تبليغاتX
سپیدار

سپیدار

فکرهای بزرگ در هسته های کوچک

لبنان- سال 1948

مردم آواره دشت و بیابان شده­اند. سربازان مسلح شهر به شهر، روستا به روستا و خانه به خانه در جستجوی آنان هستند.

«صالح» نام روستایی است در جنوب لبنان و منطقه «جبل عامل». آن زمان که سربازان وارد روستا شدند، هنوز مردمان از عمق فاجعه­ای که در انتظارشان بود خبر نداشتند.

سربازان یک یک خانه ها را از سکنه خالی کرده، زن و مرد، پیر و جوان را در میدان روستا گرد آوردند. میدانی که خورشید روستا بود و مسجد روستا و محل اجتماع ساکنان ده در آن قرار داشت. سپس مردان را از صف زنان جدا ساخته، به کنار دیوار مسجد برده و همه را در یک خط کنار هم قرار دادند. لحظاتی بعد صدای رگبار گلوله­ای بود که 85 مرد را در پیش چشمان همسران و فرزندانشان به خاک و خون کشید.

اما قساوت به همین جا ختم نشد...جلادان پیکر شهداء را به درون مسجد بردند. بر رویشان بنزین ریختند و آنگاه آتشی بود که از مناره­های مسجد به آسمان زبانه می کشید.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 10  توسط سپیدار 

پارسای پارس (قسمت سوم)

سیری بر اندیشه و آراء سید محمد خاتمی

اما شناخت آن خارهایی که چشم حقیقت بین انسان معاصر را کور ساخته است و او را از نفس انداخته، پای رفتنش را بریده، تنها یک بال کبوتر است. به راستی درمان این تجاهل و تفاخر چیست ؟ چگونه می توان روی سیاه تحجر مدرن و علم برده وار و هنر مخدوم قدرت را با نور حقیقت روشن ساخت ؟ چگونه می توان درخت خشکیده اخلاق را با چشمه زلال صلح و سلام آبیاری نمود ؟ بال دیگر کبوتر را چگونه باید یافت ؟

سید خندان پارسی راه درمان را چه می داند. خاستگاه اندیشه و تفکر او از کدام سرچشمه می جوشد ؟ بر کدامین پایه استوار است :

« بنا بود علم جدید، بدون کمک وحی و عقلِ متافیزیکی همه مشکلات بشر را حل ‏کند. بنا بود بهشت موعود ادیان توسط انسان سود اندیش (‏Utilitarianist‏) و ظاهر بین ‏بر روی زمین برپا شود. بنا بود با سرپنجه علم گره های آزاردهنده زندگی گشوده شود و ‏نباید از نظر دور داشت که پیشرفتهای شگفت انگیزی نیز در سایه تمدن جدید پدید ‏آمد. ولی آیا بشر امروز با مشکلاتی به مراتب بزرگ تر از مشکلات گذشته مواجه ‏نشده است؟ آیا جنگها و ویرانی های مادی و معنوی ناشی از آن در دوران جدید قابل ‏مقایسه با درگیریهای دوران قبل است؟ آیا دلهره ای که بر بشر امروز حاکم است و ‏ناامنی تباه کننده زندگی در شرق و غرب و شمال و جنوب عالم، ویرانگرتر از ‏اضطرابات و ناامنی های بشر گذشته نیست؟ نمی توان و نباید با نگاه سطحی در برابر پیشرفتهای محیرالعقول علم تجربی و ‏تکنولوژی غول آسای روزگارمان مبهوت شد و چشم بر مصیبتهایی که در دنیای به هم ‏پیوسته امروز آثار تلخ و جانکاهی را بر جای می گذارد بست.‏در هیچ دوره ای از تاریخ، خشونت، نا امنی و ناخشنودی مثل امروز عریان و ‏ترس آور نبوده است...[1]‏»

کلام وحی و دین، همان سرچشمه جاوید علم و عمل این اندیشمند پارسی است. آنجا که از دین سخن می گوید امری الهی را در نظر دارد که از دریچه ای گسترده و بی منتها به دنیا و انسان می نگرد. دردها و رنج ها را می شناسد و همواره لغزش ها و گمراهی ها را متذکر می گردد. در عین ایستادگی، سرشار از مهر و محبت است و با وجود ثبات و استحکام، منعطف و متحرک است :

« بشر نیازمند دین است و رسالت دین هدایت آدمی است. دین هیچ گاه جای عقل ‏بشری را برای راه بردن زندگی نگرفته است، بلکه بر اهمیت تدبر و تعقل تأکید کرده ‏است و انسان را آزاد، خردمند و عزیز خواسته است. دین راستین جهت زندگی را معین ‏می کند. زندگی که در متن همین طبیعت باید جریان یابد، ولی انسان را بزرگتر از همه ‏طبیعت می داند و طبیعت را مسخّر انسان، اما این تسخیر به معنی هم نفسی با عالَمی ‏است که در تسبیح دائم ذات حق است، نه تصرف بی رویه در آن که آثار سوء آن امروز ‏دامن بشر را گرفته است. انسان برتر از طبیعت است، نه تنها به خاطر برخورداری از ‏عقل، بلکه در پرتو موهبت عشق که حتی فرشتگان نیز از آن محروم اند.‏ ایمانی که از آن سخن می گویم، ایمانی است که می تواند آدمی را از دلهرة ‏پرتاب شدگی به متن وجود بی انتها رهایی بخشد و ایمانی که صاحب خود را از آفت ‏ویرانگر اندوه و ترس پاک می کند.‏..»[2]



[1] سخنرانی افتتاحیه اجلاس دهم "کلمه سواء "،۱۰  آذر ۱۳۸۴ ،بیروت - لبنان

[2] همان

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 14  توسط سپیدار  | 

پارسای پارس (قسمت دوم)

سیری بر اندیشه و آراء سید محمد خاتمی

اما ریشه این نا امنی و خشونت را در کجا باید یافت ؟ چگونه است که آن همه رشد عقلی و فلسفی و این همه دستاوردهای علمی و تکنولوژیکی نتوانسته آرامش و حیات طیبة را دوباره به آدمی بازگرداند ؟ متفکران و اندیشمندان دیار غرب، که بسیاری از افتخارات و نام آوری های علم و فن مرهون خدمات آنان است، چه مرهمی برای این زخم اندیشیدند و سرانجام اندیشه آنان چه بود ؟ محمد خاتمی با بررسی تاریخ معاصر جهان غرب چنین می گوید :

« نظریه پردازان و مبلغان استعمار چون "رودیارد کیپلینگ" ‏مغرورانه فریاد می زدند که:‏ "شرق، شرق است و غرب، غرب. و این دو هیچگاه به هم نخواهند رسید " ‏آنان با دیواری از توهم، شرق را از غرب جدا می کردند تا شرقِ مظلوم، ساده تر و ‏بی پرواتر مورد تجاوز قرار گیرد.‏.. حدود یک دهه بیشتر از اعطای جایزه نوبل به ‏کیپلینگ نگذشته بود که اولین جنگ جهانی برای همگان، بخصوص غربیان که بنا بود ‏بی دغدغه خاطر، گذشته را پشت سر بگذارند و با اطمینان به ساحل امن و برخورداری ‏برسند، دامنه یک تهدید بزرگ را آشکار کرد. ربع قرن بعد از این رویداد خانمانسوز، ‏جنگ دوم جهانی با آثاری بسیار وحشتناک تر از جنگ جهانی اول، بهشت موعودِ ‏دوران جدید را به جهنمی سوزان بدل کرد.‏.. »[1]

و بدین ترتیب غربی که عمری با حمله و ویرانگری شرق را سوزاند در عرض قرنی سوزان تر، نسلی از انسا ن های بی گناه را دچار تباهی و نابودی ساخت. اندیشمندان و فلاسفه ای که اینک به جای پیامبران وحی و ادیان توحیدی قصد درمان دردها و رنج ها را داشتند، نه تنها سنگی از راه برنداشتند که خود سدی بر راه شدند : « اندیشه کیپلینگ که برآمده از متن قدرت استعماری و شیفته آن بود، نتوانست ‏دریابد که در غرب قرن هجدهم و نوزدهم چه می گذرد. امری که کارل مارکس آن را ‏درک کرد و با چنین درکی در نظام اندیشه و سیاست غرب زلزله افکند. مارکس را ‏می توان یک آسیب شناس دوران جدید نامید. هرچند که در درمان، پزشک حاذقی ‏نبود و با نگاه تک بعدی خود به نوعی بر دردهای بشر افزود،...[2] نسخه مورد نظر مارکس با تغییراتی به تناسب زمان و مکان در روسیه و چین مورد آزمایش قرار گرفت، اما حاصل آن پیدایش قطب بندی های جدیدی در صحنه جغرافیای سیاسی و جغرافیای راهبردی جهان بود که دوره تازه ای از تنش و دلهره را پدید آورد...[3]»

از همین جایگاه است که می توان به تحلیل، بررسی و شناخت ساخت قدرت در جهان معاصر دست یافت. وظیفه اصلی نهاد قدرت در جامعه برقراری امنیت و آرامش است. امنیتی که خود بستری برای رشد عدالت،  آزادی و تعالی اخلاقی، فرهنگی و معیشتی بشر است. اما این بستر رشد تفکر و خلاقیت، امروز به نحوی شگفت دگرگون گشته است. روبنا و زیربنای آن دچار تزلزل و لغزش گردیده و آسایش و آرامش را از مردمان ربوده است.  و این همان پدیده ای است که خاتمی آن را " تراژدی قدرت " می نامد : « تراژدی قدرت در زمان ما با پیشرفتهای شگفت انگیز علم و تكنولوژی و بسط نفسِ پرهوس انسانِ امروز ، عظیم تر، ویرانگرتر و دهشت انگیزتر از همیشه است... قدرت در جهان کافکایی، قدرتی است معطوف به خود و برخلاف آنچه در سطح زبانِ سیاسی صادق است که قدرت در صدد به دست آوردن چیزی و تسلط بر جایی است، این قدرت نمی خواهد چیزی را به دست آورد...قدرت در روزگار ما بی مقصد، بی مسؤولیت و حتی بی خواست و آرزو است. قدرت چیزی جز خود را نمی خواهد و قدرتی که در پی دستیابی به قدرت است، مصداق بارز نهیلیسم است و این است فاجعه بزرگ روزگار ما که در جنگ ها، اشغال ها، آوارگی انسان ها، پایمال کردنِ حق و حقوق ملتها و ترور و خشونت تجلی می کند و این است راز و رمز مصیبتی که در اثر استخدام علم، هنر و دین توسط قدرت و اشتهای سیری ناپذیر قدرتهای ریز و درشت روزگار ما برای استیلا بر آنچه آن را "غیرخودی" و "دیگری" می دانند نصیب ما شده است و جهان ما را ناامن و از نعمت محبت و همدلی محروم کرده است.»[4]


[1] سخنرانی در بنیاد کوربر، ۲۷ آبان ۱۳۸۴، هامبورگ،آلمان

[2] همان

[3] سخنرانی در دانشگاه ویرجینیا،۱۷ شهريور ۱۳۸۵ ، شارلوتسویل، ویرجینیا

[4] سخنرانی در دانشگاه هاروارد،۲۰ شهريور ۱۳۸۵ ، مدرسه حکومت جان اف کندی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 16  توسط سپیدار  | 

پارسای پارس[1]

سیری بر اندیشه و آراء سید محمد خاتمی

درد مشترک شرق و غرب عالم چیست که انسان امروز را بیش از پیش نا آرام تر و پریشان تر ساخته است ؟ علم و فن آوری تا به امروز چه گرهی از کار آدمی گشوده اند و چه سختی ها و رنج هایی بر او افزوده اند ؟ تعبير «جهان متکثر» به چه معنايی بکار می رود ؟ آیا تقسیم بندی معروف آگوست کنت (‏August Cont‏) که زندگی بشر ‏را به سه دوره دینی، فلسفی و علمی تقسیم می کرد و مهمترین شاخصه دوران مدرن را ‏علمی بودن آن می دانست تقسیم بندی صحیحی است؟ آیا بشر امروز با مشکلاتی به مراتب بزرگ تر از مشکلات گذشته مواجه ‏نشده است؟ آیا جنگها و ویرانی های مادی و معنوی ناشی از آن در دوران جدید قابل ‏مقایسه با درگیریهای دوران قبل است؟ آیا دلهره ای که بر بشر امروز حاکم است و ‏ناامنی تباه کننده زندگی در شرق و غرب و شمال و جنوب عالم، ویرانگرتر از ‏اضطرابات و ناامنی های بشر گذشته نیست؟ 

اینها گوشه ای از دغدغه ها و پرسش های بنیادین سید محمد خاتمی، اندیشمند مسلمان و نام آشنای ایرانی است.

خاتمی آنگاه که از امنیت می گوید امنیت را به عنوان اساسی ترین نیاز بشر از گذشته تا به امروز می شناسد. در پرتو این امنیت و آرامش ناشی از آن است که آدمی می تواند از آزادی ها و انتخاب های پیش رو در زندگی بهره برداری نموده، مسیر رشد و پیشرفت را طی نماید. انسان ناامن، انسانی سرگشته است که توان اندیشه و تفکر ندارد. به همین جهت است که می توان امنیت را در تمامی ابعاد زندگی موثر دانست و از امنیت اجتماعی، ملی، فرهنگی ، روانی و ... سخن به میان آورد.

 اما آیا می توان جهان امروز را جهانی امن دانست ؟ آیا نهادها و ساختارهای موجود می توانند نهاد نا آرام انسان را آرامشی دوباره بخشند و او را از سرگردانی و سرگشتگی برهانند ؟

« درد بزرگ بشریت عصر ما نا امنی فراگیر و پردامنه است و امید حکیمانه و ‏طبیبانه اهالی اندیشة جستجوی راهی برای برون شد از این رنج جانکاه.‏ امروز؛ نا امنی، نگرانی و دلهره در شرق و غربِ عالم، زندگی را تلخ و تنگ ‏کرده است.

 امنیت که خواست دیرپای انسان و بنیاد زندگی دلپذیر است در معرض ‏تهدید جدّی است... در بسیاری از کشورهای شرقی، حکومتهای مستبد، عقب ماندگی تاریخی، فقر، ‏بیماری و محرومیت انسان از حقوق اولیه خود رنج آفرین بوده و هستند... غرب نیز از سوی دیگر و به نحوی دیگر نگران است. صرف نظر از آثار ‏مخربی که زندگی تک ساحتی و یک بعدی بر جان و جهان غربی داشته و دارد، ‏محرومیت انبوهی از مردمان از درک لذت عرفانی و معنوی، مصیبتی بزرگ است. ‏اساس خانواده که مهمترین پناهگاه امنیت است، لرزان است. نگرانی از گسترش ‏امواج خشونت و استیلای نیروهای شیطانی که حتی می توانند تمدنی که انسان ‏غربی برای آن هزینه گرانی پرداخته است را نابود کنند، واقعی است...»[۲]

خشونت، پدیده نو ظهوری در جهان نیست. اما این نوع خشونتی که امروز در جهان جاریست از لحاظ شکل و محتوا، قالب و رویکرد، نو  و بی سابقه است. گویی با تغییر ساخت ها و نهادهای فردی و جمعی از ساحت سنت به مدرنیته ، ماهیت و هویت خشونت و ویرانگری نیز به نوعی مدرن شده است. این تجدید خشونت اما تنها در ابزار و وسیله نیست، بلکه در بنیان های اندیشه و فلسفه نیز دچار تحول و دگرگونی گشته است :

« انسان غربی وقتی به دوران "مدرن" پا نهاد، شاید می پنداشت که با پشت سر گذاشتن عهد اسطوره و متافیزیک، می تواند به مدد دانش و بینش علمی به همه ناکامیها، رنجها و اسارتهای خود پایان دهد و امیدوار باشد که بهشت موعود ادیان را نه در جهانی دیگر که در همین جهان مستقر سازد. اما این تصور به واقعیت نپیوست و دیری نپایید که خشونت در ابعادی وسیع تر فراگیر و جهان گستر شد. اختلاف شدید طبقاتی برآمده از متن نظامهای نوین سیاسی – اجتماعی – اقتصادی در درون و پدیده زشت استعمار در بیرونِ مرزهای ملی غرب، بشر را در چنان کوره جهنمی گداخت که تصویر آن حتی در تراژیک ترین داستانهای مخلوق زبردست ترین نویسندگان نیز وجود نداشت...»[۳]

 

[1] این عنوان برگرفته از مقاله دوست عزیزم محمد محسن چیت چیان است.


[۲] سخنرانی در بنیاد کوربر، ۲۷ آبان ۱۳۸۴، هامبورگ،آلمان

[۳] سخنرانی در دانشگاه ویرجینیا،۱۷ شهريور ۱۳۸۵ ، شارلوتسویل، ویرجینیا

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 15  توسط سپیدار  | 

« ای علی تو نماینده بحق محرومین و زجردیدگان تاریخی، و من ناله دردمندان را از حلقوم تو می شنوم، خروش اعتراض آنها را در فریاد رعد آسای تو می یابم، سرنوشت هزاران کارگر بدبخت را از دریچه چشم تو می بینم که زیر تازیانه جلادان فرعون جان می دهند و زیر تخته سنگ ها دفن می شوند...ای علی، با خروش تو به جنگ استعمار و استبداد و استحمار بر می خیزیم و همراه تو تاریخ را می شکافیم و فرعون ها و قارون ها و بلعم ها را لعنت می کنیم.ای علی همراه تو، در راه خدای بزرگ به مجاهدت بر می خیزیم و با اسلحه شهادت مجهز می شوم. من آن راهی را و مکتبی را مقدس می شمرم که غم ها و دردهای کثیف آدمی را به زیبایی و پاکی تبدیل کند ...»

برگزیده ای از سخنرانی سردار شهید اسلام دکتر مصطفی چمران

دکتر علي شريعتي را می توان از تأثیر گذارترین اندیشمندان این سرزمین دانست. وی توانست در مدت کوتاهی شوری از دین داری و آزادگی را در میان جوانان خشکیده و سرد دوران ستم شاهی بدمد و بدین گونه آغازگر راهی نو در جامعه ایران گشت. دکتر عبیدی، استاد مطالعات بین الملل دانشگاه جواهر لعل نهرو در کشور هند می نویسد : « دکتر شریعتی اساسا یک متفکر، یک معلم، یک مبلغ و یک مبارز بود...با وجودی که برای تعمیق شناخت و دانش خود از تمامی منابع موجود استفاده می کرد، به ایمان و مردم خود قاطعانه وفادار باقی ماند، و تا زمان مرگش از راهی که برگزیده بود، منحرف نشد.»[1]

بدین گونه دکتر علی شریعتی نه تنها توانست در مواجهه دین و جامعه، به سبک و روش نوینی دست یابد، بلکه توانست با بهره گیری از خلاقیت و استعداد خدادادی اش، اصلوبی متفاوت از دین را به نسل جوان زمان خود ارائه دهد. این سبک و اصلوب امروز نیز ، همچنان تازگی و طراوت خود را حفظ نموده است. شور و زندگی ، ایمان و تعهد، عقل و خرد، در میانه ی کلام پرطنین و  گیرای او، زمینه شکل گیری نسلی از انسان های متعهد و آزاده را پدید آورد. نسلی که سال ها بعد بار سنگین مبارزه، زندان و شکنجه را به دوش کشیدند. عبدالعزیز ساشه دینا، استاد مطالعات اسلامی دانشگاه ویرجینیا در خصوص نقش دکتر شریعتی در شکل گیری انقلاب چنین می نگارد : « یک نخبه روشنفکر راستین، که از اسلام بیگانه نیست و ریشه ی عمیقی در سنت فرهنگی ایران اسلامی دارد، می بایست شیوه علمی نوینی برای درک واقعیت جامعه شناسانه اسلام به کار برد، ...علی شریعتی ، که درک کاملی از وضع نابسامان نسل جوان داشت، در یک چنین مکانی قرار گرفت. دعوت شریعتی در جهت بازگشت به تعالیم اصلی اسلام، که در تشیع مجسم بود... بر اساس ایمان صادقانه او به اسلام و تعهد شخصی اش در شناساندن آن به دیگران از طریق سخنرانی ها و نوشته های مختلفش استوار بود[2]...از دیدگاه شریعتی، علت هر فساد، انحراف و رفتار غیر اخلاقی در انسان و جامعه او، از سه عنصر در وجود انسان، یعنی : جهل، ترس و طمع ناشی می گردد. توحید تمامی این سه عنصر را از عمق روح شخصی که آن را (توحید) پذیرفته، می زداید.[3]»

اما جنبه مهمی از دیدگاه ها و طوفان های فکری دکتر شریعتی، متوجه جریان های فکری جامعه به خصوص حکومت گشت. دکتر شریعتی با دمیدن روح مبارزه و خروش علیه ظلم و ستم، یک جریان فکری بسیار توانمند را در جامعه بنیان گذارد. او با مطرح ساختن تشیع صفوی به عنوان مارک تقلبی تشیع علوی، نوک تیز حملات خود را به سوی قدرت زمان نشانه رفت. پرداختن به زندگی و اندیشه صحابی بزرگ رسول خدا « ابوذر » نیز وجه دیگری از مبارزات اجتماعی دکتر شریعتی را نشان می دهد.

یان ریشار، استاد دانشگاه سوربن در همین خصوص می نویسد : « تشیع صفوی از نظر شریعتی تشیع پهلوی نیز هست و علمای صفوی همان هایی هستند که در بازی های قدرت درگیر می باشند. آنها نقش خود را به عنوان بیدارگران رو به فراموشی گذاشته و خود را به بحث های بی نتیجه گرفتار کرده اند. تشیع را به یک مذهب عزا و تسلیم تبدیل نموده و مؤمنان را به جانب مسائل ظاهری و فرعی – و نه به جانب جنبش و حرکت – سوق می دهند. آنها ادعا می کنند که در غیاب امام دوازدهم هر دولتی قابل قبول است، و بدین ترتیب در تضعیف اسلام دست داشته و از جدایی دین و سیاست – قدرت – طرفداری می کنند...»[4]

دکتر شریعتی در نقد جریان های فکری غیر دینی نیز باب جدیدی در فضای فکری زمان خویش گشود. این درحالی بود که بسیاری از جریان های مبارز به دلیل داشتن دشمن مشترکی همچون شاه، مصلحت را در  همگرایی و تکصدایی دیده بودند. همگرایی و تکصدایی که در باطن خویش، سرشار از تفرقه و اختلاف بود. بدین ترتیب دکتر شریعتی با فرو ریختن پرده پوشالی این تک صدایی،ماهیت و باطن واقعی گروه های مبارزی که بیشتر هدفشان از مبارزه، فریب جوانان و و استثمار فکری و مادی آنان بود، آشکار ساخت. از منظر دکتر شریعتی، اعتقاد به خدا، یک اعتقاد منجمد و خموش متعبدانه نیست. بلکه اعتقاد به خدا مستلزم اعتقاد به حرکت، رهایی و آزادی از اختناق و جهل جامعه دنیازده و مردمان دچار پوچی و نیستی است. زندگی مؤمنانه، آنگونه زندگی است که « مزرع سبز سیادت و عزت و غنی و خرمی حیات ما » باشد نه منجلاب تباهی، خواری و تسلیم .

دکتر شریعتی، همواره براین نکته تأکید داشت که هر انسانی در هر مکان و زمانی، با یک مسأله رو به رو خواهد گشت : مسئله انتخاب راه. و آن زمان است که انسان ماهیت و سرشت خویش را آشکار خواهد ساخت. این مسئله «انتخاب راه» است که آدمی را با دشواری «تصمیم» مواجه می سازد و از او آزاده ی راستین و یا برده ای تسلیم خواهد ساخت :

« سه ره پیداست : " پلیدی" ، "پاکی" ، و "پوچی". این سه راهی است، که پیش پای هر انسانی گشوده است، و تو یک کلمه نامفهومی، و " وجودی" " بی ماهیت"ی و هیچی، که بر سر این سه راه ایستاده ای. تا ایستاده ای، هیچی، چون ایستاده ای، هیچی. یکی را انتخاب می کنی، به راه میافتی، و با انتخاب راه، " رفتن" ات، "خود"ت را انتخاب می کنی، معنی می شوی،"ماهیت وجودی"ات معین می شود،چگونه "بودن"ت شکل می گیرد، و اینچنین است که، آدمی که با "تولد" "وجود" یافته است، با "انتخاب" "ماهیت" می یابد. »[5] 


[1]  شریعتی در جهان، حمید احمدی، شرکت انتشار،ص41

[2]  همان، ص 70

[3]  همان،ص75

[4] شریعتی در جهان، حمید احمدی، شرکت انتشار،ص 96

[5]  خودسازی انقلابی، دکتر علی شریعتی، ص 227

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 13  توسط سپیدار  | 

 ·                                 مطهری و روشنفکران

شهید مطهری در حوزه فعالیت های سیاسی – اجتماعی خود با بسیاری از اندیشمندان و روشنفکران در ارتباط بوده است. وی انتقادات بسیاری را به روشنفکران وارد دانسته است که حول دو محور « علم زدگی » و « مادی گرایی » سیر می کند.[1] آنچنان که در کتاب « علل گرایش به مادیگری » به تحلیل وضعیت ایران و جهان دست می یازد : « چنانكه می‏دانيم در قرنهای هجدهم و نوزدهم ، ماترياليسم به صورت يك‏ مكتب درآمد ، و حال آنكه در گذشته اينچنين نبوده است و آنچه به بعضی‏ مكاتب يونان قديم نسبت می‏دهند ، اساس درستی ندارد ... از نظر ما ثابت نيست كه قبل از قرون جديد مكتبی مادی وجود داشته است ، بلكه قبلا فقط گرايشهای فردی به‏ سوی ماديگری در يونان و غير يونان وجود داشته است...»[2] وی در ادامه « نقش کلیسا » در گرایش های مادی غرب را مورد بررسی قرار داده و دیدگاه های فلسفی موجود را مورد نقد و داوری قرار می دهد. شهید مطهری در همین کتاب آراء و نظرات اندیشمندانی همچون «راسل» و « هیوم » را به چالش می کشد : « آقای هيوم می‏گويد : فرضا جهان ما كامل ترين جهان ممكن باشد ، از كجا كه‏ صانع جهان آن را از جای ديگر كپيه نكرده باشد و يا خود به تدريج و ممارست ، صنعت خود را تكميل نكرده باشد؟ اين اشكال نيز ناشی از آن است كه هيوم از حدود كاربرد برهان نظم غافل‏ است. او پنداشته همه مسائل الهيات را از يك برهان استنتاج می‏كنند و آن برهان نظم است . در جلد پنجم اصول فلسفه گفته‏ايم كه كاربرد برهان نظم‏ اين است كه ثابت می‏كند طبيعت به خود واگذاشته نيست ، قوای طبيعت ، قوای تسخير شده است . طبيعت به اصطلاح فلاسفه فاعل بالتسخير است ، و به‏ عبارت ديگر ، طبيعت ماورايی دارد و آن ماوراء حاكم بر طبيعت و مدبر آن‏ است . برهان نظم كه كاربردش در اين حد است ، در حدود همين كاربرد ، رسا و كافی است ...»[3]

استاد در بررسی و تحلیل آراء روشنفکران نقدهای مشابهی را وارد می داند. وی پس از تحلیل آراء و اندیشه های "اقبال" می نویسد : « نقصی كه در كار اقبال است عمده در دو چيز است : يكی اينكه با فرهنگ اسلامی عميقا آشنا نيست . با اينكه به مفهوم غربی واقعا يك فيلسوف است... نقص ديگر كار اقبال اين است كه بر خلاف سيد جمال به كشورهای اسلامی‏ مسافرت نكرده و از نزديك شاهد اوضاع جريانها و حركتها و نهضتها نبوده‏ است و از اين رو در ارزيابيهای خود درباره برخی شخصيتهای جهان اسلام و برخی حركتهای استعماری در جهان اسلام دچار اشتباهات فاحش شده است ...»[4]

 ·                                 مطهری و شریعتی

اما در رابطه با دکتر شریعتی می توان گفت که اولین زمینه های آشنایی استاد با دکتر شریعتی به زمان تأسیس حسینیه ارشاد باز می گشت. حسینیه ارشاد موسسه ای مذهبی بود که در سال ۱۳۴۲ به همت محمد همایون و علی آبادی و ناصر میناچی با همفکری شهید مطهری تاسیس شد. برنامه ریزی فرهنگی و دینی حسینیه عمدتا با شهید مطهری بود. آنچنان که اکثر سخنرانان به انتخاب و دعوت وی در حسینیه به سخنرانی می پرداختند.[5]  بدین ترتیب، با موافقت و حمایت استاد مطهری زمینه حضور دکتر شریعتی در حسینیه ارشاد فراهم گشت. اما از همان آغاز اختلاف های فکری مشخصی میان استاد و دکتر شریعتی وجود داشت که گاه رنگ انتقاد نیز به خود می گرفت. استاد مطهری در نقدی بر کتاب "اسلام شناسی " دکتر شریعتی چنین می نویسد : « اگر ما بخواهيم اسلام را بشناسيم ، مانند هر مورد ديگر بايد محتوای اسلام‏ را از كتاب و سنت قولی و عملی قطعی طرح كنيم و مورد تجزيه و تحليل قرار دهيم . در اين جزوه – اسلام شناسی - آن چيزی كه طرح نشده است متون اصلی اسلام است . ما نمی‏توانيم از پيش خود سخنی درباره توحيد اسلام ، معاد اسلام ، انسان از نظر اسلام ، جامعه از نظر اسلام بگوييم بدون آنكه متون اصلی اسلام را در اين‏ زمينه طرح كنيم .»[6]

مجموعه چنین انتقاداتی بود که به تدریج در سیر حرکت و مبارزه این دو اندیشمند نیز جدایی انداخت و باعث گشت تا  دو جهت متفاوت و متمایز را در حوزه اندیشه دینی پی گیری نمایند.

 

سخن آخر

شهید مطهری در طی فعالیت پربار علمی، سیاسی و فرهنگی خویش توانست با همراهی تنی چند اندیشمند نامدار دیگر، جریان پر خروشی از دینداری و دین پژوهی را در تاریخ معاصر ایران رقم بزند. مجموعه دستاوردهای این جریان فکری تا به امروز، فضای علمی و فرهنگی حوزه و دانشگاه ما را تحت تأثیر خود قرار داده است.



[1]  استاد مطهری و روشنفکران، نشر صدرا، چاپ اول، اردیبهشت 76، ص 71

[2]  علل گرایش به مادیگری، شهید مطهری، نشر صدرا، چاپ سیزدهم، 1372، ص 51

[3]  همان، ص 155

[4]  استاد مطهری و روشنفکران، نشر صدرا، چاپ اول، اردیبهشت 76، ص100

[5]  خاطرات ناصر میناچی,نشریه داخلی حسینیه ارشاد 6/2/1378 ، ص5

[6]  استاد مطهری و روشنفکران، نشر صدرا، چاپ اول، اردیبهشت 76، ص36

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 19  توسط سپیدار  | 

·                     سیر اندیشه  و آثار

مجموعه آثار شهید مطهری را می توان در سه دسته دین، فلسفه و ادبیات جای داد. در این میان استاد دارای آثاری در حوزه های اجتماعی و سیاسی است که بنا به فراخور شرایط  قبل و بعد از انقلاب به چاپ رسیده است.

شهید مطهری در رمضان 1345 شمسی، سلسله سخنرانی هایی را با موضوع " اسلام و مقتضيات زمان " برگزار می نماید. وی در این سخنرانی ها به بحث در خصوص «علت تغيير مقتضيات زمانها»، « افراط و تفریط »، «عوامل تصفيه تفكر اسلامی » و ... پرداخته، به طور مشخص این چند سوال اساسی را مطرح می سازد : « از همين جا اين مسأله پيش می‏آيد كه اسلام به عنوان يك دين و يك آئين‏ و به عنوان يك قانون زندگی با مقتضيات متغير زمان چه می‏كند ؟ آيا نظر اسلام اينست كه بايد با مقتضيات زمان نبرد كرد و در حقيقت جلو قدرت‏ خلاقه و نيروی ابتكار بشر را گرفت و نگذاشت محيط و زمين و زمان را عوض‏ كند ؟ يا برعكس نظر اسلام اينست كه بايد تسليم زمان و مقتضيات زمان شد ؟ و يا نظر سومی در كار است و لااقل توضيح و تفصيلی در ميان است ؟ »[1]

شهید مطهری با پیگیری یک جریان فکری اصیل اسلامی، سعی می نماید جلوه ای نو و تازه از مفاهیم دینی را به جوانان جست و جوگر و کنجکاو عرضه نماید. مجموعه آثار «آشنایی با قرآن » نشانگر دقت و اهمیت بازخوانی دوباره متن دین از منظر ایشان است.

اما در این بین «انسان کامل »، نوک پیکان جهت گیری های فکری و فلسفی او را نشان می دهد: « ... انحرافاتی كه برای فرد يا جامعه پيدا می‏شود دو نوع است : يكی‏ انحرافاتی است كه " ضد ارزش " ها در مقابل ارزشها ايستادگی می‏كنند، مثل آنجا كه ظلم در مقابل عدل ، اختناق و خفقان در مقابل آزادی ، خدانشناسی و بی‏بندوباری در مقابل عبادت و خداپرستی ، و سفاهت و حماقت‏ در مقابل عقل و فهم و حكمت می‏ايستد . ولی شايد بيشترين انحرافات بشر به‏ اين شكل نباشد كه ضد ارزشها در مقابل ارزشها می‏ايستند ، آنجا كه ضد ارزشها در مقابل ارزشها می‏ايستند ، زود شكست می‏خورند . بيشتر انحرافات‏ بشر به اين صورت است كه همانطور كه دريا جزر و مد دارد ، گاهی يك‏ ارزش از ارزشهای بشری رشد سرطان مانندی می‏كند ، بطوريكه ارزشهای ديگر را در خود محو می‏كند...»[2]

استاد مطهری رشد متعادل و همگام ارزش ها و استعدادهای بشری را لازمه رسیدن به «انسان کامل » می داند و این همان مفهوم و اندیشه ای است که شهید آن را در سیمای امیر مؤمنان علی(ع) متجلی می داند. سه اثر « انسان در قرآن » ، « انسان و ایمان » و « انسان و سرنوشت » نیز، شعاع هایی از « انسان کامل » است. انسانی که در جست و جوی کمال و سعادت خویش، دین را به عنوان راهنما و میزان برگزیده است و در این راه تا پای شهادت پیش رفته است. اما در این راه چاه ها و لغزشگاه های بسیاری نیز وجود دارد : « قرآن مجيد كه دعوت به تفكر و نتيجه گيری فكری می‏كند و تفكر را عبادت‏ می‏شمارد و اصول عقايد را جز با تفكر منطقی ، صحيح نمی‏داند ، به يك مطلب‏ اساسی توجه كرده است و آن اينكه لغزشهای فكری بشر از كجا سرچشمه می‏گيرد و ريشه اصلی خطاها و گمراهيها در كجاست ؟ اگر انسان بخواهد درست‏ بينديشد كه دچار خطا و انحراف نگردد چه بايد بكند ؟ ... »[3] و بدین گونه است که مجموعه تفکر و اندیشه استاد مطهری پیرامون بحث شناخت و درگیری های فکری و فلسفی انسان امروز با این چهار اثر شکل می گیرد.

« خدمات متقابل ایران و اسلام » اما جلوه ای دیگر از سیر اندیشه مطهری را در خود نهفته دارد. پاسخ به پرسش ها و مسائل نسل روشنفکر از جمله دغدغه های فکری وی بوده است و در این راه « خدمات متقابل ایران و اسلام » جایگاه ویژه ای دارد. خود شهید در مقدمه کتاب می نویسد : « نظر به اينكه غالبا كسانی كه در مسائل مشترك اسلام و ايران قلمفرسايی‏ كرده‏اند يا اطلاع كافی نداشته اند يا انگيزه‏ای غير از تحقيق محرك آنها بوده است ، اين مسائل با همه زمينه روشنی كه دارد درست طرح نشده است ...»[4]

مجموعه آثار استاد مطهری در حوزه ادبیات بر تفسیر  و شرح « منظومه حكيم سبزواری » متمرکز است که شامل مجموعه درس های استاد در دانشكده الهيات بين سال‏های تحصيلی 40 - 39 تا 48 - 47 می‏باشد.

(این مطلب زیبا را هم یکی از دوستان در وبلاگش نوشته در باب دکتر علی شریعتی )


[1]  اسلام و مقتضیلات زمان، شهید مطهری، نشر صدرا، چاپ نهم، تابستان 1373،ص 31

[2]  انسان کامل، شهید مطهری، نشر صدرا، چاپ یازدهم، دی ماه 1373،ص70

[3]  انسان و ایمان، مقدمه ای بر جهان بینی اسلامی، شهید مطهری، ج1، نشر صدرا، چاپ هشتم، ص 66

[4]  خدمات متقابل ایران و اسلام، شهید مطهری، نشر صدرا، چاپ دوازدهم، 1362، ص16

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 17  توسط سپیدار  | 

... مفهوم زيبايی از دو عنوان عدل و حق؛ يعنی تعادل و هماهنگی و هدف و جهت، برخوردار است و همين تعادل در رابطه با هدف است که به لطافت تعبير می شود. اين هماهنگی هم در محدوده يک پديده، يک گل، يک لبخند، يک پرواز، مطرح است. و هم در رابطه های عليتی و علمی پديده ها با يکديگر که حتی رابطه های اجتماعی انسان و طبيعت و صنعت و انسان و طبيعت در اين چارچوب قرار می گيرد. و هم در رابطه هايی که انسان به پديده ها می دهد و با ذهنيت و زاويه ديد خود از ميان انبوه حوادث و کلمه ها و تصوير ها و صحنه ها و آدم ها و پديده ها، خط کشی می کند و بعضی را با بعضی پيوند می زند، که زيبایی در هنر، در اين حوزه قرار می گيرد، نه زيبايی جهان و زندگی.

 

·         هنگامی که می گوييم تمامی هستی زيباست؛ يعنی که تمامی هستی با تعادل و رو به جهتی است که با آن جهت و با آن زاويه ديد هر کس آشنا بشود، تمامی رنج ها و زشتی ها و دردها را هم زيبا می بيند، که می يابد اين ها هم با ساخت انسان و استعدادهای او هماهنگ است و هم با نظام چهار فصل و حرکت پيشه هستی که در اين دريا و بر روی موج نمی توان قرار گرفت و بايد دل به حقی و ثابتی بست که در او تحولی و فقری و نيازی نيست.

کسی که این تعادل و جهت را در جهان نمی بيند، زيبايی جهان را نمی فهمد و از اين لذت و ابتهاج و سرور سهمی ندارد و محروم است که اگر تمامی عالم و دو برابر آن را هم داشته باشد در رنج است(سوره مبارکه رعد، آيه 18) و درد عظيمی او را در هم می شکند و سايه سنگينی حتی بر شکوفه های گيلاس و سيب و طلوع و غروب و صدای چلچله ها و پروازهای آرام، رنگ درد و پوجی و مرگ می زند. در اين چشم دیگر زيبايی نيست مگر در لحظه های غفلت و فراموشی و سرمستی با می و ساغر و شاهد و شمع که بتواند گوارايی يک جرعه و شيرينی يک زمزمه را بفهمد و به اين درک غافل از زيبايی کوچک، دل خوش کند. و يا برای خودش دروغ هايی ببافد که بتواند بر روی دردها لبخند بزند.

 

·         و هنگامی که می گوييم زندگی زيباست؛ يعنی اين زندگی با تمامی جنگ ها و جدال ها ومحبت ها، با تمامی اميد ها و ياس ها، با تمامی شکست ها و پيروزی ها، با تمامی ظلم ها و مبارزه ها، با تمامی اين تضاد ها و تناقض هايش از تعادل و جهتی برخوردار است؛ تعادلی که با همين تدافع ها شکل می گيرد. شکستن اميد زيباست. رنگ خون در مبارزه زيباست. زندگی چهار فصل است و در جريان است. اين اشتباه است که لبخند و بهار زندگی را همچون يک دسته جمع بندی کنيم و در زرورق بپيچيم و هنگام ناراحتی به آن فکر کنيم و خود را گول بزنيم. و اين اشتباه است که رنج ها را يکجا نشانه بگيريم و آدرس بدهيم، که در شناخت انسان و در بافت اين جهان ترکيبی است که حرکت طلب است و طبيعت حرکت، جدايی از محبوب ها و اتصال با منفور ها را با خود دارد. و کسی که نظام جهان و ترکيب انسان را نمی شناسد از بهار مغرور می شود و از پاييز به درد می نشيند، در حالی که برای عارف، اين همه نشان يک حرکت است و اين حرکت متعادل است و تعادلش را از همين تعارض هايش می گيرد. و اين حرکت متعادل رو به جهتی است و آهنگی دارد. تو را از تمامی اين بند ها جدا ميکند، ديوار ها را در تمامی وجود تو می شکند تا بتوانی آزاد از ابتهاج و سرور هستی، سهم بيشتری برداری که آدم ها به اندازه ظرف وجودشان بهره می برند و به اندازه ديوار هاشان در رنج و عذابند و بی جهت نيست که اين ديوار ها را می شکند. و هر اميدی بر زمين می خورد برای کسی که اين را نمی شناسد...

 

برگزیده ای از کتاب : استاد و درس (ادبيات ،هنر،نقد)

علی صفایی حائری(عین-صاد)

نشر لیلة القدر،  144 صفحه، قیمت : 600 تومان

+ نوشته شده در  جمعه هفتم اردیبهشت 1386ساعت 17  توسط سپیدار  | 

  • ارزش ازدواج

« رفتار و عمل آدمی را می شود با آثار آن ارزیابی کرد، و می شود با انگیزه و نیت و هدف و جهت آن به ارزش رسید. از آنجا که کارهای انسان در بینش و دل آدمی ریشه دارد و در جامعه و هستی اثر می گذارد، می توان به این هر دو عامل ارزیابی توجه نمود.

دو عمل مساوی از دو نفر آدم، مثل دو ازدواج، دو انفاق و احسان و حتی دو شهادت، برابر نیستند. کسی که به خاطر خستگی از دنیا به شهادت روی می آورد با کسی که با فراغت و آزادی و حتی با اشتیاق ها و علاقه ها روی می آورد برابر نیستند. »

 

  • آثار ازدواج

« در نگاه قرآنی ازدواج همسران با اثر سکن و آرامش ( و من آیاته أن خلق لکم من أنفسکم أزواجا لتسکنوا إلیها ... روم،21 )، با اثر لباس و پوشش ( هن لباس لکم و أنتم لباس لکم ... بقره،187 ) و با اثر حرث و بهره برداری ( نساء کم حرث لکم ... بقره، 223) آمده است. »

« این درست است که در فرهنگ های آزاد غربی و شرقی با برخوردهای آزاد، گره ها به گونه ای دیگر گشوده می شود و خانواده شکل نمی گیرد، ولی آن وقت که خانواده شکل می گیرد، سرد و خاموش و حتی سیاه و مصلحت آلوده است...»

« نکته ی دوم، لباس و پوششی است که ازدواج برای دو طرف می آورد و ضعف ها و بدی های آنها را می پوشاند و زخم های آنها را می بندد. درواقع آنجا که محبت و علاقه شکل می گیرد، تو با عیب گویی و باز کردن زخم ها شروع نمی کنی، که با مدارا و درمان و پنهان کردن و پوشاندن آن، از شیوع و گسترش آن جلوگیری می نمایی تا شماتت ها کنترل شود و دور از دشمنی ها و حسادت ها و شماتت ها و تحقیرها، مداوا و درمان صورت پذیرد. قرآن در مورد غیبت از همین عنصر محبت و عشق و ایمان  کمک می گیرد و خطاب به مؤمن عاشق می گوید : و لا یغتب بعضکم بعضا أیحب أحدکم أن یأکل لحم أخیه میتا فکرهتموه ( حجرات،12) چگونه یکی از شما گوشت برادر مرده خود را می خورد و از او می کاهد ؟ چگونه با رفتار و حرف ها و اشاره ها او را در دل و چشم دیگران حقیر و ناچیز می نماید...»

 

  • وظایف همسران

« برای رسیدن به آرامش زندگی و هدف سکن و تعادل، بدگویی، بد بینی، بد خواهی و بد رفتاری، مزاحم است. شماتت و خشونت، آتش افروز است. تکرار و تذکر مداوم ملال آور است. برای آرامش، توقع کم، تحمل زیاد می آورد و توجه مناسب دو طرف و پذیرش دو طرف همدلی و همکاری و همراهی و هماهنگی، با هم گره می خورند و در هم می بالند...»

« می پرسند آیا زن و مرد با هم برابر هستند ؟

جواب اینکه در نقش ها زن و مرد با هم برابرند، همه با هم برابریم. ولی در شغل، حتی مردها با هم برابر نیستند، چون، نقش ما بر اساس ترکیب استعدادهای ما و رابطه ی نیروهای ما شکل می گیرد. ولی شغل ما بر اساس اندازه و مقدار استعدادها و تقدیر آنها...با شناخت ارزش و قدر انسان، به شناخت نقش و هدف او پی می بریم. و این نقش ها از ترکیب نیروهای درونی انسان بدست می آید و این ترکیب به تحرک انسان می انجامد و او را در صراط راه می برد. نه سنگ راه می شود و بازیگر – مغضوب علیهم – و نه بازیچه می شود و تماشاچی – ضالین – در نتیجه انسانی که با این بینش و تلقی همراه گردیده در هر عملی و در هر شغلی، این نقش را دنبال می کند و در هر کاری با چنین بینشی همراه است، و در نتیجه این نقش اوست که تعیین کننده شغل او می شود، نه اینکه شغل او و کارهای روزانه اش تعیین کننده نقش او باشند...»

برگزیده ای از کتاب : روابط متکامل زن و مرد

علی صفایی حائری(عین-صاد)

نشر لیلة القدر، تابستان 84، چاپ چهارم

76 صفحه، قیمت : 500 تومان

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 13  توسط سپیدار  | 

 

« من هم سالهای سال در یكی از دانشكده‌های هنری درس خوانده‌ام، به شبهای شعر و گالری های نقاشی رفته ام.موسیقی کلاسیک گوش داده ام. ساعتها از وقتم را به مباحثات بیهوده درباره چیزهایی كه نمی‌دانستم گذرانده‌ام. من هم سال‌ها با جلوه فروشی و تظاهر به دانایی بسیار زیسته‌ام. ریش پروفسوری و سبیل نیچه‌ای گذاشته‌ام و كتاب «انسان تك ساختی» هربرت ماركوز را -بی‌آنكه آن زمان خوانده باشم‌اش- طوری دست گرفته‌ام كه دیگران جلد آن را ببینند و پیش خودشان بگویند:«عجب فلانی چه كتاب هایی می‌خواند، معلوم است كه خیلی می‌فهمد.»   متن کامل