مهرماه 82 که وارد انجمن شدم و قصد فعالیت داشتم علاقه ام سیاست بود و تشنه یک نشریه سیاسی در دانشگاه نخبگان. اینگونه بود که با شروین و علیرضا آشنا گشتم .خبرنامه تیم خوبی داشت. من شروین علیرضا و مهران. جمعا می شدیم چهار نفر. شروین که دبیر واحد سیاسی بود و علیرضا هم مدیر مسوول ، من هم شدم سردبیر. یا دم می آید همان زمان ها می گفتند که فلانی چقدر زود شده است سردبیر خبرنامه اون هم با یکماه عضویت – هنوز آن موقع علی عبدی کشف نشده بود – آن روزها شناخت تفکرات بچه ها خیلی آسان نبود یه حالت افسردگش شدیدی بین بچه ها بود و تا با کسی چند ساعتی وارد بحث نمی شدی نمی توانستی تفکراتش را تشخیص دهی.
اینگونه بود که شرکت در جلسات بحث واحد سیاسی جذاب و دلنشین گشت. می نشستیم دور هم و یه چند ساعتی چرت و پرت می گفتیم و اینگونه فنون سخن وری را می آموختیم.اولین شماره خبرنامه مصادف گشته بود با شروع پرونده هسته ای ایران در آژانس و تیتر یک هم این بود : حکومت ترسوها! که البته اصل مقاله چیز دیگری بود. آن شماره را امیر امین زاده سه ساعت تمام نشست و صفحه آرایی کرد و من هم کنار دستش مشغول یادگیری اصول صفحه آرایی با نرم افزار word .
شروین دبیر واحد انسان کارکشته ای بود. اواخر همان سال یک سمینار دو روزه خفن را ترتیب داد تحت عنوان آسیب شناسی اصلاحات که خیلی هم گرفت. من باید ویژه نامه خبرنامه را برای همان روزها در می آوردم. یادم هست حسین رفته بود یکی از مزخرف ترین مصاحبه های علم روزنامه نگاری را با جانباز اصلاحات – سعید حجاریان – انجام داده بود و قرار بود من پس از ویرایش بزنمش تو ویژه نامه.
سرتان را درد نیاورم خداوکیلی دو بار مصاحبه را آن هم روز جمعه ساعت 7 صبح خواندم و هیچ نفهمیدم. چاره ای نبود کار را شروع کردم.8 ساعت بعد کار تمام شد. یکشنیه صبح که ویژه نامه منتشر گشت سیل تکه های تیکه پارچه شروین و حسین بود که همچون سیلی بر سرم ریخت. البته بیچاهر ها حق داشتند خصوصا حسین. جناب ویرایشگر یعنی بنده یه کار جاب کرده بودم : سوال های حسین را جای جواب گذاشته بودم و جواب های سعید حجاریان را جای سوال بعد هم فلسفی ترین مصاحبه تاریخ را با فونت کامران به چاپ رسانده بودم. آن روزها گذشتند و شروین در نظرم مصداق تعصب و تعهد گشت. کسی که انجمن خانه اولش بود و آزادی غایت نهایی اش. در این بین بارها با شروین وارد بحث و جدال هم شدم که در جایی مثل انجمن طبیعی بود و برای منی که تا آن زمان کمتر از گل چیز دیگری نشنیده بودم تجربه جدیدی بود.مدتی گذشت با کمک های امیر صفحه ارایی آموختم و با کمک شروین شماره های بعدی را درآوردیم و هر شماره هم جنجالی داشت برای خودش.
سه شنبه 24 آبان ماه 84 شروین را در نهایت عصبانیت دیدم که چگونه صورتش از خشم گلگون شده است. فریاد شروین در آن روز گویی فریاد فروخورده یک ایرانی دردمند است که از انتهای تاریخ به گوش می رسد. آنجا بود که من وخیلی های دیگر از این همه تعصب دچار بهت و حیرت گشتیم. آنکه فریاد ها بر سرش فرود می آمد کسی نبود جز حنیف. همان که در طول این سالها شاهد بحث های فراوانش بودم با شروین همان که تا وارد اتق می گشت موج کنایه به سویش حمله ور می گشت بیشتر از همه هم شروین مبتکر ایت کنایه ها بود : حنیف رهبری نماینده بسیج در انجمن.
اما سه شنبه نه خبری از آن کنایه ها بود و نه از لبخندهای تلخ حنیف. فریادهای شروین بود و سکوت بامعنای حنیف.شروین خسته بود. این را از چشم هایش می شد فهمید. از صدایش. عمری را که به پای انجمنریخته بود اینک از چهار سال می گذشت.سال هایی توام با فراز و نشیب های فراوان. پایان جلسه سه شنبه مصادف گشت با استعفای شروین از شورای عمومی. اری او باید می رفت ...
تقدیم به دوست خوبم شروین.

خاک گرفته ترور رییس جمهور را پس از گذشت 3 سال دوباره می گشاید و موجی از هراس و وحشت را در دل قدرت مداران امریکا به راه می اندازد گرچه در این راه زندگی شخصی خودش نیز دچار تلاطم و وحشت می گردد.در صحنه ای ازفیلم با بدقولی جیم نسبت به خانواده اش روبه رو می شویم که در روز عید همراه آنان نبوده است. مکالمات این بخش از فیلم بسیار ماندگار است :
در تضاد بود نیز کشته شدند و تقصیر تمامی این قتل ها هم به گردن چنین افراد منزوی و گوشه گیری افتد و با این کار و تبدیل کردن چنین قتل هایی به عملکرد سرخودانه افراد منزوی، درواقع، حس گناه از دوشمان برداشته شد...»