تبليغاتX
سپیدار

سپیدار

فکرهای بزرگ در هسته های کوچک

تیغ اکام : « اگر مجبور باشید که از میان شماری از نظریه های رقیب،یکی را انتخاب کنید،

باید ساده ترین نظریه را انتخاب کنید.چرا که بیشترین احتمال صادق بودن را دارد.»

 

پیچیدگی فکری، دوره ی گذار جوامعی است که با انواع بحران های اقتصادی، اجتماعی و سیاسی رو به رو هستند. مکانیزم هایی که پیچیدگی در اختیار آدمی می گذارد – همچون بدبینی،دروغ، ریاکاری، چندچهرگی،چاپلوسی و ... – همگی ابزارهای بقا و صدالبته کسب قدرت در اینگونه جوامع است.

بدبینی : به کار کسانی می آید که می خواهند در تحلیل وقایع پیرامونی خویش، قدرت تفکر و تعقل را از خود و دیگران سلب نمایند. فرهنگ توطئه و ادبیات دشمن تراش و دشمن ستیز محصول چنین مزرعه ای  است.

دروغ : و یا به زبانی بهتر راست نگفتن. که در جهت زیر پا گذاشتن مسئولیت های اجتماعی کاربرد دارد :

چرا تکالیفت را ننوشتی – چون پدربزرگم دیشب فوت شد. چرا دیر سر کار آمدی – از بس ترافیک بود و ...

ریاکاری : ابزار پیشرفت و ترقی است و در عین حال، وسیله ای برای پوشاندن ضعف ها و عقده ها. و خود اقسامی دارد : حزب اللهی، روشنفکرمآب، سوسیال، ، سکولار، لائیک، لیبرال و ... که اینها همه نه مکاتب عمیق الهی و بشری، که سرگرمی روزمره کسانی است که خود واقعی خویش را از کف داده ، می خواهند بیماری ها ی را که خود ، بدان دچار گشته اند، ندیده بگیرند.

چندچهرگی : جامعه ای که در آن، خود واقعی انسانها از دست رفته است ، چاره ای ندارد جز آنکه هزاران چهره رنگارنگ با کارکردهای گونه گون را جایگزین سازد. مردمان هزار چهره محصول چنین جامعه ای است.

چاپلوسی : آدمی دوست دارد که او را دوست بدارند. در یک جامعه ساده، دوستان در عین دوستی، پالایش گر ضعف ها و عقده های روحی و روانی دوستان خویش نیز هستند. اما در یک جامعه بیمار، دوستان به جای نقد و رفع عیوب، نقاط ضعف را قوت جلوه داده، بر حقیقت پرده باطل می کشند. در اینجاست که آدمی قدرت درک و تشخیص خوب از بد را از دست داده، همواره در دنیایی سرشار از تردید و اضطراب به سر می برد.

جدای از این، نمونه هایی همچون حاکم گشتن ادبیات تهمت و افترا، قانون شکنی، شایعه پراکنی برای حذف رقیب، بی اخلاقی های سیاسی و اجتماعی، احساس اینکه من همیشه بر حق هستم، بروز خلقيات متضاد– که نتیجه ای جز مخالفت و دشمنی با همه کس و همه نوع تفکر، جز تفکر خود، ندارد -  و مواردی از این دست، از جمله آفات جامعه و انسان های پیچیده است.

 

« پیچیدگی چیزی نیست که بشود به آن مباهات کرد.زیرا پیچیدگی ضرورتا خطر اشتباه را می افزاید.

هر عقیده ای هر چند ممکن است حقیقی نباشد، اما الزام آور است.بنابراین هر چه فرضیات بیشتری را

 اختیار کنید، احتمال این امر بیشتر می شود که ناآگاهانه خودتان را به امر کاذبی ملزم کنید.

کاذب بودن دشمن بزرگ هوش است. برای زیستن هوشمندانه،

باید خطر خطاها را تا جایی که می توانیم به حداقل برسانیم.»

شاروی کای، استاد فلسفه دانشگاه جان کارول

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آذر 1384ساعت 21  توسط سپیدار  | 

گلعذاری ز گلستان جهان ما را بس

زین چمن سایه آن سرو روان ما را بس

بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین

کاین اشارت ز جهان گذران ما را بس

 

چیدن گلبرگ های گل سرخ، دویدن در زیر باران، زانو زدن در کنار ساحل دریا ، سر بر زانوان مادر نهادن، در آغوش پدر خفتن، برای فرزند قصه شب خواندن، ایستادن بر قله یک کوه، تماشای زیباترین تصویر طبیعت، خواندن شیواترین داستان دنیا، احساس تپش قلب هنگام فاش شدن راز درون، دست دوست را بر سینه فشردن، اگر سایه تان پیشتر از شما دوید ، آن  را ندیده بگیرید! در آخرین لحظات زندگی از شما خواهند پرسید :

 

نابترین لحظات زندگیتان را

 

 

در نظر بازی ما بی خبران حیرانند

من چنینم که نمودم دگر ایشان دانند

عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی

عشق داند که درین دایره سرگردانند

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آذر 1384ساعت 10  توسط سپیدار  | 

عدالت امروز بحث روز جامعه ماست. اما قبل از آن می خواهم به یک مناقشه پایان دهم. مساوات به معنای تقسیم برابر حقوقی است که انسانها به صرف انسان بودن از آن برخوردارند. مانند حق زندگی، تحصیل، کار، مسکن و ... پس مساوات یک فعل و عمل است که اگر نباشد، حقوق اولیه انسانها استیفا نشده است. اما عدالت را چه نسبتی است با مساوات ؟ عدالت یک فعل یا عمل نیست – برخلاف مساوات – بلکه عنوانی است که به فعل یا عمل انسانها اطلاق می گردد. مسلما در زندگی خویش بارها این عبارات را شنیده ایم : حکم عادلانه، قانون ظالمانه، انسان عادل، انسان ظالم و ... بنابراین عدالت خود یک عینیت و یا حق خارجی نیست بلکه معنایی است که از اعمال و رفتار ما برداشت می شود.

مثال الف : در یک کلاس درس در آمریکا – حدود 80 سال پیش – با یک معلم سفید پوست تنها دانش آموزان سفید پوست حق ورود به کلاس دارند.

حالت : در این کلاس به دانش آموزان سیاه پوست اجازه تحصیل داده نمی شود. چون رنگ پوستشان سیاه است. آیا بین تحصیل و رنگ پوست حق و یا نسبتی برقرار است؟ پاسخ جامعه آن زمان مثبت بود. اما پاسخ جامعه امروز منفی است. پس حق تحصیل سیاه پوستان پس از مبارزات بی شمار به رسمیت شمرده شد و در زیرمجموعه مساوات قرار گرفت.

مثال ب  : همان کلاس در آمریکا – 50 سال بعد – با دانش آموزان سیاه پوست و سفیدپوست. معلم کلاس امتحانی از دانش آموزان می گیرد و پس از تصحیح برگه ها، به هر دانش آموز سفیدپوست 2 نمره ارفاق می کند.

حالت : معلم به دانش آموزان سیاه پوست نمره ای ارفاق نمی کند. آیا رنگ سیاه پوست به نمره ارفاقی ارتباطی دارد؟ پاسخ منفی است. پس از اعتراضات والدین دانش آموزان و با دستور مدیر مدرسه، معلم مجبور می شود به دانش آموزان سیاه پوست هم 2 نمره ارفاق کند. – مساوات پیاده می شود.

در 2 مثال فوق دیدیم که عدم اجرای مساوات به ناعدالتی و ظلم و در نتیجه اعتراض صاحبان حق منجر گشت. نتیجه اینکه برقراری مساوات یکی از پیش شرط های دستیابی به عدالت است. در جامعه ای که مساوات – در بهره مندی از حقوق – برقرار نباشد مسلما عدالت هم وجود نخواهد داشت.

مثال ج : همان کلاس در آمریکا – 30 سال بعد – معلم پس از تصحیح برگه های امتحانی، تصمیم می گیرد به تمام دانش آموزان نمره 18 دهد.

حالت : در اینجا مساوات برقرار است. ولی آیا عدالت نیز وجود دارد ؟ ممکن است تعداد زیادی از دانش آموزان که امتحان را بد داده بودند از این عمل معلم خوشحال شوند. اما تعداد دیگری نیز احساس می کنند که حقشان پایمال شده است.

با این مثال مرز باریک میان عدالت و مساوات روشن گشت. چه بسا مساوات هایی که خود مصداق بی عدالتی باشند. بنابراین مساوات در همه چیز بی معناست و ناقض عدالت است. مساوات تنها در بهرمندی برابر از فرصت ها – فرصت تحصیل، کار، شغل، ازدواج ، حکومت و ...- معنا می یابد. نه  در تقسیم برابر نتایج حاصل– مثل حقوق ناشی از کار یا ارزشیابی های تحصیلی – که به طور حتم در نتایج، مساواتی در کار نخواهد بود بلکه بنا بر تلاش ، شایستگی ها و استعداد افراد است که نتایج بین آنان تقسیم می گردد.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384ساعت 14  توسط سپیدار  | 

« ببخشید چون من وضعیتم طوری نبود که به طور قطع بتونم در خدمت شما باشم ...» این عمادالدین باقی است. روزنامه نگار و نویسنده روزنامه های پرخاطره ای همچون جامعه، توس و خرداد. امروز قرار بود در پاریس جایزه ویژه حقوق بشر سال 2005 را دریافت کند. اما اجازه خروج ندادند و او نیز مجبور گشت تا همسر را به جای خود روانه فرانسه سازد. و شاید این خود سبب خیری گشت تا امروز را مهمان ما باشد.

« تفکری وجود دارد که تنها مانع یا بزرگترین مانع پیشرفت حقوق بشر مانع سیاسی یا دولت ها هستند. البته این مانع وجود دارد. چون این حکومت ها هستند که ناقض حقوق بشر هستند.اما موانع فرهنگی،اجتماعی و اقتصادی هم وجود دارند که گاه نقش و کارکردشان بسیار مهمتر از دولت ها است. و اگر آن موانع برطرف شود، دولت ها هم محدود تر می شوند. »

عمادالدین باقی گوش هایش بدجوری سنگین گشته، و کلام اطرافیان را به خوبی نمی شنود. نمی دانم این از بقایای زندان است یا مواهب دفاع از حقوق مظلومان. برای همین اولین نکته ای را که به من متذکر می شود این است که به بچه ها بگویم سوال شفاهی نپرسند و سوالات کتبی باشد.

« پس از برطرف شدن نیازهای اولیه آدمی است که جوامع به حقوق بشر به عنوان دغدغه خواهند پرداخت. یکی از بزرگترین مشکلات حقوق بشر در همه جای دنیا مانع فرهنگی است. ما در جامعه ای زندگی می کنیم که بدون پذیرش فرهنگی یک پدیده ، امکان طرح آن به صورت یک هنجار و ارزش وجود ندارد. به عبارت دیگر حقوق بشر را باید ابتدا از لحاظ فرهنگی حلال کرد سپس مورد استفاده قرار داد.»

همین کلمه – حلال – بود که اندکی بعد، سیلی از سوالات دانشجویان را به همراه داشت. تا آنجا که عمادالدین باقی را مجبور به توضیح بیشتر نمود. منظور از حلال کردن حقوق بشر چیست؟ ما در سالیان گذشته با مفاهیم متضادی مانند جمهوری اسلامی، مردم سالاری دینی، مهندسی اسلامی، و اینک حقوق بشر اسلامی رو به رو بوده ایم، آقای باقی آیا فکر نمی کنید اینگونه ارائه مفاهیم، موجب انحراف اصل حقوق بشر گردد؟

« حلال کردن حقوق بشر یعنی اینکه حقوق بشر باید با ارائه دلایل مذهبی مطرح گردد تا قیمت خودش را در جامعه پیدا کند. یعنی تا وقتی که در نظر توده های سنتی، حقوق بشر یک کالای وارداتی غربی شمرده شود که تصور کنند این آمده تا دینشان را از آنها بگیرد، نه تنها برای آنها ارزشی نخواهد داشت،که با آن می جنگند.»

شاید، این تجربه  12 سال تحصیل باقی در حوزه علمیه باشد که اینچنین او را واداشته تا از موضع دین، از حقوق بشر دفاع نماید. او که اینک آخرین کتابش « دین و حقوق بشر »  در راهرو های تو در توی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، منتظر کسب مجوز چاپ است.

« منتها مشکل فرهنگی حقوق بشر در جامعه ما فقط بحث مذهب نیست، که اگر مذهب هم نبود باز این مشکل وجود داشت....»

باقی پس از اتمام تحصیلات در حوزه، وارد دانشگاه  گشت تا سیر پیشرفت فکری خویش را با تحصیل در رشته جامعه شناسی به پایان برساند و ازآن پس بود که در جامعه، به عنوان نویسنده ای شاخص و برجسته مطرح گشت.

« ... به عنوان مثال، در کشورهای اروپایی تا نیمه های قرن 20 جدال بسیار سختی، در مورد برابری حقوق زن و مرد در گرفت.که این به خاطر مقاومت فرهنگی جامعه در مورد پذیرش برابری حقوق مرد و زن در آنجا بود. حتی بعضی از این کشورها خیلی دیر حق رای زنان را پذیرفتند.در سوئیس سال 1975 چند سال بعد از ایران، حق رای زنان به رسمیت شناخته شد.این نشان می دهد که یک مشکل فرهنگی وجود دارد.در مقولات دیگر هم همینطور، مثلا در مورد مجازات اعدام، از نظر فرهنگی هنوز بسیاری از کشورهای دموکرات و حامی حقوق بشر،این پذیرفته نشده، مسئله، مسئله مذهب هم نیست. در فرانسه، اکثریت مردم، با لغو مجازات اعدام مخالف بودند، اما از وقتی که وزیر جدید دادگستری آمد با این شرط وزارت را پذیرفت که پارلمان مجازات اعدام را لغو کند. در حالیکه در نظرسنجی ها اکثر مردم موافق حکم اعدام هستند.هم اکنون در آمریکا هم، در بعضی ایالت ها مجازات اعدام لغو نگشته، یعنی مقاومت وجود دارد. و هنوز جامعه این را نپذیرفته.»

باقي نزدیک به 3 سال است كه انجمن دفاع از حقوق زندانیان را تاسیس نموده، انجمنی که بیش از آنکه سیاسی باشد، اجتماعی است و بیشتر از آنکه حامی حقوق زندانیان سیاسی باشد ،حامی حقوق زندانیان چک، سرقت و زندانیان محصول خشونت جامعه ایران است. او از یک زندانی صحبت می کند که 12 سال از عمرش را به خاطر نداشتن وکیل بلاتکلیف پشت میله های زندان سپری کرده است.

او سپس از تهمت های ناروایی سخن می گوید که بر او زده اند. و سخن یکی از اکابر اصلاحات را روایت نمود که در جمعی خطاب به او گفته :«  تو که در گذشته، آنطور فعال درباره قتل های زنجیره ای می نوشتی،اما الآن خیلی تاکید بر مفاهیم اجتماعی داری،این نشانگر تسلیم شدن و کوتاه آمدن توست. » و از دوستانی روایت کرد که از موضع ابهام می پرسیدند : چرا دیگر از آن مقالات آتشین خبری نیست؟

 او نظر کسانی را که فعالیت در زمینه های اجتماعی، مانند حقوق بشر را انفعال تلقی می کنند رد کرده و بر این نکته تاکید می نماید که اگر کمی عمیق تر اندیشه شود، این نوع فعالیت نه تنها عقب نشینی از مواضع گذشته نیست، که افزودن بر دامنه مبارزه نیز می باشد.

« اگر در گذشته، دامنه بحث حقوق بشر فقط متغیرهای سیاسی،آن هم یکی دو مسئله مشخص بود،اما الآن دامنه اش گسترده تر شده، و طبیعی است هنگامیکه شما، عرصه مبارزه را گسترش دهید، آنوقت تمرکز بر مقوله دولت و ساخت سیاسی در این دامنه وسیع، رنگ می بازد.اگر تا دیروز ما میثاق حقوق بشر را فقط در حوزه مربوط به آزادی بیان می دیدیم،الآن در حقوق مادی مولف و مترجم کتاب هم میبینیم،آیا این یکی از مظاهر بارز نقض حقوق بشر نیست که در یک جامعه ای ارزش اقتصادی فعالیت فکری نویسنده یا مترجم کمتر از ارزش اقتصادی مثلا یک کارگر ساده باشد؟ اگر تا دیروز ما مصداق نقض حقوق بشر را فقط در بدرفتاری با زندانیان سیاسی می دیدیم،امروز، آن را می بینیم،اما نظام غیر دموکراتیک آموزشی کشور را هم بدان می افزاییم.نظام آموزشی که 17 میلیون انسان زیر چرخ دنده های این نظام کهنه، استعدادهای بیشمارشان از بین می رود، نظامی که از آزمونش بگیرید تا روش تدریس معلمانش غیر دموکراتیک است،چه نقض حقوق بشری بزرگتر از اینها؟ »

سال سوم دبیرستان، کتاب تاریخی داشتیم که اینک نویسنده اش پیش چشمان ما، از ضعف های بزرگ روش های آموزش همان کتاب می گفت. کتابی که البته خود بدل به جنجالی بزرگ گشت، چرا که از دکتر شریعتی و مهندس بازرگان نیز یادی کرده بود، کیهان آن روزها، باقی را هدف تهمت و افترا قرار می داد که چرا چنین کتابی نگاشته؟ و چرا از این دو انسان، در تاریخ کشورمان، ذکری به میان آورده است. عماالدین باقی سپس به بحثش عمق بیشتری بخشید :

« اگر تا دیروز، دولت فقط هدف انتقادمان بود،امروز، دولت هست، بعلاوه خودمان و بعلاوه روشنفکران و بعلاوه تمام شرایط اقتصادی، اجتماعی و مهمتر از همه شرایط فرهنگی. اینکه تنها در نگاه تک بعدی و سیاسی به حقوق بشر، و در مقیاس خرد تر آدمی مبارزه کند آیا شجاعانه تر است؟ و یا اینکه دامنه مبارزه را وسیع تر گرداند؟  ما قبلا تحت تاثیر آموزه ها و ساختار دو قطبی تربیت شده بودیم که گویی جز جدال و جنگ و برخورد با حکومت هیچ راهی وجود ندارد! چگونه می شود که ما از صرف مذاکره با آمریکا دفاع می کنیم، اما حاضر نمی شویم با شهروندان بدکردار خودمان که صاحب قدرت هم هستند، با اینها مذاکره کنیم؟ وقتی شما در حوزه فعالیت های مدنی قرار می گیرید، فعالیت های اینچنین، ماهیتا ایجاب می کنند که شما، اهل تعامل باشید نه تقابل و درگیری. ما نمی توانیم انتظار اصلاح مشی طرف مقابل را دشته باشیم بدون اینکه در مشی و ادبیات خودمان بازنگری کنیم.»

او سپس به شدت از ادبیات خشن و انقلابی نهادهای داعیه دار حقوق بشر در کشور انتقاد کرده و از عدم تناسب بین لحن و مدعا در این نهادها سخن به میان می آورد :

« حقوق بشر، مقوله ای است که فرهنگ خاص خودش را داراست که ادبیاتش، ادبیات آرام ، منطقی و اثرگذار است. این ادبیات خشن و انقلابی در جامعه ما هیچ تناسبی با حقوق بشر ندارد و ما برای اینکه بتوانیم گام هایی در این راه برداریم باید در روش و ادبیات خویش بازنگری داشته و روش و گویشی متناسب با اهدافمان انتخاب کنیم.»

عماالدین باقی پاسخ بسیاری از سوالات درباره سازگاری اسلام و حقوق بشر را به نوشته های فراوانش در روزنامه ها و سایت شخصی خود ارجاع داد.در این چند ساعت که به او چشم دوخته بودم، آرامش و متانت را در سیمای کسی می دیدم که برای اولین بار قفل سکوت قتل های زنجیره ای را در فضای سنگین و امنیتی آن سال ها گشود. نویسنده مقاله « قصاص و اعدام در اسلام » که سبب ساز تعطیلی روزنامه و محکومیت نویسنده و سردبیر و مدیرمسئول آن گشت اینک از تجارب خود در این سال ها پرده بر می دارد. من تنها روایت گر سخنان او بودم. قضاوت با شماست.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آذر 1384ساعت 1  توسط سپیدار  | 

اگر چه حسن فروشان به جلوه آمده اند

کسی به حسن و ملاحت یار ما نرسد

« همانگونه که به هنگام ترس و ناراحتی برای خدا عمل می کنید، در روزگار خوشی و کامیابی نیز عمل کنید.آگاه باشید! هرگز چیزی مانند بهشت ندیدم که خواستاران آن در خواب غفلت باشند.» امام علی(ع)

 

اول اینکه لینک دوستانی را که در وبلاگ قبلیم نبود با اجازهشون گذاشتم تو این یکی.

یکشنبه هم به مناسبت روز جهانی حقوق بشر عمادالدین باقی به دعوت انجن ما می آید دانشگاه .سخنرانی.ساعت 14 سالن جابرابن حیان. این هم خبر رسمیش.

« بزرگان همه رفتند.» احترام به بزرگتر – چه از نظر سن و چه تجربه – پندی است که من خوشبختانه در سالیان جوانی به نیکی آموختم.و اینگونه احترامشان را به جا آوردم و از تجربیاتشان بهره بردم.

منوچهر نوذری را با مسابقه هفته اش شناختیم. آن زمان نوجوانی بیش نبودیم که پنجشنبه شب ها، خانه مادربزرگ اتراق کرده با پیران و جوانان فامیل می نشتیم پای جعبه جادو و آن زمان بود که مسابقه جوانان فامیل هم شروع می گشت : مسابقه به رخ کشیدن اطلاعات عمومی.« از کی بپرسم؟» شده بود سکه رایجمان تا آنجا که به دور پایانی می رسید و آنگاه ما می توانستیم از خودمان هم بپرسیم!.چراغ ها یک به یک خاموش می گشت و منوچهر نوذری با چیره دستی خیره کننده اش گرمابخش دل های فسرده مردمان ایران زمین بود در آن سال های سخت.

جمعه صبح، آنها که به او دلبسته بودند پیکرش را از ساختمان رادیو بدرقه کردند. فرزندانش می گفتند از آخرین وصایایش بدانان این بوده است : « درس بخوانید، درس بخوانید، درس بخوانید.»

با ذکر فاتحه ای یادش را گرامی می داریم.

اما جمعه شب،بزرگ دیگری از همان جعبه جادو مهمان خانه هایمان بود. عزت الله انتظامی، با فریدون جیرانی – کارگردان فیلم قرمز – گرم گرفته، به یاد زنده یاد علی حاتمی برفیلم سترگش – حاجی واشنگتن – حاشیه می نوشتند. کلام دلنشین عزت الله بدجوری به دل می نشست : « تیرماه 61 بود. علی – حاتمی – بنا به دلایلی هزاردستان را نیمه کاره گذاشته بود. یه روز زنگ زد به من گفت پاشو بیا. رفتم. گفت : کوگذرنامه؟ گفتم چه خبره؟ گفت قراره یه فیلم بسازیم در مورد اولین سفیر ایران در آمریکا باید بریم آلمان. گفتم تو این اوضاع که ویزا نمیدن بهمون. گفت با من. خلاصه هنوز نه سناریویی در کار بود و نه نقشی که من و علی راه افتادیم و رفتیم هامبورگ و از اونجا رم ایتالیا . که گویا ساختمان هایی شبیه واشنگتن داشت.کل دست مایه علی هم 20 تا سند از مکاتبات حسین قلی خان اولین سفیر ایران در آمریکا بود که از وزارت خارجه گرفته بود. نشست و شب و روز نوشت تا اینکه سناریو تمام شد.کارهارو شروع کردیم. بیشتر عوامل فیلم خارجی بودند»

غبار زمان صوت و صورت عزت الله انتظامی را پوشانده، و کوله باری از تجربه بر دوشش انداخته، او فقط سخن نمی گفت، نقش سخنانش را هم بازی می کرد : « یک چند هفته ای گذشت. عوامل خارجی حقوقشان روزانه بود. یعنی ریچارد هریسون – در نقش رییس جمهور – می آمد یک روز بازی می کرد و بعد آخر روز می رفت حقوقش را از علی می گرفت. من  وچند تا ایرانی که بودیم زیاد برامون فرقی نمی کرد و معمولا آخر هفته حقوقمون رو از علی می گرفتیم یا هر وقت که نیاز داشتیم.بعد زد و یه بار علی پولش تموم شد.کار تعطیل شد. خارجی ها رفتند. علی هم با چند نفر رفت تهران دنبال پول و من ماندم تنها. دو روزی گذشت و من با پول کمی که داشتم مایحتاج ضروریمو خریدم. بعد علی اومدو دوباره کار شروع گشت. بعده دو سه هفته دوباره علی پول کم آورد مجبور شد بره تهرون.این قضایا چندبار تکرار شد و من هر دفعه دو روزی تنها می موندم که اون اوایل چون پول داشتم زیاد سخت نبود اما بعدش پول هام تموم شد و هی گرسنگی می کشیدم تا علی برگرده و پول بیاره. حتی بعضی وقت ها که علی منو می فرستاد خرید با یه کم از پولها یه خورده نون می خریدم که اگه باز علی پول کم آورد گرسنه نمونم. تا اینکه یه بار علی رفت و تا 4 روز نیومد. من دو روز اولو با همون نونها سر کردم اما بعدش دیگه هیچی نداشتم واسه خوردن. دو روز دیگه هم گذشت و علی نیومد.اوضاعم بدجوری ریخته بود به هم. تو خیابونهایه رم حیرون می گشتم و شب ها بر می گشتم محل اقامت. تا اینکه روز هفتم خانم علی زنگ زد. من گوشی رو بردداشتم. گفت عزت الله تویی؟. زدم زیر گریه، گوشی رو گذاشتم. چند دقیقه بعد حمید شرکت – مدیر تولید – زنگ زد. بازم زدم زیر گریه، داد زد، عزت الله تو رو جون آقات قطع نکن.بعد گفت چی شده؟ گفتم هیچی چهار روزه هیچی نخوردم . موندم اینجا تنها. قطع کرد. یکساعت بعد یکی از عوامل فیلم تو ایتالیا اومد دنبالم. پاشد منو برد یه رستوران. اگه وضعه غذا خوردن منو اونجا میدید!!.»

و اینگونه عزت الله انتظامی نه تنها در نقش حاجی واشنگتن – سفیر تنها و بی پول ایران در آمریکا – بازی کرد که خود بدل به حاجی واشنگتنی دیگر گشت.حاجی واشنگتن فیلم غریبی است. مجموعه ای است از فضا، انسان و موسیقی، نوای ساز محمدرضا لطفی است که با دیالوگ های شگفت علی حاتمی در هم می آمیزد و روح و روان آدمی را به تپش می آورد : « به موجب حکمی از دارالخلافه تهران، قبله عالم، کمترین درگاه، حسین قلی را مامور نمودند به سمت وزیرمختاری و ایل چی گری مخصوص اعلی حضرت در دربار آمریک، تا موسس سفارتخانه فخیمه هم در واشنگتن باشم. این سیاحتنامه اولین ایرانی استکه روانه واشنگتن یکی از بلاد ینگه دنیا شد.»

« به راستی ما تمدنی کهن داریم یا کهنه؟ » سوالی است که حسین قلی خان از دستیارش می پرسد و او درحالیکه زبانش می گیرد پاسخ می دهد : « ک...ه..نه...کهنه...» اشک های عزت الله انتظامی در سوگ علی حاتمی قلب آدمی را به درد می آورد. تکرار سینما چهار، بعد از ظهر پنج شنبه همین هفته، ساعت 15، از دستش ندهید.

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آذر 1384ساعت 20  توسط سپیدار  | 

فکر کردن کار خیلی سختی است. گوشه ای زانو بغل گرفتن و غرق گشتن در افکار، پندار و عقل پر غوغای خویش. فکر کردن به سقوط هواپیمایی که پس از 6 ساعت تاخیر آن هم به علت نقص فنی هنوز بلند نشده بر زمین کوبیده شد،- داستان زنجیره وار هواپیماهایی که به کوه و کمر  و جنگل و اینک خانه مردم می خورند.حضرت ایت الله خامنه ای می توانند دوباره بر صندلی قدرت بنشینند و باز بگویند تحریم ها هیچ آسیبی به مملکت نرسانده است- به آلودگی هوای شهری که در آن می زینم و یک روز تمام سردرد امانم را بریده بود و شنیدن صحبت های سفیهانه استاندار تهران در مورد تشکیل کمیته بحران و ... که وقتی حرف هایش را در تهران 20 گوش دادم از خودم شرمم آمد، گرچه از چنان رییس جمهوری که شخصا در برنامه های یک تشکل ساده دانشجویی دخالت می کند- گویی مملکت هیچ مشکل دیگری ندارد و فقط مانده لغو کردن برنامه های انجمن ما-  چنین استانداری بعید نیست،و سرانجام به خودم، کشورم و جامعه ام، به اینکه از پس این همه درد کشیدن، در کنار دوستانی، در کلبه ای انجمن گشتن، چه حاصل آمد؟ آیا من و دوستانم به آن میزان که عمر نهادیم، به آن مقدار که بر فرصت های سوخته اشک ریختیم، به آن اندازه که بر جهل مردمان خنده زدیم، آیا به اندازه تمام اینها، این مزرعه شخم زده و بذر افشانده، حاصلی نیز به بار آورد : برای کشورمان، جامعه مان، یا حتی ذره ای آگاهی و  امید برای خودمان.

نیک که نگریستم هیچ ندیدم. تنها انسان هایی دیدم مبارز، که در هزاران میدان درون و بیرون پر التهاب خویش، انجمن را ماوای خویش ساخته و به تنهایی تن خسته را از آن همه میدان رزم به در می برند. و این همه نگرانی و تلاش برای که  و کجا؟ در این مدت بسیار دیده ام دوستانی را که بر ارکان و اعمال ما تمسخر ورزیدند. انتخابات ریاست جمهوری اوج این تمسخرها بود. جانم آنجایی می سوخت که کسانی بر ما تمسخر ورزیده ، فخر دانستن می فروختند که در هستی خویش، کمترین لرزشی به زندگانی روزمره خویش نداده بودند. کسانی که سختی های زیستن آگاهانه و دردمندانه را تاب نیاورده ، به گوشه ای خزیده بودند. کسانی نه ناآشنا، که دوستان هم رشته ای و هم مدرسه ای ما. همانها که دیده بودند تلاش روزان و شبان ما.

امروز بر چه چیزی باید گریست؟

من ایمان دارم. من می دانم که خدایی هست که انسان را فعل بودن عطا نمود و قدر انتخاب بدو داد : سکوت یا خروش؟ من باور دارم که در پس پیدای این دنیا، جهان ناپیدایی است که در آن باید پاسخگوی ذره ذره رفتارمان و اعمالمان باشیم. من باور دارم که جزء جزء زندگی ما همچون پنبه حلاجی خواهد گشت و به خاطر تک تک انتخابهایمان به پای میز محاکمه خواهیم نشست. آن زمان که ما را یارای بازگشت نیست. که اگر باور نداشتم و ایمان، لحظه ای مرا امید زیستن نبود و لحظه ای در بودن خویش چنین اصراف روا نمی داشتم.

ما همه مقصریم و باید جواب پس بدهیم. ما که با سکوت خویش، با قلم خویش و با عمل و رفتار روزانه خویش بر طبل جهل کوبیدیم و تخم ریا و تزوير را در این جامعه کاشتیم.  همانها که چشم خویش را بر حقیقت آگاهانه و عامدانه بستیم و به روزمرگی خو کردیم تا از پس این روزمرگی ها خرافاتی ببافیم – نامش دین – و وعده هایی بدهیم – نامش آخرت – و یا آن دسته مان که کمی هوشمان بیشتر بود و چنین دغل بازی هایی را باور نمی داشتیم هنر ورزیده  و ابتکاری به خرج داده، درِ تکذیب را گشودیم : همواره در حال تکذیب – تکذیب همان دین - و همیشه بر طریق انکار – انکار همان آخرت - تا بدین گونه وجود خویش را از درد چگونه زیستن و البته چگونه مردن برهانیم.

انسانها یی که دیگر قادر نخواهند بود لذت یکرنگ بودن و یکدل بودن را تصویر سازند. انسانهایی که در پس چهره های دنیایی خویش، گرفتار آمده، توان بازگشت ندارند. هر روز را با یک چهره به شب می رسانند و شب را با چهره دیگری به روز. و چه جانگداز است جامعه ای که اصل حقیقی وجود آدمیان را از آنان بزداید و چه بدبختند انسان هایی که نتوانند رازهای درون خویش را فاش گویند، بلکه آن رازها را در پرتگاه های بی پایان روح و روان خویش پنهان سازند...

در این نقطه است که آدمی به آخرین پرسش می رسد : بودن یا نبودن؟ مسئله، این بود.

 

« در این روزگاران، مردمان چهار گروهند :

گروهی اگر دست به فساد نمی زنند، برای این است که، روحشان ناتوان، و شمشیرشان کند، و مال و توشه ای در اختیار ندارند.

گروه دیگر، آنان که شمشیر کشیده، و شر و فسادشان را آشکار کرده اند، لشکرهای پیاده و سواره خود را گرد آورده، و خود آماده کشتار دیگرانند. دین را برای به دست آوردن مال دنیا تباه کردند که یا رییس و فرمانده گروهی شوند، یا به منبری فرا رفته، خطبه ای بخوانند. چه بد تجارتی که دنیا را بهای جان خود بدانی و با آنچه که نزد خداست معاوضه نمایی.

گروهی دیگر، با اعمال آخرت، دنیا را می طلبند، و با اعمال دنیا در پی کسب آخرت نیستند، خود را کوچک و متواضع جلوه می دهند، گام ها را ریاکارانه و کوتاه بر میدارند، دامن خود را جمع کرده، خود را همانند مومنان واقعی می آرایند، و پوشش الهی را وسیله نفاق و دورویی و دنیاطلبی خود قرار می دهند.

و برخی دیگر، با پستی و ذلت و نبود امکانات، از به دست آوردن قدرت محروم مانده اند، که خود را به زیور قناعت اراسته، و لباس زاهدان را پوشیده اند، اینان هرگز، در هیچ زمانی از شب و روز، زاهدان راستین نبوده اند.

در این میان، گروه اندکی باقی مانده اند که یاد قیامت، چشم هایشان را بر همه چیز فرو بسته، و ترس رستاخیز، اشک هایشان را جاری ساخته است. برخی از آنها از جامعه رانده شده، و تنها زندگی می کنند، و برخی دیگر ترسان و سرکوب شده یا لب فروبسته و سکوت اختیار کرده اند، بعضی مخلصانه همچنان مردم را به سوی خدا دعوت می کنند، و بعضی دیگر گریان و دردناکند که خویشتن داری، آنان را از چشم مردم انداخته است، و ناتوانی وجودشان را فرا گرفته، گویی در دریای نمک فرو رفته اند،لبانشان بسته، و قلب هایشان مجروح است، آنقدر نصیحت کردند که خسته شدند، از بس سرکوب شدند ناتوانند و چندان که کشته شدند، انگشت شمارند.»

علی (ع)، خطبه 32

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آذر 1384ساعت 13  توسط سپیدار  | 

تا کی غم دنیای دنی ای دل دانا

حیف است ز خوبی که شود عاشق زشتی

«  خداوند هرگز انسان ها را بدون پیامبر، یا کتابی آسمانی،

یا برهانی قاطع، یا راهی استوار، رها نساخته است. » امام علی(ع)

1.       قانون گرایی :

« ما می خواهیم در کشوری زندگی کنیم که قانون در آن

همچون قصه دایناسورها یک افسانه مرده نباشد.» جان. اف. کندی

« شیطان از قانون خداوند بهره مند شد. تو برای گرفتن شیطان می خواهی قانون را نقض کنی.

وقتی قوانین نقض شد، شیطان را بر اساس کدامین قانون می گیری؟!

من برای حقانیت خودم می گذارم شیطان از قانون بهره مند شود. »

پایبندی به قانون اولین اصل جامعه دموکراتیک است.  

جامعه بی قانون بسیار خطرناک تر از جامعه ای است که در آن قانون بد حاکم باشد.

2.       اخلاق :

«ما هنوز انسان نشده ایم.انگار هنوز به مرتبه انسانی نرسیده ایم.مقوله انسان هنوز در حال شدن است.» جودیت باتلر – استاد دانشگاه کالیفرنیا و فعال حقوق زنان

پایبندی به اخلاق انسانی ما را بدان سو می برد که همواره اعتقاد داشته باشیم : حقیقت از همه چیز،دوست، حکومت، و حتی مذهب، والاتر است. اخلاق دموکراتیک به ما حکم می کند تا نسبت به مخالف اندیشه خویش از جایگاه ادب و احترام رفتار نماییم. و ازادی آنان در بیان آراء و نظرات خود را همچون آزادی خویش پاس بداریم.

3.       آزادی :

« عدالت زمانی در جامعه تامین می شود، که آزادی تامین شود.

درواقع آزادی لزوما برای چیز دیگری نیست،بلکه آزادی خود یک غایت است.» جان رالز

و این بدبختانه خلاف اندیشه کسانی است که می پندارند بدون آزادی می توان به عدالت رسید.

دموکراسی در جهان امروز بهترین و معقول ترین روش برای رسیدن به آزادی پایدار است. وحتی :

« دموکراسی بهترین سیستم اجتماعی برای دستیابی به بیشترین سود اقتصادی است.»

فرانسیس فوکویاما

محیط آزاد و دموکراتیک خلاقیت انسان ها و ایتکار و نوآوری آنان را موجب می گردد.هزینه های تضارب افکار را کاهش داده، زمینه رشد فکری و اجتماعی جامعه را فراهم می آورد. جامعه آزاد و دموکراتیک به اعضاء جامعه اجازه می دهد آراء و عقاید خویش را بی هیچ واسطه و دغدغه ای و بدور از هرگونه ریا و تزویری تبلیغ نمایند و بدین گونه است که جامعه ای عاری از ریا و پیچیدگی و سرشار  از هوش و سادگی حاصل می گردد.

« دموکراسی های ما دیگر نه اصول متعالی دارند و نه دشمنان داخلی، آنها اکنون تنهایند و در برابر خودشان قرار گرفته اند. پس باید زیستن میان لذت های آزادی و تهدیدهای ابتذال را بیاموزیم.» مارسل گشه

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آذر 1384ساعت 0  توسط سپیدار  | 

سوز دل اشک روان آه سحر ناله شب

این همه از نظر لطف شما می بینم

« قیامت پیش روی شما و مرگ در پشت سر، شما را می راند.

پس سبکبار شوید تا برسید. همانا آنان که رفتند در انتظار شمایند.» امام علی (ع)

 

من دشمن تو و عقاید تو هستم، ولی حاضرم جانم را فدا کنم، تا تو بتوانی حرفت را بزنی.ولتر

این جمله ای است که بر دیوار سفید روابط عمومی انجمن نقش بسته است. در یکماه گذشته ، مهد دموکراسی جهان دچار آشوب و غوغا بوده است. مردمان حاشیه نشین شهری به شهرها و پایتخت اولین جمهوری تاریخ مدرن – فرانسه -  هجوم برده اند و به آتش زدن اموال عمومی پرداخته اند. با اینکه پلیس در حالت آماده باش بوده اما هیچ شدت عملی به خرج داده نشده است و شورشیان سرکوب نگشته اند.

سیاست های نادرست دولت پاریس بود که گروه های خشمگین را به خیابان ها کشاند. پس آنکه باید تنبیه شود شهروندان نیستند، بلکه سیاست مداران هستند که به وظایف خود عمل نکردند. توسل به خشونت از سوی حاکمیت بدان معناست كه حكومت در سیاست هایش اشتباهی نکرده است بلکه مردم اشتباه کرده اند و مستحق تنبیه هستند. اما آیا هنگامی که حاکمان اشتباه می کنند حکومت حق توسل به خشونت را همانطور که برای خودش قائل می شود برای مردم نیز قائل می شود ؟

دموکراسی نیازمند رهبرانی همچون رهبران کشور فرانسه است که ارزش های دموکراتیک را باور دارند و نه تنها باور، که در سخت ترین شرایط بدان پایبند نیز هستند. رهبرانی که هیچگاه به بهانه هایی همچون امنیت ملی و مصلحت حکومت مخالفان را سرکوب نکرده بلکه برای آنان چنین حقی را قائل هستند که در موارد لازم همچون حکومت، نسبت به حکومتیان متوسل به خشونت گردند. از آغاز شورش های خیابانی در فرانسه به جز دو نوجوان 14 و 15 ساله – که در هنگام فرار از دست پلیس به ایستگاه برق پناه برده و دچار برق گرفتگی شدند – که خود علت اصلی آغاز شورش ها بود هیچ کشته دیگری نداشته است. این را مقایسه کنید با اعتراضات خیابانی در کشوری مانند کشور ما. نمونه بارزش ماجرای 18 تیر 78 بود. در حالیکه کمتر از 300 دانشجو در اعتراض به بسته شدن یک روزنامه – سلام – تجمع کوچکی به راه انداخته بودند دخالت نابه جای نیروهای امنیتی یک تجمع کوچک 300 نفره را به یک بحران عمومی در پایتخت کشور تبدیل کرد.

اینجاست که می توان آموخت دموکراسی برای نهادینه شدن قبل از هر چیز محتاج اندیشه های دموکرات و انسان های دموکراتی است که بدان اندیشه باور داشته و در تمامی لحظات قانونا و اخلاقا خود را بدان پایبند می دانند. عملکرد حاکمان فرانسوی در برخورد با اقلیت معترض گواهی است بر این مدعا.در پایان یک جمله کافیست :

من دشمن تو و عقاید تو هستم، ولی حاضرم جانم را فدا کنم، تا تو بتوانی حرفت را بزنی.  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آذر 1384ساعت 19  توسط سپیدار  | 

چند سال پیش از این شاید این کلام دلنشین سید محمد خاتمی را می شد درمانگر روح و روان بیمار و دردمند جامعه ایران دانست.سخن از مدارا بود و مدیریت. از دلنشین بودن پیام آسمانی، از تساهل و تسامحی مشفقانه و دردمندانه با مخالف و منتقد و دشمن. از اینکه دشمن دانا بسی بهتر از دوست نادان است. چرا که آن یکی سکوی صعود توست و دیگری پرتگاه سقوط.

اما اکنون زمانه دیگری است. سخن از حذف و جنگ و در کنار شفقت و مهرورزی. اما مهرورزی با که و کجا؟ آیا مهرورزی با دوستان و رفقا و آشنایان را هنر و افتخاری است؟ مهرورزی و شفقت جز با دشمنان و مخالفان اندیشه و فکر آدمی نه محل افتخاری است و نه جای تاملی.

خاتمی مرد تحمل بود و مدارا. نه فقط با دوستان که بیشتر از دوستان با دشمنان. در طول هشت سال ریاستش نه شکایتی مطرح ساخت و نه تهمتی بر مخالف زد. نه از کارشکنی های پنهان و آشکار نهادهای اطلاعاتی و امنیتی پرده برداشت و نه کسی را به بهانه اقدام علیه امنیت ملی و توهین به رییس جمهور روانه زندان ساخت. منش خاتمی منش انسان ایرانی نیست. منش خاتمی سادگی، صداقت و عدالت است. انسان ایرانی در تلاطم دروغ ، چندچهرگی و پیچیدگی دچار تباهی و خفقان گشته است و اینگونه راه پیشرفت و رشد را بر خود بسته است. ایرانی باید رسم سادگی بیاموزد و بداند که بر خلاف آنچه او می اندیشد :

« پیچیدگی ضد هوش است. پیچیدگی خطا و اشتباه تصمیم گیری را بالا می برد.»   جان لاک

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 14  توسط سپیدار  | 

خطبه‏هاى مقام معظم رهبرى در نماز جمعه تهران‏

18/7/77

·     « اما آن مطلبى كه من امروز لازم دانستم قدرى درباره‏اش صحبت كنم، ماجراى قتلهاى مشكوكى است كه در كشور ما اتّفاق افتاد؛ بعد هم اطلاعيه شجاعانه‏اى كه وزارت اطلاعات در اطراف اين قضيه داد. اين حادثه، حادثه بى‏سابقه‏اى براى كشور ما بود. تاكنون چنين حادثه‏اى براى ما پيش نيامده بود. براى مردم هم حادثه جديد و مهم و قابل توجّهى بود. اوّلاً اين حادثه با همه خصوصياتى كه دارد - كه من درباره آن، نكاتى را كه لازم است عرض خواهم كرد - مثل همه حوادث ديگرى كه از اوّلِ انقلاب در اين كشور به وجود آمده است»

·     « بنده كه بيست سال است از نزديك با جزئيّات برخوردهاى تبليغاتى با خودمان مواجهم، از اين جنجالى كه راديوهاى بيگانه در اين حادثه درست كردند، تعجّب نمى‏كنم. البته از بعضى كارهاى خوديها تعجّب مى‏كنم! از كار بعضى از اين مطبوعاتيهاى خودى و رسانه‏هاى داخلى تعجّب مى‏كنم! اينها درست مثل بچه بى‏عقلى عمل كردند كه پدرش مثلاً در يك برخورد زبانى با يك آدم خبيثِ بدجنسِ بدزبانى درگير باشد و اين بچه بى‏عقل هم از روى بى‏توجّهى به موقعيت، بنا كند پدر خودش را مثلاً مسخره كردن! اينها چنين موضعى گرفتند. البته حالا اين نگاه خوشبينانه است؛ مبنى بر اين است كه اينها غرض و مرض و ارتباطى ندارند. اگر چنين باشد، كه بحث ديگرى است.»

·     « اين قتلهايى كه اتّفاق افتاد، حوادثى بسيار بد، زشت، نفرت‏آور و حقيقتاً در خور محكوم كردن بود. كسانى كه اينها را محكوم كردند، بجا محكوم كردند. اينها علاوه بر اين‏كه قتل بود، جنايت بود؛ با روشهاى بد و غيرقانونى بود. علاوه بر اين، موجب درگير شدن نظام جمهورى اسلامى - با اين همه مسائلى كه دارد - به مسائل بى‏خودى و بيهوده شد. الان ما مسائل اقتصادى داريم، مسائل گوناگون داريم، مسأله نفت داريم، مسأله تجارت خارجى داريم، مسأله صادرات غيرنفتى داريم، مسأله پول داريم، مسأله ارز داريم، مسائل سياست خارجى داريم؛ حالا در لابلاى اين همه مشكلاتى كه دولت با اينها درگير است و دست و پنجه نرم مى‏كند و همه مسؤولان دولتى هم براى كارهاى خودشان مشغول تلاشِ سختند، ناگهان يك قضيه اين‏طورى هم براى نظام درست كنند؛ اين زشتىِ چنين حادثه‏اى را چند برابر مى‏كند. بنابراين، اين حوادث، واقعاً حوادث بدى بود.»

·     « نكته بعدى اين است كه اين قضيه تمام نشده است. به نظر ما، اين رشته هنوز سرِ درازتر از اين دارد. با توجّه به تجربه خودم در زمينه‏هاى گوناگونِ اداره كشور در طول اين بيست سال و آشنايى با جريانهاى سياسى داخلى و خارجى، من نمى‏توانم باور و قبول كنم كه اين قتلهايى كه اتّفاق افتاد، بدون يك سناريوى خارجى باشد؛ چنين چيزى ممكن نيست. اين قتلها به ضرر ملت ايران بود، به ضرر دولت بود، به ضرر حكومت بود. يك گروه داخلى كه جزو وزارت اطّلاعات هم باشند، هرچه هم حالا فرض كنيد كه متعصّب باشند و بناى اين كار را داشته باشند، در سطوحى از وزارت اطّلاعات كه اهل تحليلند، امكان ندارد دست به چنين قتلهايى بزنند. اين افرادى كه كشته شدند، بعضيها را ما از نزديك مى‏شناختيم. اينها كسانى نبودند كه يك نظام، اگر بخواهد اهل اين حرفها باشد، سراغ اينها برود. اگر نظام جمهورى اسلامى اهل دشمن‏كُشى است، دشمنان خودش را مى‏كُشد؛ چرا سراغ فروهر و عيالش برود؟! مرحوم فروهر، قبل از انقلاب دوست ما بود؛ اوّلِ انقلاب همكار ما بود؛ بعد از پديد آمدن اين فتنه‏هاى سال شصت دشمن ما شد؛ اما دشمن بى‏خطر و بى‏ضرر. »

·     « بينى و بين‏اللَّه، فروهر و همسرش - اين دو مرحوم - دشمنان ما بودند؛ اما دشمنان بى‏ضرر و بى‏خطر. اينها هيچ ضررى نداشتند. نه به جايى وابسته بودند - كه ما آن را مى‏دانستيم - (الان كسانى در داخل فعّاليت مى‏كنند كه يقيناً به دستگاههاى خارجى وابستگى دارند؛ اما دستگاه با اينها كارى ندارد و به سراغ كسى مى‏رود كه واقعاً دشمنش بوده است) و نه اقتدارى داشتند. حزبى با عناصر خيلى معدودى داشتند كه سالهاى متمادى اين حزب بود. اين چنين دشمنى كه در داخل كشور هست، مرتّب عليه نظام اطّلاعيه هم مى‏دهد، ديگران هم مى‏گويند كه بله؛ در داخل ايران مثلاً آقاى فروهر اطّلاعيه داد - داده باشد - اما كسى از مردم كه او را نمى‏شناخت؛ كسى كه با او آشنايى نداشت؛ كسى كه تحت نفوذ و تأثير حرفهاى او نبود. ايشان معروفيتى در ميان مردم نداشت؛ نفوذى نداشت؛ دشمن بى‏خطرى بود؛ انصافاً آدم نانجيبى هم نبود. البته ما دشمنانى هم داريم كه انصافاً نجيب نيستند؛ اما مرحوم فروهر و مخصوصاً عيالش نه؛ آدمها نانجيبى نبودند. حالا شما فكر كنيد، كسى كه مثل فروهر را مى‏كشد، آيا مى‏تواند دوست نظام باشد؟! مى‏تواند براى نظام كار كند؟! چنين چيزى معقول است؟! من اين را باور نمى‏كنم.»

·     «بعضى از اين دو، سه نفر نويسنده‏اى هم كه متأسّفانه در اين حادثه كشته شدند، اسمشان را بنده هم نشنيده بودم. الان بنده غالباً مجلات و كتابها و تازه‏هاى فرهنگ را مى‏بينم. من آدمى نيستم كه يك نويسنده و روشنفكر معروفى در كشور باشد و او را نشناسم. البته شايد مثلاً در بعضى از محافل فرهنگى يا غير فرهنگى خارجى، اينها را مى‏شناختند؛ اما در داخل آن‏قدر معروف نبودند كه بنده اسم اينها به گوشم خورده باشد. بعضيهايشان را هم كه اسمهايشان را شنيده بودم، جزو روشنفكران درجه يك اين كشور نبودند. افرادى كه مردم اينها را نمى‏شناسند، مردم از كتابها و نوشته‏ها و آثار فكرى‏شان هيچ خبرى ندارند و كسى از اينها حرفى نمى‏شنود، بُرد تبليغى ندارند. آن دستى كه به فكر مى‏افتد بيايد اينها را تصفيه كند و به قتل برساند - يا در داخل خانه‏هايشان، يا در ميان راه، يا در خيابان، يا در بيابان - مگر مى‏تواند بيگانه نباشد و تابع يك نمايشنامه از پيش طراحى شده‏اى نباشد؟! »

 متن کامل سخنان

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آذر 1384ساعت 17  توسط سپیدار