پارسای پارس (قسمت سوم)
سیری بر اندیشه و آراء سید محمد خاتمی
اما شناخت آن خارهایی که چشم حقیقت بین انسان معاصر را کور ساخته است و او را از نفس انداخته، پای رفتنش را بریده، تنها یک بال کبوتر است. به راستی درمان این تجاهل و تفاخر چیست ؟ چگونه می توان روی سیاه تحجر مدرن و علم برده وار و هنر مخدوم قدرت را با نور حقیقت روشن ساخت ؟ چگونه می توان درخت خشکیده اخلاق را با چشمه زلال صلح و سلام آبیاری نمود ؟ بال دیگر کبوتر را چگونه باید یافت ؟
سید خندان پارسی راه درمان را چه می داند. خاستگاه اندیشه و تفکر او از کدام سرچشمه می جوشد ؟ بر کدامین پایه استوار است :
« بنا بود علم جدید، بدون کمک وحی و عقلِ متافیزیکی همه مشکلات بشر را حل کند. بنا بود بهشت موعود ادیان توسط انسان سود اندیش (Utilitarianist) و ظاهر بین بر روی زمین برپا شود. بنا بود با سرپنجه علم گره های آزاردهنده زندگی گشوده شود و نباید از نظر دور داشت که پیشرفتهای شگفت انگیزی نیز در سایه تمدن جدید پدید آمد. ولی آیا بشر امروز با مشکلاتی به مراتب بزرگ تر از مشکلات گذشته مواجه نشده است؟ آیا جنگها و ویرانی های مادی و معنوی ناشی از آن در دوران جدید قابل مقایسه با درگیریهای دوران قبل است؟ آیا دلهره ای که بر بشر امروز حاکم است و ناامنی تباه کننده زندگی در شرق و غرب و شمال و جنوب عالم، ویرانگرتر از اضطرابات و ناامنی های بشر گذشته نیست؟ نمی توان و نباید با نگاه سطحی در برابر پیشرفتهای محیرالعقول علم تجربی و تکنولوژی غول آسای روزگارمان مبهوت شد و چشم بر مصیبتهایی که در دنیای به هم پیوسته امروز آثار تلخ و جانکاهی را بر جای می گذارد بست.در هیچ دوره ای از تاریخ، خشونت، نا امنی و ناخشنودی مثل امروز عریان و ترس آور نبوده است...[1]»
کلام وحی و دین، همان سرچشمه جاوید علم و عمل این اندیشمند پارسی است. آنجا که از دین سخن می گوید امری الهی را در نظر دارد که از دریچه ای گسترده و بی منتها به دنیا و انسان می نگرد. دردها و رنج ها را می شناسد و همواره لغزش ها و گمراهی ها را متذکر می گردد. در عین ایستادگی، سرشار از مهر و محبت است و با وجود ثبات و استحکام، منعطف و متحرک است :
« بشر نیازمند دین است و رسالت دین هدایت آدمی است. دین هیچ گاه جای عقل بشری را برای راه بردن زندگی نگرفته است، بلکه بر اهمیت تدبر و تعقل تأکید کرده است و انسان را آزاد، خردمند و عزیز خواسته است. دین راستین جهت زندگی را معین می کند. زندگی که در متن همین طبیعت باید جریان یابد، ولی انسان را بزرگتر از همه طبیعت می داند و طبیعت را مسخّر انسان، اما این تسخیر به معنی هم نفسی با عالَمی است که در تسبیح دائم ذات حق است، نه تصرف بی رویه در آن که آثار سوء آن امروز دامن بشر را گرفته است. انسان برتر از طبیعت است، نه تنها به خاطر برخورداری از عقل، بلکه در پرتو موهبت عشق که حتی فرشتگان نیز از آن محروم اند. ایمانی که از آن سخن می گویم، ایمانی است که می تواند آدمی را از دلهرة پرتاب شدگی به متن وجود بی انتها رهایی بخشد و ایمانی که صاحب خود را از آفت ویرانگر اندوه و ترس پاک می کند...»[2]

