سال نهم هجرت است. به پیامبر خبر می رسد رومیان سپاه گرانی مهیا ساخته، قصد دارند آیین نوین را از همان آغاز، از پایه فرو پاشند. پس پیامبر همگان را به جهاد فرا می خواند. فصل، فصل تابستان است و هنگامه حکومت آتش بر صحرای عرب. دوری راه و قدرت و سطوت رومیان همه و همه در عزم و تصمیم آدمی، خلل و تردید پدید می آورد. و چه فرصتی بهتر از این برای اهل نفاق. منافقان همان ها بودند که هر روز را با رنگی آغاز و با رنگ دگر به پایان می بردند. به تعبیر قرآن :
و من الناس من یقول امنا بالله و بالیوم الآخر و ما هم بمومنین یخادعون الله
و الذین امنوا و ما یخدعون الا انفسهم و ما یشعرون ( بقره، آیات 8 و 9 )
« و گروهی از مردم گویند ما ایمان آورده ایم به خدا و روز قیامت و حال آنکه ایمان نیاورده اند خواهند تا خدا و اهل ایمان را فریب دهند درحالیکه فریب ندهند مگر خود را و این را از سفاهت نمی دانند. »
انجمن منافقان گرد هم فراهم شدند تا مردمان را از جهاد باز دارند. اما پیامبر از خدعه شان آگاه گشت و آن را فروپاشید.[1] و خداوند درباره آنان چنین بر پیغمبرش نازل ساخت :
فرح المخلفون بمقعدهم خلاف رسول الله و کرهوا ان یجاهدوا باموالهم و انفسهم فی سبیل الله و قالوا لا تنفروا فی الحر قل نار جهنم اشد حرا لو کانوا یفقهون ( توبه، 81)
« آنهایی که از حکم جهاد رسول خدا تخلف ورزیده، خوشحالند، و مجاهده با مال و جانشان در راه خدا بر آنان سخت ناگوار بود و مومنان را هم از جهاد منع کرده، به آنها گفتند شما در این هوای سوزان از وطن خویش بیرون نروید، آنان را بگو آتش دوزخ بسیار سوزان تر از این هواست، اگر می فهمیدید. »
اما ترک مدینه و تنها گذاشتنش با این همه دسیسه و خدعه ی کنار کشیده از جهاد و مانده در شهر، خطرناک می نمود. پس پیامبر، علی را جانشین خویش گذاشت و فرمود :
« مدینه را جز ماندن من یا تو شایسته نیست. »
اما اهل نفاق دست از کار نکشیدند. چه اینبار با غیبت محمد، عرصه برایشان گشوده تر و فراخ تر می نمود. در این میان، تنها مانع علی بود که چاره آن را نیز زود یافتند : تهمت و شایعه!
پس زمزمه ها وزیدن گرفته، از دل ها گذشتند، و بر ذهن ها نشستند، آنگاه چونان سیلی دمادم، زبان ها را درنوردیده، بذر تهمت و دروغ را در جان ها کاشتند.
در مدینه شایع گشت که پیامبر از علی افسرده خاطر و به او بی اعتنا گشته است که اینبار او را همراه نبرده. شایعه دیگری نیز از ترس و راحت طلبی علی! سخن می گفت که ماندن در شهر را بر رفتن به جنگ ترجیح داده است. بدین گونه بود که پرده تزویر و نفاق، مدینه را پوشانده، فضای تنفس را از مردمان بازستاند.
اما رسیدن این تهمت ها به علی همان و حرکت او به سوی پیامبر همان. علی (ع) پس از چندی تاختن به پیامبر رسید و او را از ماوقع مطلع ساخت. سخن پر طنین پیامبر همچون سدی محکم راه را بر اهل نفاق بست، دل علی را گرم و قلم تاریخ را تیز ساخت : « دروغ گفته اند، بلکه تو را به منظور حفظ و حراست آنچه پشت سر می گذارم، در مدینه گماردم. » و این تنها نبردی بود که علی با محمد نبود. اما پیامبر به همین بسنده نکرد. با صدای رسا فرمود :
اما ترضی یا علی ان تکون منی بمنزلة هارون من موسی الا انه لا نبی بعدی
« ای علی، آیا خشنود نمی گردی که بگویم مثل تو نسبت به من
مثل هارون است به موسی، جز اینکه پس از من پیامبری نیست. »[2]
و علی آرام گرفت. به مدینه بازگشت و پیامبر نیز مطمئن و امیدوار به راه خویش ادامه داد. محدثان و مورخان اسلامی اعم از شیعه و سنی – همچون شیخ مفید در «ارشاد»، یعقوبی در «تاریخ یعقوبی»، مسعودی در «التنبیه و الاشراف»، طبرسی در «اعلام الوری»، محمد بن اسحاق در «سیرة النبی» و ... - بر نقل این واقعه همداستان اند.[3]
سخن پیامبر اینبار نیز همچون همیشه، صریح و بی پرده است. نسبت هارون(ع) با موسی(ع) چیست؟ آیا هارون برادر، وصی و جانشین پس از موسی نبود ؟ مگر هارون حتی در زمان حیات موسی(ع) و به هنگام غیبت چهل روزه کلیم الله ، جانشین او در میان بنی اسرائیل نبود ؟ و نسبت علی (ع) با محمد (ص) چیست ؟ تاریخ این پرسش را بی پاسخ نگذاشته است. تاریخ نبایستی این پرسش را بی پاسخ بگذارد.
اگر تاریخ این پرسش ها را بی پاسخ گذارد پس تکلیف و مسئولیت مردمان دیروز و امروز و فردا چیست ؟ در آشوب فتنه ها و غوغاها به کدامین ریسمان چنگ زنند ؟ حقیقت را از کدامین سرچشمه بنوشند ؟ معیار تشخیص حق از باطل را چگونه دریابند ؟
در منتهای یاس و سرخوردگی، در سراشیبی سقوط از هستی و زندگی، چگونه مشعل هدایت برافروزند ؟ در پرتگاه نیستی و بر لبه احساس هیچ بودن و پوچ شدن، شور و شعف، امید و ایمان را از کدامین روزنه بجویند ؟ و قرآن، در میانه تفرقه ذهنیت ها، و پاره پاره شدن فلسفه ها و غوغای دنیاطلبان، این آرام دل را در مکتب کدامین معلم بیاموزند ؟
و من قتل مظلوما فقد جعلنا لولیه سلطانا فلا یسرف فی القتل انه کان منصورا
« و کسی که مظلوم کشته شد پس به تحقیق برای ولی او حکومت و تسلط قرار دادیم
پس در قتل و خونریزی اسراف نکند که از جانب ما منصور خواهد بود. » (اسراء،33)

