پارسای پارس (قسمت دوم)
سیری بر اندیشه و آراء سید محمد خاتمی
اما ریشه این نا امنی و خشونت را در کجا باید یافت ؟ چگونه است که آن همه رشد عقلی و فلسفی و این همه دستاوردهای علمی و تکنولوژیکی نتوانسته آرامش و حیات طیبة را دوباره به آدمی بازگرداند ؟ متفکران و اندیشمندان دیار غرب، که بسیاری از افتخارات و نام آوری های علم و فن مرهون خدمات آنان است، چه مرهمی برای این زخم اندیشیدند و سرانجام اندیشه آنان چه بود ؟ محمد خاتمی با بررسی تاریخ معاصر جهان غرب چنین می گوید :
« نظریه پردازان و مبلغان استعمار چون "رودیارد کیپلینگ" مغرورانه فریاد می زدند که: "شرق، شرق است و غرب، غرب. و این دو هیچگاه به هم نخواهند رسید " آنان با دیواری از توهم، شرق را از غرب جدا می کردند تا شرقِ مظلوم، ساده تر و بی پرواتر مورد تجاوز قرار گیرد... حدود یک دهه بیشتر از اعطای جایزه نوبل به کیپلینگ نگذشته بود که اولین جنگ جهانی برای همگان، بخصوص غربیان که بنا بود بی دغدغه خاطر، گذشته را پشت سر بگذارند و با اطمینان به ساحل امن و برخورداری برسند، دامنه یک تهدید بزرگ را آشکار کرد. ربع قرن بعد از این رویداد خانمانسوز، جنگ دوم جهانی با آثاری بسیار وحشتناک تر از جنگ جهانی اول، بهشت موعودِ دوران جدید را به جهنمی سوزان بدل کرد... »[1]
و بدین ترتیب غربی که عمری با حمله و ویرانگری شرق را سوزاند در عرض قرنی سوزان تر، نسلی از انسا ن های بی گناه را دچار تباهی و نابودی ساخت. اندیشمندان و فلاسفه ای که اینک به جای پیامبران وحی و ادیان توحیدی قصد درمان دردها و رنج ها را داشتند، نه تنها سنگی از راه برنداشتند که خود سدی بر راه شدند : « اندیشه کیپلینگ که برآمده از متن قدرت استعماری و شیفته آن بود، نتوانست دریابد که در غرب قرن هجدهم و نوزدهم چه می گذرد. امری که کارل مارکس آن را درک کرد و با چنین درکی در نظام اندیشه و سیاست غرب زلزله افکند. مارکس را می توان یک آسیب شناس دوران جدید نامید. هرچند که در درمان، پزشک حاذقی نبود و با نگاه تک بعدی خود به نوعی بر دردهای بشر افزود،...[2] نسخه مورد نظر مارکس با تغییراتی به تناسب زمان و مکان در روسیه و چین مورد آزمایش قرار گرفت، اما حاصل آن پیدایش قطب بندی های جدیدی در صحنه جغرافیای سیاسی و جغرافیای راهبردی جهان بود که دوره تازه ای از تنش و دلهره را پدید آورد...[3]»
از همین جایگاه است که می توان به تحلیل، بررسی و شناخت ساخت قدرت در جهان معاصر دست یافت. وظیفه اصلی نهاد قدرت در جامعه برقراری امنیت و آرامش است. امنیتی که خود بستری برای رشد عدالت، آزادی و تعالی اخلاقی، فرهنگی و معیشتی بشر است. اما این بستر رشد تفکر و خلاقیت، امروز به نحوی شگفت دگرگون گشته است. روبنا و زیربنای آن دچار تزلزل و لغزش گردیده و آسایش و آرامش را از مردمان ربوده است. و این همان پدیده ای است که خاتمی آن را " تراژدی قدرت " می نامد : « تراژدی قدرت در زمان ما با پیشرفتهای شگفت انگیز علم و تكنولوژی و بسط نفسِ پرهوس انسانِ امروز ، عظیم تر، ویرانگرتر و دهشت انگیزتر از همیشه است... قدرت در جهان کافکایی، قدرتی است معطوف به خود و برخلاف آنچه در سطح زبانِ سیاسی صادق است که قدرت در صدد به دست آوردن چیزی و تسلط بر جایی است، این قدرت نمی خواهد چیزی را به دست آورد...قدرت در روزگار ما بی مقصد، بی مسؤولیت و حتی بی خواست و آرزو است. قدرت چیزی جز خود را نمی خواهد و قدرتی که در پی دستیابی به قدرت است، مصداق بارز نهیلیسم است و این است فاجعه بزرگ روزگار ما که در جنگ ها، اشغال ها، آوارگی انسان ها، پایمال کردنِ حق و حقوق ملتها و ترور و خشونت تجلی می کند و این است راز و رمز مصیبتی که در اثر استخدام علم، هنر و دین توسط قدرت و اشتهای سیری ناپذیر قدرتهای ریز و درشت روزگار ما برای استیلا بر آنچه آن را "غیرخودی" و "دیگری" می دانند نصیب ما شده است و جهان ما را ناامن و از نعمت محبت و همدلی محروم کرده است.»[4]


خاتمی آنگاه که از امنیت می گوید امنیت را به عنوان اساسی ترین نیاز بشر از گذشته تا به امروز می شناسد. در پرتو این امنیت و آرامش ناشی از آن است که آدمی می تواند از آزادی ها و انتخاب های پیش رو در زندگی بهره برداری نموده، مسیر رشد و پیشرفت را طی نماید. انسان ناامن، انسانی سرگشته است که توان اندیشه و تفکر ندارد. به همین جهت است که می توان امنیت را در تمامی ابعاد زندگی موثر دانست و از امنیت اجتماعی، ملی، فرهنگی ، روانی و ... سخن به میان آورد.