نقطه خال تو بر لوح بصر نتوان زد
مگر از مردمک دیده مدادی طلبیم
882 سال از زمان حمله اسکندر می گذرد و در آغاز سال چهلم پادشاهی خسروانوشیروان کودکی در شهری به نام مکه به دنیا می آید. آمنه دختر وهب در خانه عبدا... بن عبدالمطلب پسری به دنیا آورد که نامش را « محمد » نهاد. پدر قبل از تولد فرزند در بیست و پنج سالگی در مدینه فوت کرد. مادر نیز در حالیکه کودک شش ساله اش را نزد خویشانش در مدینه می برد در سی سالگی وفات یافت. پس محمد که در هنگام تولد از لطف پدر بی بهره بود در آستانه هفت سالگی سایه پرمهر مادر را نیز از دست داد. کودک در مدینه و در کنار اقوام ماند. روزها بر بالای برج خانه با کودکان همسال به بازی می پرداخت و عصرها با پسردائی های خود در چشمه های اطراف شنا می آموخت. اندکی بعد به درخواست پدربزرگ کودک را به مکه بردند.
محمد در مکه آرام گرفت. اینک در کنار پدربزرگش «عبدالمطلب» بزرگ قریش و کلیددار کعبه زندگی آرامی را در پیش داشت. قریش در میان عرب از همه به تمدن آشناتر و در حکومت داری ماهرتر بود.با روم و یمن و شام و ایران پیمانهای تجاری و نظامی محکم داشت و بدین سبب بزرگترین قدرت سیاسی، مذهبی آن موقع را در اختیار. امور مکه به 14 قسم تقسیم و هر منصب در اختیار یک قبیله از قبایل قریش بود. عبدالمطلب سرور قریش از پرستش بت ها برکنار بود و خدا را به یگانگی می شناخت. اما روزگار عمر عبدالمطلب سرانجام به پایان رسید و محمد در نیمه هشت سالگی بنا بر وصیت پدربزرگ در دامان عمویش جای گرفت و ابوطالب برادر عبدالله بنا بر وصیت پدر در عین تنگ دستی این وظیفه را بر عهده گرفت : « ای ابوطالب، تو را پس از خود درباره ی یتیمی که از پدرش جدامانده، سفارش می کنم. او در گهواره پدر را از دست داد و من برای او همچون مادری دلسوز بودم که فرزند خویش را تنگ در آغوش می کشد.، اکنون برای دفع ستمی یا برقرار ساختن پیوندی به تو از همه امیدوارترم.»
با فوت پدر، پسر بر جایگاه پدر تکیه زد و ابوطالب کلیددار کعبه و بزرگ قریش گشت.او که در میان قریش به قناعت و تنگ دستی شهرت داشت همراه با همسرش « فاطمه » دختر اسد، محمد را همچون فرزند خویش و حتی برتر از آنان، بزرگ داشتند و در روزگار سختی او را در دامان پرمهرشان پذیرفتند. علی (ع) در توصیف پدر اینگونه می گوید:« ابی ساد فقیرا و ما ساد فقیر قبله » « پدرم در عین ناداری سروری کرد و پیش از او هیچ فقیری سروری نیافت.» و اینگونه بود که ابوطالب برای محمد جای خالی پدر را گرفت و فاطمه جای خالی مادر و مهر و محبتشان را از این یتیم تنها دریغ نورزیدند.
« او به راستی مادرم بود چه کودکان خود را گرسنه می داشت و مرا سیر می کرد
و آنان را گردآلود می گذاشت و مرا شسته و آراسته می داشت. راستی که مادرم بود.»
بر خلاف تصور بسیاری، شبه جزیره عرب بهترین مکان برای رشد و نمو آخرین دین آسمانی بود، سرزمینی که هر مذهبی را پیروی بود و هر پیروی را آداب مخصوصی، کاروانیان شتر را کشتی صحرا نموده و از روم تا ایران و از شام تا حبشه صحرای سوزان را در کسب روزی می پیمودند تا تنها رسانه آن زمان باشند در تبادل فرهنگ و سنت هر قوم و ملتی. مدنیت و شهر نشینی در کنار بدویت و صحراگردی ترکیب بدیعی ساخته بود تا عرب صحراگرد هم شیر شتر نوش نماید و هم ابریشم چین به آفریقا برد و ادویه حبشه به ایران و هم در بزرگترین مرکز سیاسی، عبادی خویش، مکه، آداب زیستن بیاموزد. و محمد در میان این تمدن کویری و در دامان قدرتمندترین قبیله شهرنشین- قریش- زیستن را آغاز نمود تا سالها بعد،از ذخیره این شهرنشینی و آن حاشیه نشینی قبیله وار، کلام آخرین وحی را بر ریگزار تفدیده بیابان تف جاری سازد. این چنین بود که سال ها پس از نوح و ابراهیم و اسماعیل و اسحق و یعقوب و لوط و داود و سلیمان و یونس و یوسف و لقمان و موسی و عیسی( که درود خدا بر همه آنان باد)، اینک نوبت محمد مصطفی(ص) بود تا عهد " بندگی" و "خلیفة اللهی" خدا را برای بشریت به ارمغان آورد و انسان را از دست تمامی تعصبات و عقده ها و کینه توزی های هزاران ساله رها سازد. باشد تا بدین گونه آدمی ره به سلامت پوید. و اینک این نیایشی است به سوی او :
« ای پیامبر اخلاق، تو خود واقفی بر ناتوانی های ما، دروغ های ما، حسدورزی های ما، فریب های ما، تزویرها و گناهان بی پایان ما، که در گرداب زمانه بی وفا ما را در هم پیچیده است، کمکی کن، دست ما را بگیر و از این گرداب روزافزون بربریت قرن و عصر جهالت رهایمان ساز.
ای محمد امین، چه بسیار عهدهایی که یا در دل شکستیم یا در زبان و عمل، و داغ ننگین شرمساری را بر پیشانی خریدار شده ایم، ما را به لطف و کرم خود ببخشای، و شایستگی عطا فرما تا آنچنان که باید و شاید ادب پیروی از تو را به جا آوریم.
ای عبد ستوده خدا، آنگاه که خدا را از یاد برده ایم، دشنه تهمت و غیبت را بر بندگان خدا نواخته، آبروی انسانی را ریخته، تخم نفرت و دشمنی کاشته ایم، اما از این همه جهل و گنه ما را چه حاصل؟ این زمان محتاج رحمت و لطف تو هستیم، رها شده در زمین و زمان، بی دوست، بی یار، بی پناه رو به درگاه تو داریم. ما را در این وادی پرغوغا تنها و بی کس رها مساز.
ای آخرین پیامبر، تو به ما آموختی که آزادی واقعی در درون ماست، عدالت حقیقی در درون ماست. سعادت آخرین هم در درون ماست. و ما سرگشتگانی بودیم که این همه را در برون می جستیم، در دنیایی پرآشوب، در غوغایی پر هیاهو، در میانه انسان هایی سراسر خطا و سرشار از گناه، مملو از آرزوهای حریصانه و دعواهای جاه طلبانه، از برای عمری که زود می گذرد، و چه عمر بی حاصلی که بر باد رفت. ما را دوباره به سرمنزل مقصود باز آور. یاری نما تا دوباره از خویش شروع کنیم. از اخلاق خویش، کلام خویش، عمل خویش، تا اینگونه آب رفته را به جوی بازگردانیم. کمک نما تا اینبار دیگر راه به خطا نپیماییم، فریب هوس های شیطانی، جاه های دنیوی و خدعه های بشری را نخوریم. آمین یا رب العالمین.»

ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد
دل رمیده ما را انیس و مونس شد
نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت
به غمزه مسئله آموز صد مدرس شد
تا سلامی دیگر، خداحافظ
