تبليغاتX
سپیدار

سپیدار

فکرهای بزرگ در هسته های کوچک

عصر یک روز زمستانی است. در تفکرات خویش غرقه گشته ام و به آرامی، در پیاده رو قدم می زنم. باد سردی مدام بر صورتم می کوبد. به ناگاه،صدای جیغی، سکوت درونم را می شکند. به طرف صدا بر می گردم. مرد جوانی ، دست دختر جوانتری را گرفته، به زور می کشد.یک لحظه خشکم می زند.گویی گردش طبیعی خون در بدنم، از حرکت باز ایستاده است.

دوباره جیغ می زند. ترس مبهمی وجودم را فرا گرفته است، اما فرصتی نیست. بر سرعت قدم هایم می افزایم. مشاهده پیرمرد مغازه داری که او نیز همچون من به همان طرف می دود ، ترسم را می زداید. مرد جوان اینک هراسیمه، به ما می نگرد، یک لحظه درنگ می کند،پس دست دختر را رها کرده ، به طرف پیکان سفید رنگی که در کنار خیابان توف کرده دویده  و با شتاب از معرکه می گریزد.

پیرمرد مغازه دار درحالیکه نفس هایش به شماره افتاده، از حرکت باز می ایستد.دختر جوان که حدود 17 یا 18 سال دارد به گوشه ای خزیده، در حالیکه به دیوار تکیه داده، آهسته می گرید. صورتش چون برف سپید گشته است و دستان گره کرده اش، به شدت می لرزد. به آرامی از کنارش می گذرم. حواسم متوجه پیکان سفیدی است که اینک آخرین پیچ خیابان را طی کرده، از نظرها پنهان می شود.

اندکی بعد، دختر جوان به راه خویش ادامه می دهد، پیرمرد به مغازه اش باز می گردد و من نیز، سر خویش گرفته، طریق پیشین را می پیمایم.آسمان گرفته و غم آلود است و باد سرد زمستانی همچنان بر صورتم می کوبد. شاخه های لخت درختان به رقص درآمده اند و بر جنازه متحرک مردمان شهر،خنده می زنند. کلاغ های سیاه، غار غار کنان، از جنگل های حومه شهر بازگشته اند تا در پوشش گرمای دود آلود شهر، این شب سرد را نیز از سر بگذرانند. می خواهم دوباره در خویش فرو روم، اما این بار، بغض سنگینی گلویم را فشرده است.

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم بهمن 1384ساعت 12  توسط سپیدار  | 

نظام اجتماعی عرب بر دو رکن استوار بود :

 1) اشرافیت – آریستوکراسی 2) جاهلیت توده

سران قبایل و روحانیون مذهبی با استفاده از همین دو ویژگی توانسته بودند، ذهن و روان توده را به بند کشند و آنگونه که خود می خواهند عقل ها را بشویند و جان ها را بروبند. در این نظام، انسان برده و بنده بتان خودساخته ای بود که آنان را واسطه و شفیع بین خود و خدای خود می دانست.

«... پس کیست ستمکارتر از آنکه به خدا نسبت دروغ دهد و آیات خدا را تکذیب کند؟ و البته ستمکاران را هرگز رستگاری نخواهد بود ، این مردم بتهایی را می پرستند که به آنها هیچ سود و زیانی نمی رساند و می گویند این بتان شفیع ما نزد خدا هستند. بگو خداوند را به چیزی که در آسمان ها و زمین بدان علم ندارد، آگاهی می دهید؟ او پاک و منزه است از آنچه شریک او قرار می دهند.»  آیات 17 و 18 سوره یونس.

جاهلیت فرهنگی – و نه اقتصادی و تکنولوژیک –آن روز، فضای مساعدی را جهت بروز جنبش های اصلاحی به وجود آورده بود. در ایران، مزدک، نهضت قدرتمندی را بنیان نهاد که هدفش مبارزه با خرافه و اوهام روحانیت زرتشتی بود.این نهضت با اتحاد روحانیت زرتشتی و حکومت ساسانی – همان اتحاد همیشگی زور و تزویر – به شکست انجامید و سر 20 هزار مزدکی در یک روز به دستور پادشاه ساسانی از تن جدا گشت تا برای همیشه خاطره اصلاح و اصلاح گری از یادها برود.

اما در مکه، چوپانی، محمد نام،بر کوهی فراز آمده، ادعای پیغمبری کرده، بتان را نه شفیع خدا، که گل و چوبی بی ارزش دانسته بود که نه تنها مریض شفا نمی دهند و سعادت دنیا و آخرت به همراه ندارند، بلکه خود عامل تمام سیه روزی ها و عقب ماندگی ها هستند.  محمد، این آخرین پیامبر وحی، در سوزان ترین خشکی زمین، پیام آور اخلاق و کرامت انسانی بود :

 « همانا اهل ایمان به پیروزی و رستگاری رسیدند آنانکه در نماز خاشع و خاضع هستند، و آنانکه از سخن باطل دوری می کنند و آنانکه زکات مال خود را به فقرا می دهند. » آیات 1 تا 4 سوره مومنون

23 سال تلاش طاقت فرسای محمد(ص)، سرانجام به بار نشست و در سال 8 هجری، پایتخت نظام روحانی – اشرافی شبه جزیره، در زیر گام های سپاه بردگان، به لرزه درآمد، در حالیکه رهبر شرک و نفاق – ابوسفیان – از شدت ترس و وحشت به گوشه ای خزیده بود. پس محمد و علی وارد کعبه شده، دوشادوش هم ،360  شفیع و واسطه بین خدا و خلق خدا را پاره پاره ساختند. بدین گونه مذهب شرک و خرافه با ندای توحید و یکتاپرستی در هم پیچیده شد.

اما مسیر اصلاحی محمد(ص) با وفات او دچار انحراف گشت. وصایت پیامبر توسط اشرافیت به جا مانده از عصر جاهلیت نادیده گرفته شد و خلافت پیری فرتوت بر امامت جوانی شوخ طبع، برتری داده شد. خلیفه با عبای پیامبر بر دوش و منبر پیامبر زیر پا بر جای رسول خدا نشست. بدین گونه تحفه خلافت همچون عروسکی دست به دست گشت تا اینکه، در یک انقلاب مردمی، خلیفه سوم با شمشیر توده کشته گشت و علی(ع) با رای توده- دموکراسی مستقیم – حکومت را در دست گرفت. اما این زمان، ربع قرنی، از مرگ آن چوپان پیامبر می گذشت.

اشرافیت و جاهلیت قدیم در این مدت توانسته بودند دوباره بنیاد های فرهنگی خویش را استوار ساخته، بر ستون شریعت، سقف معیشت بنهند. روحانیون و خرافه بافان گذشته اینک نه در لباس شرک، که در جامه تقوا و نه در خانه شرک، که خانه خدا – مسجد – ذهن و روان توده را به بازی گرفته، آن را با خرافات پوچ و باطل سرگرم می ساختند. پس علی لحظه ای درنگ نکرد ، از همان روز آغازین حکومتش هشدار داد که تمام سیم و نقره به ناحق اندوخته را حتی اگر مهر کابین زنان شده باشد، باز پس می گیرد. او، آتشی گسترده مهیا ساخت که هیزمش، بدن های فربه گشته همان خرافه بافان و افسانه پردازان بود. اما این نیز نتوانست آب رفته را به جوی بازگرداند، نظام اشرافی و روحانی، این بار خلافت پیامبر را به فرزند ناخلفش – معاویه پسر ابوسفیان – سپرد و بر اساس همان سخن معروف که : انقلاب فرزندانش را می بلعد، فرزندان همان پیامبر، به دست فرزندان همان اشرافیت و روحانیت، یک به یک کشته گشتند. بارزترین این رفتارها، شهادت حسین(ع) بود که با فتوای مراجع زمان، مرتد و خارجی مذهب شناخته شد و به دستور خلیفه وقت – یزید بن معاویه – سر از تنش جدا گشت.

آنچه گذشت، اصول و شالوده یک دین نبود، که پاره ای از تاریخ بود : تاریخ یک دین. اما اشتباه آنجایی رخ داد که همین تاریخ، بر جای دین نشست و این روایت از سرگذشت گذشتگان، خود بدل به مذهبی برای آیندگان گشت که تمام اجزا و ارکان دین ابتدایی را در خود پنهان ساخت.

شیعه و سنی، نه دو مذهب اصیل اسلامی، که مذاهبی ساخته و پرداخته تاریخ اند. آنچه بر سر اسلام آمد، نه حادثه ای شگفت، که روایتی تکراری از سرگذشت پیامبران الهی بود : دین خدا توسط رسولانش برای هدایت بشر فرستاده شد. پس آنگاه که این دین الهی در ظرف مکان و زمان جاری گشت، مردمان بر سر آن اختلاف ورزیدند، آن را شعبه شعبه و پاره پاره ساختند و از درون هر شعبه ای، مذهبی، و از درون هر پاره ای، فرقه ای ، متولد گشت که تنها خود را حق می پنداشت و سایر فرق و شعب را باطل.

« و مردم جز امتی واحده نبودند، که سپس اختلاف پیدا کردند، و اگر وعده خداوند از پیش مقرر نگشته بود، بین آنان در آنچه اختلاف دارند، داوری می شد.» آیه 19 سوره یونس.

بدین ترتیب، دینی که بایستی به یک ملت – و در اسلام به تمامی ملت ها – حرکت، آگاهی،آزادی و ایمان می بخشید خود، اسباب جنگ، خون ریزی، تفرقه، استبداد، قتل، غارت،عقب ماندگی، تحجر و تعصب گشت.

مردمان، سرگذشت گذشتگان را با چشمه زلال دین آمیختند. آنچه از این ترکیب بر جا ماند : معجون گندیده ای است سراسر خرافه و اوهام، شرک و نفاق، ریا و دورویی.- برای نمونه به اسلام و دو مذهب تاریخی اش، شیعه و سنی بنگرید.

زمان بستر حوادث است، و حادثه بر پایه تصادف. اصل پنداشتن این حوادث تصادفی و وارد ساختن آن در اعتقادات، ایمان و اخلاق دین داران جز تحریف دین آسمانی پیامبران، نتیجه دیگری در بر نخواهد داشت. می توان تاریخ خواند و از کردار گذشتگان پند و عبرت گرفت. همانطور که شهادت حسین(ع) برای انسان امروز مایه درس و سازندگی است،همانطور که تشنگی و گرسنگی خانواده پیامبر در کربلا اسباب ترحم و دلسوزی است، کشته شدن 16 میلیون انسان – نه در 1400 سال پیش که در قرن گذشته – و در زیر چکمه های استبداد کمونیستی، پاره پاره گشتن ده ها مبارز آزادی در انقلاب الجزایر، صبر و استقامت مهاتما گاندی در هند، نلسون ماندلا در آفریقای جنوبی، لخ والسا در لهستان، و گرسنگی و تشنگی هزاران انسان بی پناه در آفریقا – و چرا آفریقا، در همین سرزمین باستانیمان : ایران – می تواند سرچشمه درس و سازندگی گردد.

اما آیا بواقع ما اینچنین می کنیم؟ یا آنکه از درون تاریخ گذشتگان برای خویش، دینی بافته ایم و اوهامی و از درون آن دین، مذهبی، و از درون آن مذهب فرقه ای، سراسر بغض و کینه و نفرت نسبت به انسان هایی در 1400 سال پیش.  چنین دینی، تنها به کار صاحبان زر و زور و تزویر می آید و تنها وسیله ای است برای اغفال توده از حال و آینده. و در پایان،

اینچنین دینی، ابزار کثیفی است برای

 افیون توده ها.

 

 

« " تشیع سرخ" که 700 سال تجلی روح انقلابی، آزادی خواهی، عدالت و مردم گرائی و مبارزه آشتی ناپذیر با جور و جهل و فقر بود، یک قرن بعد –که- صفویه آمد و تشیع از "مسجد جامع توده" برخاست و و در "مسجد شاه" همسایه دیوار به دیوار "قصر عالی قاپو" شد و "تشیع سرخ"،

                              "تشیع سیاه" گشت،

و مذهب "شهادت"، مذهب "عزا ".»

دکتر علی شریعتی، تشیع علوی و صفوی، ص14

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم بهمن 1384ساعت 22  توسط سپیدار  | 

زمستان است و شهر من غمگین خفته است.اینجا همه سنگ شده اند در برهوت زندگی.برای شب عاشورا مطلب ویژه ای دارم. تا عاشورا ... 

« من تمام دردهايت را
اي غريبا مرد
مي نويسم بر برگ
برگ را بر باد تند صبحگاهی
مي سپارم تا نشستن روي لوح سنگي تاريخ
جا کند خوش در عميق ننگ هاي تيره انسان

من تمام دردهايت را
زخم هايت را
اي بلندا مرد

مي نگارم بر تن صد زخمه فردا
تا رسيد از راه دريابند نامت را
صدايت را
طنين آتشين عدل خواهت را


من عميق زخم هايت را
غريو حنجر بي سرزمينت را
از حجاب خود فريب مرز و ميهن مي برم بالا
تا بلنداي شگفت عرصه تقدير انسان ها
مي زنم بر قله تاريخ ملت ها »

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم بهمن 1384ساعت 15  توسط سپیدار  |