تبليغاتX
سپیدار

سپیدار

فکرهای بزرگ در هسته های کوچک

سال نهم هجرت است. به پیامبر خبر می رسد رومیان سپاه گرانی مهیا ساخته، قصد دارند آیین نوین را از همان آغاز، از پایه فرو پاشند. پس پیامبر همگان را به جهاد فرا می خواند. فصل، فصل تابستان است و هنگامه حکومت آتش بر صحرای عرب. دوری راه و قدرت و سطوت رومیان همه و همه در عزم و تصمیم آدمی، خلل و تردید پدید می آورد. و چه فرصتی بهتر از این برای اهل نفاق. منافقان همان ها بودند که هر روز را با رنگی آغاز و با رنگ دگر به پایان می بردند. به تعبیر قرآن :

و من الناس من یقول امنا بالله و بالیوم الآخر و ما هم بمومنین یخادعون الله

و الذین امنوا و ما یخدعون الا انفسهم و ما یشعرون ( بقره، آیات 8 و 9 )

« و گروهی از مردم گویند ما ایمان آورده ایم به خدا و روز قیامت و حال آنکه ایمان نیاورده اند خواهند تا خدا و اهل ایمان را فریب دهند درحالیکه فریب ندهند مگر خود را و این را از سفاهت نمی دانند. »

انجمن منافقان گرد هم فراهم شدند تا مردمان را از جهاد باز دارند. اما پیامبر از خدعه شان آگاه گشت و آن را فروپاشید.[1] و خداوند درباره آنان چنین بر پیغمبرش نازل ساخت :

فرح المخلفون بمقعدهم خلاف رسول الله و کرهوا ان یجاهدوا باموالهم و انفسهم فی سبیل الله و قالوا لا تنفروا فی الحر قل نار جهنم اشد حرا لو کانوا یفقهون ( توبه، 81)

« آنهایی که از حکم جهاد رسول خدا تخلف ورزیده، خوشحالند، و مجاهده با مال و جانشان در راه خدا بر آنان سخت ناگوار بود و مومنان را هم از جهاد منع کرده، به آنها گفتند شما در این هوای سوزان از وطن خویش بیرون نروید، آنان را بگو آتش دوزخ بسیار سوزان تر از این هواست، اگر می فهمیدید. »

اما ترک مدینه و تنها گذاشتنش با این همه دسیسه و خدعه ی کنار کشیده از جهاد و مانده در شهر، خطرناک می نمود. پس پیامبر، علی را جانشین خویش گذاشت و فرمود :

« مدینه را جز ماندن من یا تو شایسته نیست. »

اما اهل نفاق دست از کار نکشیدند. چه اینبار با غیبت محمد، عرصه برایشان گشوده تر و فراخ تر می نمود. در این میان، تنها مانع علی بود که چاره آن را نیز زود یافتند : تهمت و شایعه!

پس زمزمه ها وزیدن گرفته، از دل ها گذشتند، و بر ذهن ها نشستند، آنگاه چونان سیلی دمادم، زبان ها را درنوردیده، بذر تهمت و دروغ را در جان ها کاشتند.

در مدینه شایع گشت که پیامبر از علی افسرده خاطر و به او بی اعتنا گشته است که اینبار او را همراه نبرده. شایعه دیگری نیز از ترس و راحت طلبی علی! سخن می گفت که ماندن در شهر را بر رفتن به جنگ ترجیح داده است. بدین گونه بود که پرده تزویر و نفاق، مدینه را پوشانده، فضای تنفس را از مردمان بازستاند.

اما رسیدن این تهمت ها به علی همان و حرکت او به سوی پیامبر همان. علی (ع) پس از چندی تاختن به پیامبر رسید و او را از ماوقع مطلع ساخت. سخن پر طنین پیامبر همچون سدی محکم راه را بر اهل نفاق بست، دل علی را گرم و قلم تاریخ را تیز ساخت : « دروغ گفته اند، بلکه تو را به منظور حفظ و حراست آنچه پشت سر می گذارم، در مدینه گماردم. » و این تنها نبردی بود که علی با محمد نبود. اما پیامبر به همین بسنده نکرد. با صدای رسا فرمود :

اما ترضی یا علی ان تکون منی بمنزلة هارون من موسی الا انه لا نبی بعدی

« ای علی، آیا خشنود نمی گردی که بگویم مثل تو نسبت به من

مثل هارون است به موسی، جز اینکه پس از من پیامبری نیست. »[2]

و علی آرام گرفت. به مدینه بازگشت و پیامبر نیز مطمئن و امیدوار به راه خویش ادامه داد. محدثان و مورخان اسلامی اعم از شیعه و سنی – همچون شیخ مفید در «ارشاد»، یعقوبی در «تاریخ یعقوبی»، مسعودی در «التنبیه و الاشراف»، طبرسی در «اعلام الوری»، محمد بن اسحاق در «سیرة النبی» و ... - بر نقل این واقعه همداستان اند.[3]

سخن پیامبر اینبار نیز همچون همیشه، صریح و بی پرده است. نسبت هارون(ع) با موسی(ع) چیست؟ آیا هارون برادر، وصی و جانشین پس از موسی نبود ؟ مگر هارون حتی در زمان حیات موسی(ع) و به هنگام غیبت چهل روزه کلیم الله ، جانشین او در میان بنی اسرائیل نبود ؟ و نسبت علی (ع) با محمد (ص) چیست ؟ تاریخ این پرسش را بی پاسخ نگذاشته است. تاریخ نبایستی این پرسش را بی پاسخ بگذارد.

 اگر تاریخ این پرسش ها را بی پاسخ گذارد پس تکلیف و مسئولیت مردمان دیروز و امروز و فردا چیست ؟ در آشوب فتنه ها و غوغاها به کدامین ریسمان چنگ زنند ؟ حقیقت را از کدامین سرچشمه بنوشند ؟ معیار تشخیص حق از باطل را چگونه دریابند ؟

در منتهای یاس و سرخوردگی، در سراشیبی سقوط از هستی و زندگی، چگونه مشعل هدایت برافروزند ؟ در پرتگاه نیستی و بر لبه احساس هیچ بودن و پوچ شدن، شور و شعف، امید و ایمان را از کدامین روزنه بجویند ؟ و قرآن، در میانه تفرقه ذهنیت ها، و پاره پاره شدن فلسفه ها و غوغای دنیاطلبان، این آرام دل را در مکتب کدامین معلم بیاموزند ؟

 

 و من قتل مظلوما فقد جعلنا لولیه سلطانا فلا یسرف فی القتل انه کان منصورا

« و کسی که مظلوم کشته شد پس به تحقیق برای ولی او حکومت و تسلط قرار دادیم

پس در قتل و خونریزی اسراف نکند که از جانب ما منصور خواهد بود. » (اسراء،33)


[1]  برای توضیح بیشتر رجوع کنید به : فروغ ابدیت، جعفر سبحانی، ج2، ص 388

[2]  فروغ ابدیت، ص 390

[3]  تاریخ پیامبر اسلام، دکتر محمد ابراهیم آیتی، انتشارات دانشگاه تهران، چاپ سوم، ص 625 و 626

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 10  توسط سپیدار  | 

امروز قریب به 18 سال از آن زمان که پیامبر (ص) علی بن ابیطالب را در میان قریش، برادر، وصی و جانشین خویش معرفی نمود، گذشته است. مکه، این زادگاه آغازین اسلام، اینک اولین شبی است پس از هجرت، که در آغوش اسلام آرام گرفته است. بخشش و گذشت پیامبر از آن همه کینه، عداوت و قساوت کافران حتی ابوسفیان و خاندانش را نیز شامل گشته است.

پیامبر(ص) بر تپه ی صفا ایستاده، با خدا راز و نیاز می کند. انصار پیرامونش حلقه زده، آرام سخن می گویند. سخن از نگرانی است. نگرانی از اینکه پیامبر دیگر به مدینه باز نگشته و در زادگاهش، مکه، بماند. پیامبر چون از دعا فراغت می یابد می پرسد : چه می گفتید ؟ پاسخ می دهند : چیزی نبود. پیامبر اصرار می ورزد. پس نگرانی خویش را باز می گویند. آنگاه رسول خدا می فرماید :

« پناه به خدا، زندگی من با شما و مرگ من هم با شماست. »[1]

پیامبر از مرگ سخن می گوید، اما مگر مرگ به سراغ آخرین پیامبر خدا هم می رود ؟  پس این همه رنج و سختی از برای چیست ؟ این همه جهاد و نبرد با شرک و کفر و نفاق ؟ این همه نماز و روزه و عبادت به دعوت کیست ؟ اگر قرار بر رفتن است چه فرق است با گذشتگان ؟ چه فرق است با نوح(ع)، ابراهیم (ع)، سلیمان (ع)، هود (ع) ، موسی (ع)، عیسی (ع) و ده ها و صد ها و بلکه هزاران پیامبر دیگر ؟ مگر آنها هم نیامدند و رفتند و پس از رفتنشان، آنچه بر جا ماند، دینی بود از دست رفته و دعوتی بود فراموش شده ؟ ظلمتی بود آشکار و جهالتی پایدار، که در آن:

« ... روزگاری چند بر پیامبری پیغمبران پیشین گذشته بود، و خواب غفلت مردمان بس سنگین و دراز گشته ، آشوب و پریشانی همه جا را فرا گرفته بود، رشته کارها از دست همگان بدر رفته، آتش جنگ در گوشه و کنار بر افروخته بود، زندگی از خرمی و روشنایی افتاده در تب تند غرور سوخته بود، و همچون نهالی برگ هایش رو به زردی گراییده ، از شادابی و شکوه افتاده بود، دیگر در هیچ جا از راستی و درستی نشانه ای نمانده ، اما فرومایگی و پستی در دل مردمان ریشه دوانیده بود ... » ( نهج البلاغه ، خطبه 88 )

تازه همه ی آن پیامبرانی که رفتند، باز امید آمدن پیامبر دیگری بود، چه آنکه هر کدام قبل از رفتن، وعده آمدن دیگری را می داد و نشانه هایش را آشکار می ساخت، اما اینک اگر آخرین پیامبر هم برود، چه ؟

مگر خود پیامبر (ص) نفرمود که : « انما بعثت لاتمم مکارم الاخلاق »[2] پس چه تضمینی است که پس از آخرین پیامبر، باز دوباره شالوده دین و اخلاق از هم نپاشد ؟ چه تضمینی است که دوباره اربابان زر و زور تزویر این دین را همچون ادیان گذشته بدل به ابزار و وسیله ای جهت انباشت ثروت و بقاء قدرت خویش نسازند ؟

اما قرآن، مگر نه اینکه این معجزه جاوید پیغمبر خاتم، برای همه زمانها و مکانها و مردمان تمام عصرها و نسل هاست، آیا این کتاب همچون همه کتب آسمانی گذشته، احتیاج به معلم یا معلمانی شایسته و بایسته ندارد که تمام انسان ها بتوانند از آموزش و تعلیم آنان بهره مند و برخوردار باشند ؟  کتابی که خود از هرگونه لغزش و خطا مصون نگاه داشته شده و مشیت خداوند بر آن تعلق گرفته است که :

 کتب انزلنه الیک لتخرج الناس من الظلمات الی النور باذن ربهم الی صراط العزیز الحمید

این قرآن کتابی است که ما به سوی تو فرستادیم تا مردم را به امر خدا از ظلمات بیرون

 آوری و به نور رسانی، به راه خداوند مقتدر ستوده صفات.( ابراهیم، آیه 1)

آیا اینچنین کتابی را شایسته معلمی معصوم و پاک نیست ؟ آیا شان و منزلت انسانی در آن حد قرار ندارد که خداوند کتاب آسمانی جاویدش را همراه با معلمانی عادل و متقی برای آنان بفرستد ؟ و اگر چنین معلمی در دسترس نباشد،  تعلم کتاب و حکمت و قیام به قسط در امت چگونه حاصل می شود ؟ و اگر چنین معلمی در دسترس نباشد، آیا به وظیفه، شأن و مرتبت انسانی خدشه ای وارد نشده است ؟ و قرآنی که خود برای رفع اختلاف آمده، از ناحیه افکار خطاکار و نفوس اسیر هواها و هوس ها، خود وسیله و ابزار اختلاف نمی گردد ؟ [3] و بر سر نیزه نمی رود ؟  و آیا قرآن خود  همه این پرسش های سرنوشت ساز را بی پاسخ گذاشته است ؟

 

« و کل شئ احصینه فی امام مبین » (یس،آیه 12)

 


[1]  تاریخ پیامبر اسلام، دکتر محمد ابراهیم آیتی، انتشارات دانشگاه تهران، چاپ سوم، ص 571

[2]  مجمع البیان، ج 10، ص 333

[3]  مقدمه ای در اصول دین، آیت الله وحید خراسانی، انتشارات دلیل ما، ص9

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم بهمن 1385ساعت 2  توسط سپیدار 

بسم الله الرحمن الرحیم

« و لا تلبسوا الحق بالباطل و تکتموا الحق و انتم تعلمون

و حق را به باطل مپوشانید تا حقیقت را پنهان سازید درحالیکه بدان آگاهید. »

 (بقره، آیه42)

آنچه مسلم است، تاریخ غدیر، حدیث یک روز و یکماه و یکسال نیست. غدیر، خود یک تاریخ است. تاریخی که با دعوت آسمانی حضرت محمد(ص) آغاز گشت و تا به امروز نیز ادامه دارد. بدین گونه غدیر پاره ای از تاریخ دین، زندگی و هستی اسلام است.

سال هشتم هجرت است. مسلمانان بر دروازه های دژ ظلمت و وحشت ایستاده اند. دژ قدرت در حال فروپاشی است. کافران سراسیمه به این سو و آن سو می گریزند. پیامبر(ص) مصمم و پابرجا است. پس فرمان حرکت می دهد و لحظاتی چند نمی گذرد که پایتخت ظلم و کفر در زیر گام های سپاه بردگان به خود می لرزد. بردگان دیروز، آزادگان امروزند.

پیامبر(ص) وارد کعبه می گردد، علی (ع) نیز همراه اوست. بت ها یک به یک صف کشیده اند. گویی از عاقبت خویش آگاهند. علی پا بر دوش پیامبر می نهد و نغمه شکستن بت هاست که شنیدنش از هر نوایی دل انگیزتر است. « ابن ابی الحدید » دانشمند مسلمان – و سنی مذهب – در یکی از « قصائد سبع علویات » اش، چنین می سراید :

« رقیت باسمی غارب أحدقت                        ملائک یتلون الکتاب المسطرا

   بغراب خیر المرسلین و اشرف الأ                  نام و ازکی ناعل و طیء الثری

به عالیترین دوشی که فرشتگان تلاوت کننده ی کتاب، آن را احاطه کرده بالا رفتی.بر دوش

 بهترین فرستادگان و گرامیترین مردمان و پاکیزه ترین کسی که بر این عرصه گام نهاده ... »

اما این رویداد، اولین واقعه از این دست نبود. بلکه یادآور سلسله حوادثی از گذشته تا حال و از حال تا آینده است که همراه تاریخ، با گذر زمان، می گذرد تا پیام نخستین را به آخرین برساند. از آن جمله، یادآور سال های آغازین رسالت است، روز « و أنذر عشیرتک الأقربین » ( شعراء، آیه 214) .

سال سوم بعثت بود. پیامبر(ص) در ابتدای راه دراز رسالت، اقوام خویش از آل فهر تا آل کلاب، از آل قصی تا آل هاشم را به مهمانی دعوت نمود. سپس در میانشان برخاست و داد سخن سر داد :

« ای فرزندان عبدالمطلب، به خدا قسم هیچ جوان عربی نمی شناسم

که بهتر از آنچه من برای شما آورده ام برای قوم خود آورده باشد...»

 همچنان که کلام رسول خدا پیش می رفت، رنگ حیرت بیشتر بر چهره ها نمودار می گشت. محمد برای آنان چه آورده بود ؟

« به راستی که من خیر دنیا و آخرت را برای شما آورده ام ...»

 خیر دنیا و آخرت ؟ دنیا را که می بینیم و در حال شناختنش هستیم. اما آخرت دیگر چیست ؟ آیا آن هم مانند دنیاست ؟ آیا آن هم لذت دارد همچون دنیا ؟ درد و رنج دارد ؟ ظالم دارد ؟ مظلوم دارد ؟ فقیر و غنی دارد ؟ محمد از چه سخن می گوید ؟

« و خدا مرا فرموده است که شما را به جانب او دعوت کنم ... »

 از خدا سخن می گوید. اما ما که خدا داریم. زیاد هم داریم. هم خدای ما هستند هم سبب درآمد و ثروت و حکمرانی ما. خدایانی از گل، از طلا، از نقره، از سکه های زرین، از هوس های رنگین، از کنیزکان نگارین ؟، و از خرما ! که در روزگار رونق، روزی ده ما هستند و اسباب کسب و کار، و در روزگار قحطی ، سبب آرامش و در صورت نیاز، غذای ما!

 اما خدای محمد کیست؟ دیده می شود یا نه؟ لمس می شود یا نه؟ خانه دارد یا نه ؟ فرزند دارد یا نه؟ اهل و فامیلی دارد یا نه ؟ گرسنه می گردد یا نه؟ خدمتکار و مشاوری دارد یا نه ؟

« شما را به دو کلمه ای که بر زبان سبک و در میزان سنگین است دعوت می کنم ...»

همه زبان ها در سکوتند، اما اذهان  در جوش اند و افکار  در خروش. منتظرند. آن چه چیز است که در زبان سبک است و در میزان سنگین ؟

محمد (ص) ندا می دهد : « ... و با این دو کلمه وارد بهشت می شوید، و با همین دو کلمه از دوزخ رهایی می یابید : لااله الاالله  محمد رسول الله.پس کدامیک از شما مرا در این راه یاری می دهد تا برادر من، و وصی من، و خلیفه ی من [1] در میان شما باشد ؟ »

چقدر سریع ؟ هنوز زبانش از حرکت باز نایستاده است که از جانشین سخن می گوید ؟  هنوز لحظه ای از دعوت اش نگذشته، از ما طلب جانشین می کند ؟

علی (ع) باقی ماجرا را اینچنین شرح می دهد  : « پس احدی از آنان او را پاسخ نداد، اما من که خردسال ترین و کم جثه ترین و کوچکترین جمع بودم گفتم : یا رسول الله، من تو را در این کار یاری می دهم. پس – پیامبر – گفت : بنشین. سپس گفتار خود را تکرار کرد و همچنان خاموش ماندند تا من گفتار نخستین خود را باز گفتم، پس – پیامبر – گفت : بنشین. و بار سوم سخن خود را بر آنان تکرار فرمود، و احدی از ایشان حتی به یک حرف وی را پاسخ نگفت، و باز من برخاستم  و گفتم : یا رسول الله، برای یاری تو در این امر آماده ام. پس گردنم را گرفت و گفت : آگاه باشید، این است برادر من، و وصی من، و خلیفه من در میان شما، پس از وی بشنوید و فرمانش را ببرید. »[2]

اهل مجلس برخاستند. کاسه صبرشان لبریز گشته بود. از شدت بغض، زبان در کام کشیده، از نهایت خشم و نفرت، می خندیدند و با همین خنده ها بر ابوطالب اینچنین طعنه می زدند : « تو را امر کرد از پسرت بشنوی و او را اطاعت کنی. »[3]

این واقعه را بسیاری از دانشمندان و تاریخ نویسان مسلمان – اعم از شیعه و سنی – روایت کرده اند. از آن جمله است شیخ مفید دانشمند شیعه مذهب، در « ارشاد » و طبری ، تاریخ نویس سنی مذهب در « تاریخ طبری ».

اما زمان از حرکت باز نخواهد ایستاد. روزها از پی هم می آیند و می روند. بر گذشته ها جز افسوس نخواهد ماند. بر خاطره ها جز یادی نخواهد بود و بر حافظه ها، جز غبار فراموشی نخواهد نشست...

ادامه دارد


[1]  تاریخ طبری، ج3، ص  ۱۱۷۲ و ۱۱۷۳

[2]  ارشاد شیخ مفید،ص 24 و 25

[3]  تفسیر مجمع البیان، ج2، ص 187

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 20  توسط سپیدار