تبليغاتX
سپیدار

سپیدار

فکرهای بزرگ در هسته های کوچک

« و لا تستوی الحسنة و لا السیئة ادفع بالتی هی احسن

فاذا الذی بینک و بینه عداوة کأنه ولی حمیم »(فصلت،آیه34)

 

« هرگز نیکی و بدی در جهان یکسان نیست، همیشه بدی خلق را به بهترین عمل پاداش ده تا همان کس که گویی با تو بر سر دشمنی است دوست و خویش تو گردد »

 

دور هم گرد آمده اند. همه جمع اند. همه آنان که ثروت عرب در ید قدرت آنان است. همه آنان که جاه و آه و مقام و مکان عرب، قائم بدان هاست. تجارت و بت، دو ابزار، دو وسیله که هم برایشان ثروت آورده بود، هم قدرت. زندگی آسوده ای داشتند. تجارت برایشان جدیدترین، راحت ترین و گران ترین اسباب زندگی را مهیا ساخته بود. بهترین خوراک، نرم ترین پوشاک، بهترین اسبها، کاری ترین بردگان – ابزار کار دنیای آن روز . بدین گونه خود را از صف بردگان و فقرا جدا ساخته، درخت سبز برادری و برابری میان انسان ها را با تبر حرص و مال دوستی و قدرت پرستی، از بن بریده بودند. رفاه و تجمل، توهم برتر اندیشیدن و بهتر فهمیدن را نیز برایشان به ارمغان آورده بود. جز رأی و اندیشه خود، اندیشه دیگری را به حساب نمی آوردند. جز نظر خود، نظر کس دیگری را نمی پسندیدند.

موسم حج است. اما نه حجی از برای خدا، که حجی از برای شریکان خدا. و چه شریکان انبوهی. از جنس ها و رنگ های گونه گون... اما چرا جمع گشته اند ؟ دردشان چیست که اینگونه به خود می پیچند ؟ از چه چیز آشفته اند. از « محمد(ص)». دور هم گرد آمده اند تا حرفشان را درباره این پیامبر خدا یک کاسه سازند. تا مردمان تناقضی درباره محمد در سخنشان نبینند. تا دروغ هایشان را یک شکل کرده، چون راستی به مردمان بقبولانند. چه آنکه مردم دروغی را که از همه بشنوند، راست پندارند. نزد یکی از ریش سفیدان عرب آمده اند تا با او مشورت کنند. چه می گویند ؟ تاریخ برایمان چنین نقل می کند :

« بزرگان قریش نزد « ولید بن مغیرة مخزومی » که مردی سالخورده بود فراهم شدند، و گفتند : موسم حج است و مردم از اطراف و اکناف می رسند و قصه محمد را هم شنیده اند، اکنون درباره ی وی همداستان و یکزبان سخن گویید نه اینکه با اختلاف، گویی یکدیگر را تکذیب کنید...

گفت : شما بگویید تا من  بشنوم.

گفتند : می گوییم کاهن است.

گفت : نه، کاهن نیست. نه مانند کاهنان زمزمه می کند و نه مسجع سخن می گوید.

گفتند : می گوییم دیوانه است.

گفت : نه، دیوانه هم نیست، ما دیوانگی را دیده ایم و می شناسیم و آثار آن را در وی نمی بینیم.

گفتند : می گوییم شاعر است.

گفت : شاعر هم نیست، ما اقسام شعر را می شناسیم و آنچه می گوید شعر نیست.

گفتند : می گوییم ساحر است.

گفت : سحر هم نیست، ما ساحران و جادوگران را دیده ایم و او کارهای ساحران را ندارد.

گفتند : پس چه بگوییم ؟

گفت : گفتار وی را حلاوتی است، ریشه ی آن شاداب و شاخه آن ثمربخش است و از این گونه نسبت ها هر چه بگویید بطلان آن شناخته شود، اما – لاجرم -  از همه بهتر همان است که بگویید ساحر است و گفتاری ساحرانه آورده است که با آن میان آدم و پدرش، و برادرش، و همسرش، و بستگانش جدایی می افکند. »[1]

 و اینگونه از هم جدا گشتند. اما رأیشان سبک و سحرشان باطل گشت. مردمان به حج آمده، نام و آوازه رسول خدا را در تمام بلاد آن روز منتشر ساختند. مردمان همه از او سخن می گفتند. از پاکی و صداقتش. ، از گذشت و امانتش ، و از صبر و متانتش ... و کلام اما صادق(ع) در این خصوص روشن است و آشکار [2]:

« پس پیامبر خود را به صبر ملزم ساخت، تا آنکه آنها پا را فراتر نهاده، و نام خدا را بر زبان آورده، او را تکذیب نمودند. پیامبر(ص) فرمود : درباره خودم و خاندان و آبرویم صبر کردم ولی درباره بد گفتن به معبودم صبر ندارم. آنگاه خداوند چنین نازل ساخت :

« و لقد خلقنا السموات و الارض و ما بینهما فی ستة ایام

و ما مسنا من لغوب فاصبر علی ما یقولون »(ق،آیات 38و39)

« ما آسمان ها و زمین و آنچه میان آنهاست در شش روز آفریدیم و هیچ

خستگی به ما نرسید، پس – تو هم خسته نشو و – بر آنچه می گویند صبر کن. »

پس پیامبر(ص) در همه احوال صبر کرد تا او را به امامان از عترتش مژده دادند و آنان به داشتن صبر معرفی گردیدند.  خداوند والامقام فرمود :

« و جعلنا منهم أئمة یهدون بأمرنا لما صبروا و کانوا بایاتنا یوقنون »(سجدة،آیه24)

« و از آنان امام و پیشوایانی که خلق را به امر ما هدایت کنند

 قرار دادیم برای آنکه در راه حق صبر کردند و به آیات ما یقین داشتند. »

 

اینجا بود که پیامبر فرمود :

 

« صبر نسبت به ایمان مانند سر است نسبت به بدن »

 



[1] سیرة النبی،ج1، ص 283

[2] سنن النبی، علامه طباطبایی، انتشارات پیام آزادی، چاپ دهم، 1385، ص 24

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 15  توسط سپیدار  | 

این همه صبر علی (ع) در برابر آن همه مکر اهل نفاق را باید در خانه پیامبری جستجو کرد که سال ها در آن زیسته، درد و رنجش را چشیده بود. صبر علی ریشه در صبر پیامبری داشت که ظلم و ستم و شکنجه ی سالیان درازی را به جان خرید تا انسان، انسانیت بیاموزد. قصه صبر پیامبر قصه شور و وشیرینی است و شنیدنش هم از زبان فرزند رسول خدا، امام جعفر صادق (ع)، شورتر و شیرین تر :

« ... خدای بزرگ محمد(ص) را به پیامبری برانگیخت و او را امر به صبر و مدارا نمود و فرمود :

واصبر علی ما یقولون واهجرهم هجرا جمیلا (10)

و ذرنی والمکذبین اولی النعمة و مهلهم قلیلا (11)

بر آنچه می گویند صبر کن و به طوری شایسته از آنان دوری گزین و مرا با تکذیب کنندگان مغرور ثروت و رفاه، واگذار. (سوره مزمل) و نیز فرمود : « هرگز نیکی و بدی در جهان یکسان نیست، همیشه بدی خلق را به بهترین عمل پاداش ده تا همان کس که گویی با تو بر سر دشمنی است دوست و خویش تو گردد و لیکن به این مقام بلند کسی نمی رسد جز آنان که صبر پیشه کنند و کسی که دارای بهره ای بزرگ است. » ( فصلت، آیات 34 و 35) و رسول خدا هم صبر نمود ...»[1]

اما چگونه صبری ؟ ابن اسحاق در سیرة النبی می نویسد : « کسانی که رسول خدا را در خانه اش آزار می دادند عبارت بودند از ابولهب، حکم بن عاص و ... اینان در موقعی که رسول خدا در حال نماز بود، زهدان گوسفند بر سر وی می انداختند، و یکی از ایشان آن را در ظرف غذای پیامبر می انداخت، تا آنجا که رسول خدا در موقع نماز در پناه سنگی قرار می گرفت و گاهی آنچه بر سر او می انداختند بر سر چوبی به در خانه می آورد و می گفت : ای بنی عبد مناف، این چه همسایگی است ؟...»[2]

« ... تا او را به چیزهای بزرگ متهم کردند. از این رو دلتنگ شد و خداوند این آیه را نازل نمود :

و لقد نعلم انک یضیق صدرک بما یقولون (97) فسبح بحمد ربک و کن من الساجدین (98)

و ما به خوبی می دانیم که تو سینه ات از آنچه می گویند سخت دلتنگ می شود. پس به همراه ستایش پروردگارت تسبیح گوی و از سجده گزاران باش. ( سوره حجر ) باز هم او را تکذیب کردند و متهم نمودند ...»[3]

اما چگونه تسبیح گویی ؟ یعقوبی در کتاب تاریخش می نویسد : « اینان – اشراف قریش – کودکان و غلامان خود را بر او می گماشتند تا آزارش دهند، و کار به جایی کشید که شتری در « حزوره » - بازاری در مکه – کشتند و در حالیکه رسول خدا به نماز ایستاده بود غلام خود را امر کردند تا شکنبه و سرگین شتر را بردارد و بر میان دو شانه رسول خدا که در سجده بود بیافکند...»[4]

 « ... و حضرت غمگین شد و خداوند این آیه را فرستاد : « ما به خوبی می دانیم که آنچه می گویند تو را غمگین می کند. اما آنان تو را تکذیب نمی کنند بلکه این ستمگران آیات خدا را تکذیب می کنند. چقدر پیغمبران پیش از تو هم تکذیب شدند و بر تکذیب شدن صبر کردند و آزارها دیدند تا آنکه یاری ما بدانان رسید.» ( انعام، آیات 33 و 34 ) پس پیامبر خود را به صبر ملزم ساخت ...»[5]

 

اما این چگونه صبری است ؟ براستی آدمی تا کی و کجا صبر پیشه سازد ؟ در برابر کدامین تهمت ها ؟ محنت ها ؟ آیا صبر در هر مقام و هر مکانی نیکوست ؟ آیا در برار هر اذیت و آزاری می توان صبر نمود ؟ مرز بین صبر و خشم ، بخشش و نفرت ، کینه و رحمت تا کجاست ؟ تا کجاست ؟



[1] سنن النبی، علامه طباطبایی، انتشارات پیام آزادی، چاپ دهم، 1385، ص 24، تمامی نقل قول های 1 و 3 و 5 از کلام امام صادق(ع) و از همین ماخذ می باشد.

[2] سیرة النبی،ج2،ص17- 18

[3] به پینوشت 1 رجوع نمایید.

[4] تاریخ پیامبر اسلام، دکتر محمد ابراهیم آیتی، ص 113

[5] به پینوشت 1 رجوع نمایید.

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 0  توسط سپیدار 

سال نهم هجرت است. به پیامبر خبر می رسد رومیان سپاه گرانی مهیا ساخته، قصد دارند آیین نوین را از همان آغاز، از پایه فرو پاشند. پس پیامبر همگان را به جهاد فرا می خواند. فصل، فصل تابستان است و هنگامه حکومت آتش بر صحرای عرب. دوری راه و قدرت و سطوت رومیان همه و همه در عزم و تصمیم آدمی، خلل و تردید پدید می آورد. و چه فرصتی بهتر از این برای اهل نفاق. منافقان همان ها بودند که هر روز را با رنگی آغاز و با رنگ دگر به پایان می بردند. به تعبیر قرآن :

و من الناس من یقول امنا بالله و بالیوم الآخر و ما هم بمومنین یخادعون الله

و الذین امنوا و ما یخدعون الا انفسهم و ما یشعرون ( بقره، آیات 8 و 9 )

« و گروهی از مردم گویند ما ایمان آورده ایم به خدا و روز قیامت و حال آنکه ایمان نیاورده اند خواهند تا خدا و اهل ایمان را فریب دهند درحالیکه فریب ندهند مگر خود را و این را از سفاهت نمی دانند. »

انجمن منافقان گرد هم فراهم شدند تا مردمان را از جهاد باز دارند. اما پیامبر از خدعه شان آگاه گشت و آن را فروپاشید.[1] و خداوند درباره آنان چنین بر پیغمبرش نازل ساخت :

فرح المخلفون بمقعدهم خلاف رسول الله و کرهوا ان یجاهدوا باموالهم و انفسهم فی سبیل الله و قالوا لا تنفروا فی الحر قل نار جهنم اشد حرا لو کانوا یفقهون ( توبه، 81)

« آنهایی که از حکم جهاد رسول خدا تخلف ورزیده، خوشحالند، و مجاهده با مال و جانشان در راه خدا بر آنان سخت ناگوار بود و مومنان را هم از جهاد منع کرده، به آنها گفتند شما در این هوای سوزان از وطن خویش بیرون نروید، آنان را بگو آتش دوزخ بسیار سوزان تر از این هواست، اگر می فهمیدید. »

اما ترک مدینه و تنها گذاشتنش با این همه دسیسه و خدعه ی کنار کشیده از جهاد و مانده در شهر، خطرناک می نمود. پس پیامبر، علی را جانشین خویش گذاشت و فرمود :

« مدینه را جز ماندن من یا تو شایسته نیست. »

اما اهل نفاق دست از کار نکشیدند. چه اینبار با غیبت محمد، عرصه برایشان گشوده تر و فراخ تر می نمود. در این میان، تنها مانع علی بود که چاره آن را نیز زود یافتند : تهمت و شایعه!

پس زمزمه ها وزیدن گرفته، از دل ها گذشتند، و بر ذهن ها نشستند، آنگاه چونان سیلی دمادم، زبان ها را درنوردیده، بذر تهمت و دروغ را در جان ها کاشتند.

در مدینه شایع گشت که پیامبر از علی افسرده خاطر و به او بی اعتنا گشته است که اینبار او را همراه نبرده. شایعه دیگری نیز از ترس و راحت طلبی علی! سخن می گفت که ماندن در شهر را بر رفتن به جنگ ترجیح داده است. بدین گونه بود که پرده تزویر و نفاق، مدینه را پوشانده، فضای تنفس را از مردمان بازستاند.

اما رسیدن این تهمت ها به علی همان و حرکت او به سوی پیامبر همان. علی (ع) پس از چندی تاختن به پیامبر رسید و او را از ماوقع مطلع ساخت. سخن پر طنین پیامبر همچون سدی محکم راه را بر اهل نفاق بست، دل علی را گرم و قلم تاریخ را تیز ساخت : « دروغ گفته اند، بلکه تو را به منظور حفظ و حراست آنچه پشت سر می گذارم، در مدینه گماردم. » و این تنها نبردی بود که علی با محمد نبود. اما پیامبر به همین بسنده نکرد. با صدای رسا فرمود :

اما ترضی یا علی ان تکون منی بمنزلة هارون من موسی الا انه لا نبی بعدی

« ای علی، آیا خشنود نمی گردی که بگویم مثل تو نسبت به من

مثل هارون است به موسی، جز اینکه پس از من پیامبری نیست. »[2]

و علی آرام گرفت. به مدینه بازگشت و پیامبر نیز مطمئن و امیدوار به راه خویش ادامه داد. محدثان و مورخان اسلامی اعم از شیعه و سنی – همچون شیخ مفید در «ارشاد»، یعقوبی در «تاریخ یعقوبی»، مسعودی در «التنبیه و الاشراف»، طبرسی در «اعلام الوری»، محمد بن اسحاق در «سیرة النبی» و ... - بر نقل این واقعه همداستان اند.[3]

سخن پیامبر اینبار نیز همچون همیشه، صریح و بی پرده است. نسبت هارون(ع) با موسی(ع) چیست؟ آیا هارون برادر، وصی و جانشین پس از موسی نبود ؟ مگر هارون حتی در زمان حیات موسی(ع) و به هنگام غیبت چهل روزه کلیم الله ، جانشین او در میان بنی اسرائیل نبود ؟ و نسبت علی (ع) با محمد (ص) چیست ؟ تاریخ این پرسش را بی پاسخ نگذاشته است. تاریخ نبایستی این پرسش را بی پاسخ بگذارد.

 اگر تاریخ این پرسش ها را بی پاسخ گذارد پس تکلیف و مسئولیت مردمان دیروز و امروز و فردا چیست ؟ در آشوب فتنه ها و غوغاها به کدامین ریسمان چنگ زنند ؟ حقیقت را از کدامین سرچشمه بنوشند ؟ معیار تشخیص حق از باطل را چگونه دریابند ؟

در منتهای یاس و سرخوردگی، در سراشیبی سقوط از هستی و زندگی، چگونه مشعل هدایت برافروزند ؟ در پرتگاه نیستی و بر لبه احساس هیچ بودن و پوچ شدن، شور و شعف، امید و ایمان را از کدامین روزنه بجویند ؟ و قرآن، در میانه تفرقه ذهنیت ها، و پاره پاره شدن فلسفه ها و غوغای دنیاطلبان، این آرام دل را در مکتب کدامین معلم بیاموزند ؟

 

 و من قتل مظلوما فقد جعلنا لولیه سلطانا فلا یسرف فی القتل انه کان منصورا

« و کسی که مظلوم کشته شد پس به تحقیق برای ولی او حکومت و تسلط قرار دادیم

پس در قتل و خونریزی اسراف نکند که از جانب ما منصور خواهد بود. » (اسراء،33)


[1]  برای توضیح بیشتر رجوع کنید به : فروغ ابدیت، جعفر سبحانی، ج2، ص 388

[2]  فروغ ابدیت، ص 390

[3]  تاریخ پیامبر اسلام، دکتر محمد ابراهیم آیتی، انتشارات دانشگاه تهران، چاپ سوم، ص 625 و 626

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 10  توسط سپیدار  | 

امروز قریب به 18 سال از آن زمان که پیامبر (ص) علی بن ابیطالب را در میان قریش، برادر، وصی و جانشین خویش معرفی نمود، گذشته است. مکه، این زادگاه آغازین اسلام، اینک اولین شبی است پس از هجرت، که در آغوش اسلام آرام گرفته است. بخشش و گذشت پیامبر از آن همه کینه، عداوت و قساوت کافران حتی ابوسفیان و خاندانش را نیز شامل گشته است.

پیامبر(ص) بر تپه ی صفا ایستاده، با خدا راز و نیاز می کند. انصار پیرامونش حلقه زده، آرام سخن می گویند. سخن از نگرانی است. نگرانی از اینکه پیامبر دیگر به مدینه باز نگشته و در زادگاهش، مکه، بماند. پیامبر چون از دعا فراغت می یابد می پرسد : چه می گفتید ؟ پاسخ می دهند : چیزی نبود. پیامبر اصرار می ورزد. پس نگرانی خویش را باز می گویند. آنگاه رسول خدا می فرماید :

« پناه به خدا، زندگی من با شما و مرگ من هم با شماست. »[1]

پیامبر از مرگ سخن می گوید، اما مگر مرگ به سراغ آخرین پیامبر خدا هم می رود ؟  پس این همه رنج و سختی از برای چیست ؟ این همه جهاد و نبرد با شرک و کفر و نفاق ؟ این همه نماز و روزه و عبادت به دعوت کیست ؟ اگر قرار بر رفتن است چه فرق است با گذشتگان ؟ چه فرق است با نوح(ع)، ابراهیم (ع)، سلیمان (ع)، هود (ع) ، موسی (ع)، عیسی (ع) و ده ها و صد ها و بلکه هزاران پیامبر دیگر ؟ مگر آنها هم نیامدند و رفتند و پس از رفتنشان، آنچه بر جا ماند، دینی بود از دست رفته و دعوتی بود فراموش شده ؟ ظلمتی بود آشکار و جهالتی پایدار، که در آن:

« ... روزگاری چند بر پیامبری پیغمبران پیشین گذشته بود، و خواب غفلت مردمان بس سنگین و دراز گشته ، آشوب و پریشانی همه جا را فرا گرفته بود، رشته کارها از دست همگان بدر رفته، آتش جنگ در گوشه و کنار بر افروخته بود، زندگی از خرمی و روشنایی افتاده در تب تند غرور سوخته بود، و همچون نهالی برگ هایش رو به زردی گراییده ، از شادابی و شکوه افتاده بود، دیگر در هیچ جا از راستی و درستی نشانه ای نمانده ، اما فرومایگی و پستی در دل مردمان ریشه دوانیده بود ... » ( نهج البلاغه ، خطبه 88 )

تازه همه ی آن پیامبرانی که رفتند، باز امید آمدن پیامبر دیگری بود، چه آنکه هر کدام قبل از رفتن، وعده آمدن دیگری را می داد و نشانه هایش را آشکار می ساخت، اما اینک اگر آخرین پیامبر هم برود، چه ؟

مگر خود پیامبر (ص) نفرمود که : « انما بعثت لاتمم مکارم الاخلاق »[2] پس چه تضمینی است که پس از آخرین پیامبر، باز دوباره شالوده دین و اخلاق از هم نپاشد ؟ چه تضمینی است که دوباره اربابان زر و زور تزویر این دین را همچون ادیان گذشته بدل به ابزار و وسیله ای جهت انباشت ثروت و بقاء قدرت خویش نسازند ؟

اما قرآن، مگر نه اینکه این معجزه جاوید پیغمبر خاتم، برای همه زمانها و مکانها و مردمان تمام عصرها و نسل هاست، آیا این کتاب همچون همه کتب آسمانی گذشته، احتیاج به معلم یا معلمانی شایسته و بایسته ندارد که تمام انسان ها بتوانند از آموزش و تعلیم آنان بهره مند و برخوردار باشند ؟  کتابی که خود از هرگونه لغزش و خطا مصون نگاه داشته شده و مشیت خداوند بر آن تعلق گرفته است که :

 کتب انزلنه الیک لتخرج الناس من الظلمات الی النور باذن ربهم الی صراط العزیز الحمید

این قرآن کتابی است که ما به سوی تو فرستادیم تا مردم را به امر خدا از ظلمات بیرون

 آوری و به نور رسانی، به راه خداوند مقتدر ستوده صفات.( ابراهیم، آیه 1)

آیا اینچنین کتابی را شایسته معلمی معصوم و پاک نیست ؟ آیا شان و منزلت انسانی در آن حد قرار ندارد که خداوند کتاب آسمانی جاویدش را همراه با معلمانی عادل و متقی برای آنان بفرستد ؟ و اگر چنین معلمی در دسترس نباشد،  تعلم کتاب و حکمت و قیام به قسط در امت چگونه حاصل می شود ؟ و اگر چنین معلمی در دسترس نباشد، آیا به وظیفه، شأن و مرتبت انسانی خدشه ای وارد نشده است ؟ و قرآنی که خود برای رفع اختلاف آمده، از ناحیه افکار خطاکار و نفوس اسیر هواها و هوس ها، خود وسیله و ابزار اختلاف نمی گردد ؟ [3] و بر سر نیزه نمی رود ؟  و آیا قرآن خود  همه این پرسش های سرنوشت ساز را بی پاسخ گذاشته است ؟

 

« و کل شئ احصینه فی امام مبین » (یس،آیه 12)

 


[1]  تاریخ پیامبر اسلام، دکتر محمد ابراهیم آیتی، انتشارات دانشگاه تهران، چاپ سوم، ص 571

[2]  مجمع البیان، ج 10، ص 333

[3]  مقدمه ای در اصول دین، آیت الله وحید خراسانی، انتشارات دلیل ما، ص9

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم بهمن 1385ساعت 2  توسط سپیدار 

بسم الله الرحمن الرحیم

« و لا تلبسوا الحق بالباطل و تکتموا الحق و انتم تعلمون

و حق را به باطل مپوشانید تا حقیقت را پنهان سازید درحالیکه بدان آگاهید. »

 (بقره، آیه42)

آنچه مسلم است، تاریخ غدیر، حدیث یک روز و یکماه و یکسال نیست. غدیر، خود یک تاریخ است. تاریخی که با دعوت آسمانی حضرت محمد(ص) آغاز گشت و تا به امروز نیز ادامه دارد. بدین گونه غدیر پاره ای از تاریخ دین، زندگی و هستی اسلام است.

سال هشتم هجرت است. مسلمانان بر دروازه های دژ ظلمت و وحشت ایستاده اند. دژ قدرت در حال فروپاشی است. کافران سراسیمه به این سو و آن سو می گریزند. پیامبر(ص) مصمم و پابرجا است. پس فرمان حرکت می دهد و لحظاتی چند نمی گذرد که پایتخت ظلم و کفر در زیر گام های سپاه بردگان به خود می لرزد. بردگان دیروز، آزادگان امروزند.

پیامبر(ص) وارد کعبه می گردد، علی (ع) نیز همراه اوست. بت ها یک به یک صف کشیده اند. گویی از عاقبت خویش آگاهند. علی پا بر دوش پیامبر می نهد و نغمه شکستن بت هاست که شنیدنش از هر نوایی دل انگیزتر است. « ابن ابی الحدید » دانشمند مسلمان – و سنی مذهب – در یکی از « قصائد سبع علویات » اش، چنین می سراید :

« رقیت باسمی غارب أحدقت                        ملائک یتلون الکتاب المسطرا

   بغراب خیر المرسلین و اشرف الأ                  نام و ازکی ناعل و طیء الثری

به عالیترین دوشی که فرشتگان تلاوت کننده ی کتاب، آن را احاطه کرده بالا رفتی.بر دوش

 بهترین فرستادگان و گرامیترین مردمان و پاکیزه ترین کسی که بر این عرصه گام نهاده ... »

اما این رویداد، اولین واقعه از این دست نبود. بلکه یادآور سلسله حوادثی از گذشته تا حال و از حال تا آینده است که همراه تاریخ، با گذر زمان، می گذرد تا پیام نخستین را به آخرین برساند. از آن جمله، یادآور سال های آغازین رسالت است، روز « و أنذر عشیرتک الأقربین » ( شعراء، آیه 214) .

سال سوم بعثت بود. پیامبر(ص) در ابتدای راه دراز رسالت، اقوام خویش از آل فهر تا آل کلاب، از آل قصی تا آل هاشم را به مهمانی دعوت نمود. سپس در میانشان برخاست و داد سخن سر داد :

« ای فرزندان عبدالمطلب، به خدا قسم هیچ جوان عربی نمی شناسم

که بهتر از آنچه من برای شما آورده ام برای قوم خود آورده باشد...»

 همچنان که کلام رسول خدا پیش می رفت، رنگ حیرت بیشتر بر چهره ها نمودار می گشت. محمد برای آنان چه آورده بود ؟

« به راستی که من خیر دنیا و آخرت را برای شما آورده ام ...»

 خیر دنیا و آخرت ؟ دنیا را که می بینیم و در حال شناختنش هستیم. اما آخرت دیگر چیست ؟ آیا آن هم مانند دنیاست ؟ آیا آن هم لذت دارد همچون دنیا ؟ درد و رنج دارد ؟ ظالم دارد ؟ مظلوم دارد ؟ فقیر و غنی دارد ؟ محمد از چه سخن می گوید ؟

« و خدا مرا فرموده است که شما را به جانب او دعوت کنم ... »

 از خدا سخن می گوید. اما ما که خدا داریم. زیاد هم داریم. هم خدای ما هستند هم سبب درآمد و ثروت و حکمرانی ما. خدایانی از گل، از طلا، از نقره، از سکه های زرین، از هوس های رنگین، از کنیزکان نگارین ؟، و از خرما ! که در روزگار رونق، روزی ده ما هستند و اسباب کسب و کار، و در روزگار قحطی ، سبب آرامش و در صورت نیاز، غذای ما!

 اما خدای محمد کیست؟ دیده می شود یا نه؟ لمس می شود یا نه؟ خانه دارد یا نه ؟ فرزند دارد یا نه؟ اهل و فامیلی دارد یا نه ؟ گرسنه می گردد یا نه؟ خدمتکار و مشاوری دارد یا نه ؟

« شما را به دو کلمه ای که بر زبان سبک و در میزان سنگین است دعوت می کنم ...»

همه زبان ها در سکوتند، اما اذهان  در جوش اند و افکار  در خروش. منتظرند. آن چه چیز است که در زبان سبک است و در میزان سنگین ؟

محمد (ص) ندا می دهد : « ... و با این دو کلمه وارد بهشت می شوید، و با همین دو کلمه از دوزخ رهایی می یابید : لااله الاالله  محمد رسول الله.پس کدامیک از شما مرا در این راه یاری می دهد تا برادر من، و وصی من، و خلیفه ی من [1] در میان شما باشد ؟ »

چقدر سریع ؟ هنوز زبانش از حرکت باز نایستاده است که از جانشین سخن می گوید ؟  هنوز لحظه ای از دعوت اش نگذشته، از ما طلب جانشین می کند ؟

علی (ع) باقی ماجرا را اینچنین شرح می دهد  : « پس احدی از آنان او را پاسخ نداد، اما من که خردسال ترین و کم جثه ترین و کوچکترین جمع بودم گفتم : یا رسول الله، من تو را در این کار یاری می دهم. پس – پیامبر – گفت : بنشین. سپس گفتار خود را تکرار کرد و همچنان خاموش ماندند تا من گفتار نخستین خود را باز گفتم، پس – پیامبر – گفت : بنشین. و بار سوم سخن خود را بر آنان تکرار فرمود، و احدی از ایشان حتی به یک حرف وی را پاسخ نگفت، و باز من برخاستم  و گفتم : یا رسول الله، برای یاری تو در این امر آماده ام. پس گردنم را گرفت و گفت : آگاه باشید، این است برادر من، و وصی من، و خلیفه من در میان شما، پس از وی بشنوید و فرمانش را ببرید. »[2]

اهل مجلس برخاستند. کاسه صبرشان لبریز گشته بود. از شدت بغض، زبان در کام کشیده، از نهایت خشم و نفرت، می خندیدند و با همین خنده ها بر ابوطالب اینچنین طعنه می زدند : « تو را امر کرد از پسرت بشنوی و او را اطاعت کنی. »[3]

این واقعه را بسیاری از دانشمندان و تاریخ نویسان مسلمان – اعم از شیعه و سنی – روایت کرده اند. از آن جمله است شیخ مفید دانشمند شیعه مذهب، در « ارشاد » و طبری ، تاریخ نویس سنی مذهب در « تاریخ طبری ».

اما زمان از حرکت باز نخواهد ایستاد. روزها از پی هم می آیند و می روند. بر گذشته ها جز افسوس نخواهد ماند. بر خاطره ها جز یادی نخواهد بود و بر حافظه ها، جز غبار فراموشی نخواهد نشست...

ادامه دارد


[1]  تاریخ طبری، ج3، ص  ۱۱۷۲ و ۱۱۷۳

[2]  ارشاد شیخ مفید،ص 24 و 25

[3]  تفسیر مجمع البیان، ج2، ص 187

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 20  توسط سپیدار 

نقطه خال تو بر لوح بصر نتوان زد

مگر از مردمک دیده مدادی طلبیم

882 سال از زمان حمله اسکندر می گذرد و در آغاز سال چهلم پادشاهی خسروانوشیروان کودکی در شهری به نام مکه به دنیا می آید. آمنه دختر وهب در خانه عبدا... بن عبدالمطلب پسری به دنیا آورد که نامش را « محمد » نهاد. پدر قبل از تولد فرزند در بیست و پنج سالگی در مدینه فوت کرد. مادر نیز در حالیکه کودک شش ساله اش را نزد خویشانش در مدینه می برد در سی سالگی وفات یافت. پس محمد که در هنگام تولد از لطف پدر بی بهره بود در آستانه هفت سالگی سایه پرمهر مادر را نیز از دست داد. کودک در مدینه و در کنار اقوام ماند. روزها بر بالای برج خانه با کودکان همسال به بازی می پرداخت و عصرها با پسردائی های خود در چشمه های اطراف شنا می آموخت. اندکی بعد به درخواست پدربزرگ کودک را به مکه بردند.

محمد در مکه آرام گرفت. اینک در کنار پدربزرگش «عبدالمطلب» بزرگ قریش و کلیددار کعبه زندگی آرامی را در پیش داشت. قریش در میان عرب از همه به تمدن آشناتر و در حکومت داری ماهرتر بود.با روم و یمن و شام و ایران پیمانهای تجاری و نظامی محکم داشت و بدین سبب بزرگترین قدرت سیاسی، مذهبی آن موقع را در اختیار. امور مکه به 14 قسم تقسیم و هر منصب در اختیار یک قبیله از قبایل قریش بود. عبدالمطلب سرور قریش از پرستش بت ها برکنار بود و خدا را به یگانگی می شناخت. اما روزگار عمر عبدالمطلب سرانجام به پایان رسید و محمد در نیمه هشت سالگی بنا بر وصیت پدربزرگ در دامان عمویش جای گرفت و ابوطالب برادر عبدالله بنا بر وصیت پدر در عین تنگ دستی این وظیفه را بر عهده گرفت : « ای ابوطالب، تو را پس از خود درباره ی یتیمی که از پدرش جدامانده، سفارش می کنم. او در گهواره پدر را از دست داد و من برای او همچون مادری دلسوز بودم که فرزند خویش را تنگ در آغوش می کشد.، اکنون برای دفع ستمی یا برقرار ساختن پیوندی به تو از همه امیدوارترم.»

با فوت پدر، پسر بر جایگاه پدر تکیه زد و ابوطالب کلیددار کعبه و بزرگ قریش گشت.او که در میان قریش به قناعت و تنگ دستی شهرت داشت همراه با همسرش « فاطمه » دختر اسد، محمد را همچون فرزند خویش و حتی برتر از آنان، بزرگ داشتند و در روزگار سختی او را در دامان پرمهرشان پذیرفتند. علی (ع) در توصیف پدر اینگونه می گوید:« ابی ساد فقیرا و ما ساد فقیر قبله » « پدرم در عین ناداری سروری کرد و پیش از او هیچ فقیری سروری نیافت.» و اینگونه بود که ابوطالب برای محمد جای خالی پدر را گرفت و فاطمه جای خالی مادر و مهر و محبتشان را از این یتیم تنها دریغ نورزیدند.

« او به راستی مادرم بود چه کودکان خود را گرسنه می داشت و مرا سیر می کرد

و آنان را گردآلود می گذاشت و مرا شسته و آراسته می داشت. راستی که مادرم بود.»

بر خلاف تصور بسیاری، شبه جزیره عرب بهترین مکان برای رشد و نمو آخرین دین آسمانی بود، سرزمینی که هر مذهبی را پیروی بود و هر پیروی را آداب مخصوصی، کاروانیان شتر را کشتی صحرا نموده و از روم تا ایران و از شام تا حبشه صحرای سوزان را در کسب روزی می پیمودند تا تنها رسانه آن زمان باشند در تبادل فرهنگ و سنت هر قوم و ملتی. مدنیت و شهر نشینی در کنار بدویت و صحراگردی ترکیب بدیعی ساخته بود تا عرب صحراگرد هم شیر شتر نوش نماید و هم ابریشم چین به آفریقا برد و ادویه حبشه به ایران و هم در بزرگترین مرکز سیاسی، عبادی خویش، مکه، آداب زیستن بیاموزد. و محمد در میان این تمدن کویری و در دامان قدرتمندترین قبیله شهرنشین- قریش- زیستن را آغاز نمود تا سالها بعد،از ذخیره این شهرنشینی و آن حاشیه نشینی قبیله وار، کلام آخرین وحی را بر ریگزار تفدیده بیابان تف جاری سازد. این چنین بود که سال ها پس از نوح و ابراهیم و اسماعیل و اسحق و یعقوب و  لوط و داود و سلیمان و یونس و یوسف و لقمان و موسی و عیسی( که درود خدا بر همه آنان باد)، اینک نوبت محمد مصطفی(ص) بود تا عهد " بندگی" و "خلیفة اللهی" خدا را برای بشریت به ارمغان آورد و انسان را از دست تمامی تعصبات و عقده ها و کینه توزی های هزاران ساله رها سازد. باشد تا بدین گونه آدمی ره به سلامت پوید. و اینک این نیایشی است به سوی او :

« ای پیامبر اخلاق، تو خود واقفی بر ناتوانی های ما، دروغ های ما، حسدورزی های ما، فریب های ما، تزویرها و گناهان بی پایان ما، که در گرداب زمانه بی وفا ما را در هم پیچیده است، کمکی کن، دست ما را بگیر و از این گرداب روزافزون بربریت قرن و عصر جهالت رهایمان ساز.

ای محمد امین، چه بسیار عهدهایی که یا در دل شکستیم یا در زبان و عمل، و داغ ننگین شرمساری را بر پیشانی خریدار شده ایم، ما را به لطف و کرم خود ببخشای، و شایستگی عطا فرما تا آنچنان که باید و شاید ادب پیروی از تو را به جا آوریم.

ای عبد ستوده خدا، آنگاه که خدا را از یاد برده ایم، دشنه تهمت و غیبت را بر بندگان خدا نواخته، آبروی انسانی را ریخته، تخم نفرت و دشمنی کاشته ایم، اما از این همه جهل و گنه ما را چه حاصل؟ این زمان محتاج رحمت و لطف تو هستیم، رها شده در زمین و زمان، بی دوست، بی یار، بی پناه رو به درگاه تو داریم. ما را در این وادی پرغوغا تنها و بی کس رها مساز.

ای آخرین پیامبر، تو به ما آموختی که آزادی واقعی در درون ماست، عدالت حقیقی در درون ماست. سعادت آخرین هم در درون ماست. و ما سرگشتگانی بودیم که این همه را در برون می جستیم، در دنیایی پرآشوب، در غوغایی پر هیاهو، در میانه انسان هایی سراسر خطا و سرشار از گناه، مملو از آرزوهای حریصانه و دعواهای جاه طلبانه، از برای عمری که زود می گذرد، و چه عمر بی حاصلی که بر باد رفت. ما را دوباره به سرمنزل مقصود باز آور. یاری نما تا دوباره از خویش شروع کنیم. از اخلاق خویش، کلام خویش، عمل خویش، تا اینگونه آب رفته را به جوی بازگردانیم. کمک نما تا اینبار دیگر راه به خطا نپیماییم، فریب هوس های شیطانی، جاه های دنیوی و خدعه های بشری را نخوریم. آمین یا رب العالمین.»

 

ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد

دل رمیده ما را انیس و مونس شد

نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت

به غمزه مسئله آموز صد مدرس شد

تا سلامی دیگر، خداحافظ

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 3  توسط سپیدار