تبليغاتX
سپیدار

سپیدار

فکرهای بزرگ در هسته های کوچک

 

« مردم! من به چیزی که برایتان سودمند است توصیه می کنم، من خواهان فتنه و نفاق نیستم، مردم! خدا را سپاس کنید( جمعیت با خشوع و تاثر : خدا را سپاس)، شهادت می دهم خدایی جز خدای یگانه نیست و محمد بنده و پیامبر اوست. ( جمعیت یکصدا شهادت می دهند) مردم! من گواهی می دهم که قیامت راست است، بهشت راست است، جهنم راست است، به هر چه از سوی خدا آمده اقرار می کنم، شما همه شاهد باشید ( جمعیت : شاهدیم) کسی را که با این عقیده بمیرد، مادام که یار گناهکار و یاور ستمکار نباشد به آمرزش خدا و پیغمبر مژده باد.

مردم! هرگاه خیانت کردند شما همچنانکه نماز می خوانید و روزه می گیرید غضبناک شوید! شما با خشم خدا خشنودی رؤسا و زمامداران و هیات حاکمه تان را فراهم نسازید. اگر خیانتی کردند از آنها دوری کنید، اگرچه شکنجه و تبعید ببینید، تا خدا را خشنود سازید، خدا بالاتر و بزرگتر و شایسته تر است، سزاوار نیست که با خشنودی بنده، خدا خشمناک شود...»

ابوذر، ص 170

 

«اعتقاد به خدا در هستی به من جهان بینی می دهد که در آن طبیعت را دارای یک نظام خودآگاه منطقی و دارای هدف ببینم و تضادها و آشفتگی های محسوس را نسبی و ظاهری تلقی کنم و در ورای آن حقیقتی همآهنگ و واقعیتی معقول و پیوسته را معتقد گردم و از سویی خود را در این دستگاه عظیم دارای معنی و مقصود و فلسفه ی وجودی و در نتیجه جدی و مسئول احساس کنم.

اعلام یک خدای واحد مجرد از خصوصیات قومی و نژادی و طبقاتی و مطلق که بر همه ی هستی حکومت دارد و عالم وجود امپراطوری یکدست و یک ذات اوست و تابع خلق و امر وی، از نظر فلسفه ی اجتماعی و انسان شناسی، همه ی مرزهای نژادی، تضادهای طبقاتی، و تبعیض های خانوادگی و فضیلت های خونی و تباری و در نتیجه حقوقی را نفی می کند زیرا توحید با نفی همه ی خدایان متعدد کوچک و بزرگ قومی و طبقاتی و نژادی و انکار دستگاه مذهبی و جهان بینی شرک، شرک اجتماعی و تعدد طبقاتی و نژادی و مذهبی و خونی را در زندگی بشر بر روی زمین، از توجیه فلسفی و جهانی و مذهبی و پایگاه ماوراءالطبیعی اش محروم می سازد.

توحید برای نفی این خدایان مجعول و مغرض و ضد مردم، به نفی احساس مذهبی در انسان و حقیقت ماوراء محسوس و انکار اراده ی آگاه و مدبر و آفریننده در طبیعت، نمی پردازد تا ناچار انسان را از فضایل غیرمادی و نیازهای برتر و تعالی معنوی و رسالت خدائی اش عاری کند و او را در سطح یک حیوان اقتصادی فرود آورد و پیوند او را با کانون معنوی جهان و خویشاوندی او را با روح هستی قطع کند و اصالت سود را در او جانشین اصالت "ارزش" سازد و ناگزیر انسان "خداگونه"ی  عاشق کمال و زیبایی و حقیقت را، که همواره در ورای طبیعت عادی و منفعت مادی در جستجوی ابدیت بوده است و بیتاب یافتن راز وجود و دست یافتن به مطلق، انسانی حیوان گونه  و در طلب قدرت و در تلاش مصرف نشان دهد.»

 

بازگشت، ص 396

 

« ای آزادی، چه زندان ها برایت کشیده ام. و چه زندان ها خواهم کشید و چه شکنجه ها تحمل کرده ام و چه شکنجه ها تحمل خواهم کرد. اما خود را به استبداد نخواهم فروخت، من پرورده ی آزادی ام، استادم علی است، مرد بی بیم و بی ضعف و پر صبر.و پیشوایم مصدق، مرد آزاد، مرد، که هفتاد سال برای آزادی نالید. من  هر چه کنند، جز در هوای تو دم نخواهم زد،اما، من بدانستن از تو نیازمندم، دریغ مکن،بگو هر لحظه کجایی، چه می کنی؟ تا بدانم آن لحظه کجا باشم، چه کنم؟...

خودسازی انقلابی، ص 127

 

سه ره پیداست : " پلیدی" ، "پاکی" ، و "پوچی"

این سه راهی است، که پیش پای هر انسانی گشوده است، و تو یک کلمه نامفهومی، و " وجودی" " بی ماهیت"ی و هیچی، که بر سر این سه راه ایستاده ای. تا ایستاده ای، هیچی، چون ایستاده ای، هیچی. یکی را انتخاب می کنی، به راه میافتی، و با انتخاب راه، " رفتن" ات، "خود"ت را انتخاب می کنی، معنی می شوی،"ماهیت وجودی"ات معین می شود،چگونه "بودن"ت شکل می گیرد، و اینچنین است که، آدمیکه با "تولد" "وجود" یافته است، با "انتخاب" "ماهیت" می یابد.

خودسازی انقلابی، ص 227

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 14  توسط سپیدار  | 

انتخابات انجمن اسلامی دانشجویان بود و هنگامه ثبت نام از کاندیداها. تشکیل دو لیست انتخاباتی انجمن فردا و فریاد نوید یک رقابت سالم و مهیج را می داد. گرچه عملا رفاقت میان بچه ها موجب می گشت تا اینگونه رقابت ها هیچگاه جدی گرفته نشود! در این میان سعی و تلاش هیات اجرایی و هیات نظارت بر برگزاری هر چه سالم تر و باشکوه تر انتخابات بود.چرا که شایعاتی مبنی بر قصد برخی نهادهای داخلی و خارجی بر جلوگیری از برگزاری انتخابات شنیده می گشت و برگزاری هر چه بهتر انتخابات با آراء بالای دانشجویان شورای مرکزی آینده را در برابر توفان های پیش رو بیمه می ساخت.

اما روند وقایع آنطور که مورد انتظار بود پیش نرفت. بازار تهمت و شایعه داغ گشت و کاندیداها و حامیان لیست فریاد دوستان رقیب خویش را به تیغ تهمت و بهتان نوازش کردند. انتساب لیستی که حنیف از ماه ها پیش مشغول تدارک آن بود به بسیج و دفتر نهاد و انتساب شایعه ای کذب به محمدرضا موجب گشت تا فضای آرام و منطقی انتخابات روندی ناسالم به خود گیرد. در این میان حرص و ولع بعضی دوستان برای پیروزی و حذف رقیب بیش از پیش مایه تعجب و شگفتی بود. همه این موارد موجب گشت تا اعضاء هیات نظارت بر انتخابات در مورد تایید انتخابات دچار تردید و دودلی گردند، اما رفتار توام با تساهل و تسامح کاندیداهای ائتلاف انجمن فردا و عدم شکایت آنان از روند برگزاری انتخابات و تخلف های روی داده از یک طرف، و صحت آراء ریخته شده به صندوق ها از طرف دیگر، موجب گشت تا هیات نظارت رای به سلامت انتخابات دهد.

شاید بتوان انتخابات این دوره انجمن را بسیار مشابه با انتخابات ریاست جمهوری اخیر دانست که در آن دکتر محمود احمدی نژاد به پیروزی رسید، چه آنکه در هر دو مورد، با آراء سازماندهی شده و جهت داری مواجه بودیم که به یمن شایعه پراکنی های گسترده و وعده و وعیدهای فریبنده، به صندوق ها ریخته گشت و سبب پیروزی آنان شد.این شکل پیروزی ائتلاف فریاد اولین زنگ خطر را به صدا درآورد : انجمن نیز همچون حاکمیت به سوی یکدست شدن می رفت.

اما این پیروزی و آن شکست پایان کار نبود. بدتر از همه دوستی هایی بود که شکسته گشت و کینه هایی که به دل گرفته شد. فضای صمیمی انجمن بدل به دعوا و تهمت و نفرت گشت. این کینه و آن نفرت همچنان ادامه یافت تا جلسه انتخاب دبیر. زخم کهنه سرانجام گشوده گشت و درخت خشم و انتقام به بار نشست. رای نمادین تعدادی از بچه ها به محمدرضا و کشیده شدن انتخاب دبیر به دور دوم و سوم، سبب ساز خشم و نفرت دیگرانی گشت که این عمل را نمی پسندیدند.جلسه ای که در نهایت نامه های سرگشاده حنیف و اعتراضات مکرر او به فضای مسموم و غیراخلاقی انجمن را به همراه داشت. آن جلسه اما هرچه بود تمام گشت. شورای مرکزی جدید با دبیری خانم یوسفی و مسئول تشکیلاتی کیوان کار خود را بر بستری از سرخوردگی و ناراحتی آغاز کرد.

 در هم آمیخته شدن تشکیل زیرگروه مطالعات اسلامی – که اصل طرح به قبل از انتخابات انجمن و دوره قبلی شورای مرکزی مربوط می گشت و اینک فرصت اجرایش پیش آمده بود – با وقایع رخ داده، دوباره هیزم آتشی را روشن ساخت که رو به خاموشی بود. تعدادی از اعضاء با ذهنیت فرضیه توطئه و تشکیل فراکسیون به این طرح نگریسته تمام گفت و گوها و تلاش ها برای تصویب طرح را ناکام گذاشتند. طرفه آنکه در میان مخالفان تنها یک نفر – آرمان امیری – به خاطر اسلامیت خود انجمن با تشکیل زیرگروه مخالف بود و سایر مخالفان با اصل اسلامی بودن زیرگروه مشکل داشتند.عدم تصویب زیرگروه مطالعات اسلامی در شورای عمومی انجمن اسلامی، دومین زنگ خطر را به صدا درآورد : فاکتور اخلاق دموکراتیک در انجمن روز به روز کم رنگ تر می گشت.

اینچنین بود که انجمن با فضایی مبهم و بدور از شفافیت وارد آخرین ماه از سال گشت. ماهی که آبستن حوادث بسیاری بود. مطرح شدن یکباره طرحی کهنه از سالیانی دور در جلسه شورای فرهنگی دانشگاه، حکم بنزینی بر آتش را داشت. کلیات طرح تدفین شهداء در دانشگاه با پشتیبانی بسیج دانشگاه و مهندس میرزایی – خارج از دستور اصلی جلسه – به تصویب رسید و قرار شد تا در جلسه دیگری آن هم بر اثر اصرار نماینده انجمن – کیوان – جزئیات آن بررسی گردد.

اما اعلان این تصویب موجی از مخالفت و ناراحتی را در میان انجمنی ها و دانشجویان دانشگاه برانگیخت.خصوصا اینکه مجری طرح بسیج دانشگاه بود و از لحاظ مسایل سیاسی و عقیدتی، شورای مرکزی جدید انجمن دارای اختلافات گسترده با این گروه بود. و همین اختلافات و عدم تعامل مسئولان جدید بسیج و شورای مرکزی جدید انجمن سبب بالا گرفتن اختلافات و کشیده شدن آن به فضای عمومی دانشگاه گشت.

این در حالی بود که در سالیان گذشته و به خصوص در شورای مرکزی سال 82 – 83 و با دبیری حسین رحمتی، نائب دبیری آرش صادقی و مسئولیت واحد سیاسی که با شفیع قلی زاده بود، انجمن  و بسیج – با مسئولیت حمزه قطبی نژاد – با کمک هم، امتحانات آخر ترم را به تعویق انداخته و به هنگام زلزله مهیب بم، به کمک زلزله زدگان شتافته بودند، و با وجود تمامی اختلافات، همچنان رفاقت و صمیمیت، اصل حاکم بر طرفین بود. این رفاقت و همدلی در دوره بعد،83-84،نیز ادامه یافت و حتی بنا بر پیشنهاد حنیف و موافقت شورای مرکزی، سه نفر از اعضاء بسیج برای گفت گو و تبادل نظر در باب حادثه دانشگاه علم و صنعت – و ضرب و شتم ریاست آن دانشگاه بدست بسیج علم و صنعت – به دفتر روابط عمومی انجمن دعوت شدند که این، البته در نوع خود بی سابقه بود.گرچه این طرح خلاقانه به سبب عدم توجه مناسب شورای مرکزی وقت با دبیری من، عقیم ماند و ادامه نیافت، اما همچنان روابط میان انجمن و بسیج دوستانه بود به گونه ای که من به عنوان دبیر انجمن تقریبا هر روز سری به دفتر بسیج زده و معمولا با حمزه و گاها با سایر اعضاء بسیج – نظیر حجت – به بحث و گفت و گو در باب مسائل روز می پرداختیم! این نوع روابط البته مختص بسیج و انجمن نبود  و تمام دانشگاه را شامل می گشت. عملکرد مناسب شورای مرکزی دوره حسین رحمتی، حسن ظن مسئولان دانشگاه – نظیر دکتر سهراب پور، حراست دانشگاه، معاونت دانشجویی و ...- را به انجمن،پیش از پیش ساخته بود.در این میان شاید مدیریت فوق برنامه، تنها مسئولی بود که همچنان انجمن را در اجرای برنامه هایش با مشکل مواجه می ساخت. در دوره بعدی نیز سیاست شورا مرکزی قبلی ادامه یافت آنگونه که اعضاء شورا مرکزی نظیر  من، کیوان، علی و سایرین به بهانه های مختلف، گاه و بی گاه به دفتر دکتر سهراب پور رفته و در باب مسائل پیش آمده به گفت و گو می پرداختیم. این نوع روابط با حراست و معاونت و مدیریت دانشجویی نیز برقرار بود. آقای لشگری – مسئول حراست دانشگاه – بارها به خاطر مسائل و مشکلاتی که پیش می آمد مرا احضار می کرد و در تمامی این احضارها با روی خوش و رفتاری مودبانه در باب مشکل پیش آمده سخن می گفت.یکبار سر قضیه خبرنامه بود که علی عبدی به من زنگ زد و با لحنی مضطربانه، گفت که از طرف حراست مامور فرستاده اند تا او را بگیرند !!!!!و من نیز که آن موقع هنوز دانشگاه نیامده بودم به دفتر حراست زنگ زده و با لحنی پرخاشگرانه به آقای لشگری صحبت کرده و نسبت به این عمل ماموران حراست اعتراض نمودم، با این وجود آقای لشگری خیلی محترمانه از من دعوت نمود که اگر دانشگاه می آیم در این خصوص رو در رو با او به گفت و گو بپردازم که اینچنین نیز گشت و ماحصل مذاکرات هم برای من و هم برای بچه ها رضایت بخش بود.

دکتر وثوقی وحدت و مهندس دواری نیز انسان های فوق العاده ای بودند، بطوریکه بار تمامی کمبودهایی که از ناحیه مدیریت فوق برنامه بر انجمن تحمیل می گشت بر دوش آنان قرار گرفت و تا آنجا که توان داشتند در جهت رفع مشکلات انجمن- نظیر کمبود امکانات - می کوشیدند آنچنان که حتی چند بار درخواست کمک مهندس دواری به انجمن از سوی شورای مرکزی رد گشت!!.

اما و اما که پیروزی دکتر محمود احمدی نژاد در انتخابات ریاست جمهوری – که مورد حمایت شدید بسیج دانشگاه و نفرت شدید انجمن دانشگاه  ما نیز قرار داشت – و تغییرات گسترده به عمل آمده در بسیج  و انجمن، که با رفتن حمزه و آمدن رضا حاتمی در بسیج، و پیروزی یکدست ائتلاف فریاد در انتخابات انجمن - ، روی داد منجر به کاهش روابط میان دو گروه گشت. خصوصا اینکه علاوه بر حکومت،  در انجمن و بسیج هم، حاکمیت به قول عباس عبدی یکدست گشته بود.

شروع مخالفت با طرح تدفین شهدا را خبرنامه انجمن با مدیر مسئولی عارف و سردبیری آرمان استارت زد. چاپ مقالات و ویژه نامه ای در این خصوص فضای دانشگاه را مهیای تجمع و اعتراض ساخت تا اینکه تجمع مخالفین یک روز قبل از تدفین برگزار گشت و در آن اعضاء انجمن با سخنرانی های خود – نظیر حنیف،علی،کیوان و ... –  به مخالفت با این طرح برخواستند.

برگزاری تجمع بدون مجوز در تاریخ چند سال گذشته انجمن کمتر سابقه داشت. آخرین مورد این نوع تجمعات، تجمع اعتراض آمیز به رد صلاحیت دکتر معین بود که آن نیز، سرانجام با مجوز شفاهی ریاست دانشگاه همراه گشت. مورد دیگر نیز تجمع اعتراض آمیز بسیج به خاطر کاریکاتور توهین آمیز نشریات اروپایی نسبت به پیامبر(ص) بود که آن نیز با نام خودجوش، گویی احتیاج به مجوز نداشت.

تجمع دانشجویی در همکف ابن سینا در نهایت به مقابل دفتر ریاست دانشگاه کشیده گشت و با تعهد معاونت دانشجویی مبنی بر لغو طرح تدفین شهداء، برگزاری رفراندوم در این خصوص و عزل مدیریت فوق برنامه پایان یافت.

اما و اما که این بار نیز آتش رو به خاموشی نرفت. قول داده شده شکسته گشت و فردای آن روز،22 اسفند 84، که دانشجویان به دانشگاه آمدند با درب های بسته مسجد و قبرهای کنده شده مواجه گشتند. و البته با تبلیغات یک تجمع حمایت آمیز از طرح تدفین که توسط بسیج در همکف ابن سینا برگزار می گشت.  انجمنی ها ابتدا ساکت بودند اما ساعاتی بعد، آنان نیز مهیای تجمعی مقابل بوفه گشتند و در نهایت دو گروه، حامیان و هواداران دو آتشه خویش را مهیای نبرد رو در رو ساختند. گرچه در این میان، اکثریت دانشجویان دانشگاه بی تفاوت و بدون اعتنا از کنار آن گذشتند. رویارویی دو گروه در نهایت به مسجد کشیده گشت و با حمله نیروهای بسیج به مخالفین به خشونت کشیده شد و مخالفین نیز که به شدت خشمگین بودند به تلافی این حمله، دفتر ریاست و خود ریاست دانشگاه را مورد حمله قرار دادند...و شد آنچه نباید می شد.

ادامه دارد ...

+ نوشته شده در  شنبه بیستم خرداد 1385ساعت 2  توسط سپیدار  | 

« به میزانی که احساس می کنم رو به پایان می روم و هر چه بیشتر پیری، ضعف، و استضعاف را در خود می یابم، هر چه تب و تابهایم برای بیرون پریدن از قفس فروکش می کند و پر ریخته تر و بال شکسته تر و مجروح تر می شوم و بیشتر از نفس می افتم، هر چه دیوارها نزدیکتر می شوند و سقف کوتاه تر و پنجه فشرده تر و خود را با موری که در طاسک لغزنده افتاده است همانندتر می بینم و هر چه دردها سنگین تر می شوند و یا قدرت خارق العاده من در تحمل درد شکننده تر و حوصله ام در چیدن درد دانه هایی که پیاپی می پاشند تنگتر می گردد و نیز، در بیرون از دنیای درونم، هر چه در پیرامونم موج تباهی ها و سیاهی ها و پلیدی ها و زشتیها و فاجعه ها و مصیبت ها و سقوط ها و ویرانی های سیل و زلزله و قحطی و غارت و مرگ های ذلت و پوچی و فقر و جهل و عبودیت و بیگانگی و از خود بریدگی و وسواس زدگی و خناس کاری و نفاث بازی مهیب تر و ریشه براندازتر می آید و سموم زمستانی بر بوستان ایمان و فرهنگ و اخلاق ما تندتر می وزد، شقایق های عشق و سرخ گل های شهادت و یاس های خاطره و بنفشه های شرم و تامل و نجابت و گل های رنگارنگ ارزش ها، فضیلت ها و زیبایی ها و مزرع سبز سیادت و عزت و غنی و خرمی حیات ما و چراگاه های پر برکت جان های ما و جوانه های امیدهای پیر ما و شکوفه های امیدهای دیرین ما به زردی و خشکی روی می کند و رسوب سخت و سیاه این سیل دمادم، همچون صلصال کالفخار، خاک حاصلخیز ما و کشتزار عزیز پدران ما را بیشتر فرا می گیرد و بذر شور و شوق ها، شکافتن و سرزدن و روییدن و به برگ و بار نشستن را در خود می میراند و قنات این " مومن آباد " که میراث تاریخ ما و سرمایه هستی و معنی زندگی ما و معبد ایمان ما و سرمنزل مقصود ما است، از لای و لجن آن ، پرتر می شود و چاه ها پیاپی فرو می ریزد و چشمه ها یکایک فرو می خشکد و کلنگ های آن مقنی قدسی و اصحابش در فوران منجلاب این زمین و انفجار هیاهوی این زمان، هر دم خاموش تر و فراموش تر می شوند، من خود را غریقی حس می کنم که نیما وصف کرده است : خسته، نفسش به شماره افتاده، زورقش شکسته و پاروهایش را طوفان ربوده ...»

با مخاطب های آشنا، ص 104

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم خرداد 1385ساعت 8  توسط سپیدار  | 

قسمت دوم :

 

 

در سالهايي كه علي شريعتي در اروپا بود، بقدر كافي رژيم تهران را تحريك كرده و با خود به ضديت واداشته بود. معمولاً سياستمداري با يك چنين سابقه فعاليت ضد رژيم هرگز فكر بازگشت به ميهن را آنهم در آن زمان به ذهن خود راه نمي‌داد. در واقع هيچ‌يك از همكاران او در آن زمان به چنين كاري دست نزدند. اما دكتر شريعتي فطرت و شهامت ديگري داشت. او يك سياستمدار به تعبير ماكياوليستي آن نبود. فطرت معلمي او را برانگيخت و معتقد كرد كه در آن موقعيت، ميهن به دانش و تحصيل موفقي‌آميز دو دوره دكتري او نياز شديد دارد. بدين ترتيب وي در سال 1343 با يك سابقه پيشرفته آكادميك، و افق ذهني وسيع، پاريس را به مقصد ايران ترك كرد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم خرداد 1385ساعت 13  توسط سپیدار  | 

قسمت اول :

 

 

علي شريعتي در سوم آذرماه سال 1312 در مزينان، يك روستاي سنتي كوچك، كنار كوير، در نزديكي مشهد ديده به جهان گشود. گرچه پدرش نخستين معلم او بحساب مي‌آمد، اما او در سيستم آموزشي جديد در دبيرستانهاي ابن‌يمين و فردوسي مشهد هم تحصيل نمود، و در اين مراحل زبان عربي و فرانسه را نيز آموخت. علي با داشتن گرايش تدريس، به دانشسراي تربيت معلم وارد شد و پس از دوسال مدرك مربي‌گري گرفت.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه ششم خرداد 1385ساعت 11  توسط سپیدار  | 

درخشش :

 

جوشش چشمه اصلاح طلبی و شکفتن شکوفه آزادی در بهار 76، نویدبخش عهد تازه ای گشت به نام :

 

عصر اصلاحات

 

نشستن سید خندان بر مسند آمال ملت، برفروزنده چراغ استقلال ، آزادی و پیشرفتی بود

که شعله اش اندک اندک رو به خاموشی می گرایید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه دوم خرداد 1385ساعت 12  توسط سپیدار  | 

طلوع :

 « کویر، در نگاه اول، تجلی خشونت، خشکی، بی آبی و پژمردگی است. پهنه گسترده ای که ریگزارهای بی‌حدّ و مرز آن، زندگی را در کام خود فرو می برد. از آسمان کویر، باران آفتاب می بارد و از متن آن طوفانهای سهمگین شن بر می خیزد. اما کویر را من مظهر زندگی، تلاش، صبوری و سازندگی می دانم؛ که نومیدی در دل دریایی مردان و زنانش غرق و هضم می شود و از ناممکن ها امکان شگفت انگیز زندگی پویا برمی خیزد... »

« این نامه ایست از انسانی که اگر فاقد هر فضیلتی باشد، فضیلت دوستداری عدالت و ایمان و آزادی را دارد؛ به نسلی که باید بار سنگین میراث همه فداکاریها، آفرینندگیها و آزادگیها را بردوش بکشد. هیچ قومی نمی تواند فارغ از آنچه بر او گذشته است، آینده خود را برگزیند و آینده هرقومی نیز در گرو آگاهی، اختیار، انتخاب و اعمال اراده اوست. گذشته ما گذشته استبدادزده است و استبدادزدگی درد مزمن و مشترک جامعه ماست.»


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه یکم خرداد 1385ساعت 11  توسط سپیدار  |